مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۲۴۷ تا ۳۲۲
حکایت بقّال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان
بود بقّالی و وی را طوطیی خوشنوایی سبز و گویا طوطیی
بر دکان بودی نگهبان دکان نکته گفتی با همه سوداگران
در خطاب آدمی ناطق بُدی در نوای طوطیان حاذق بُدی
جَست از سوی دکان سویی گریخت شیشههای روغنِ گُل را بریخت 1/250
از سوی خانه بیامد خواجهاش بر دکان بنشست فارغ خواجهوش
دید پر روغن دکان و جامه چرب بر سرش زد گشت طوطی کَل ز ضرب [1]
روزکی چندی سخن کوتاه کرد مرد بقّال از ندامت آه کرد
ریش برمیکند و میگفت ای دریغ کافتابِ نعمتم شد زیر میغ [2]
دست من بشکسته بودی آن زمان که زدم من بر سر آن خوشزبان
هدیهها میداد هر درویش را تا بیابد نطق مرغ خویش را
بعد سه روز و سه شب حیران و زار بر دکان بنشسته بُد نومیدوار
مینمود آن مرغ را هر گون نهفت تا که باشد اندر آید او بگُفت
جولقیّی سَر برهنه میگذشت با سر بی مو چو پُشت طاس و طشت [3]
آمد اندر گفت طوطی آن زمان بانگ بر درویش زد چون عاقلان
کز چه ای کَل با کَلان آمیختی؟ تو مگر از شیشه روغن ریختی؟
از قیاسش خنده آمد خلق را کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قیاس از خود مگیر گر چه ماند در نبشتن شیر و شیر
جمله عالم زین سبب گمراه شد کم کسی ز ابدال حق آگاه شد
همسری با انبیا برداشتند اولیا را همچو خود پنداشتند
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهی خوابیم و خور [4]
این ندانستند ایشان از عَمی هست فرقی در میان بیمُنتهی
هر دو گون زنبور خوردند از محل لیک شد زان نیش و زین دیگر عسل
هر دو گون آهو گیا خوردند و آب زین یکی سرگین شد و زان مُشک ناب [5]
هر دو نی خوردند از یک آبخور این یکی خالی و آن پُر از شکر [6]
صد هزاران این چنین اشباه بین فرقشان هفتاد ساله راه بین [7]
این خورد گردد پلیدی زو جدا آن خورد گردد همه نور خدا
این خورد زاید همه بُخل و حسد وآن خورد زاید همه نور احد
این زمینِ پاک و آن شوره است و بَد این فرشتهی پاک و آن دیوست و دَد [8]
هر دو صورت گر به هم ماند رواست آب تلخ و آب شیرین را صفاست
جز که صاحب ذوق کی شناسد، بیاب او شناسد آب خوش از شوره آب
سحر را با معجزه کرده قیاس هر دو را بر مکر پندارد اساس
ساحران موسی از استیزه را برگرفته چون عصای او عصا
زین عصا تا آن عصا فرقیست ژرف زین عمل تا آن عمل راهی شگرف
لعنة الله این عمل را در قفا رحمة الله آن عمل را در وفا
کافران اندر مِری بوزینه طبع آفتی آمد درون سینه طبع [9]
هرچه مردم میکند بوزینه هم آن کند کز مرد بیند دم بدم
او گُمان بُرده که من کردم چو او فرق را کی داند آن استیزهرو
این کند از امر و او بهر ستیز بر سر استیزهرویان خاک ریز
آن منافق با موافق در نماز از پی استیزه آید نه نیاز
در نماز و روزه و حجّ و زکات با منافق مؤمنان در برد و مات
مؤمنان را بُرد باشد عاقبت بر منافق مات اندر آخرت
گرچه هر دو بر سر یک بازیاند هر دو با هم مروزی و رازیاند [10]
هر یکی سوی مقام خود رود هر یکی بر وفق نام خود رود
مؤمنش خوانند جانش خوش شود ور منافق تیز و پر آتش شود
نام او محبوب از ذات وی است نام این مبغوض از آفات وی است
میم و واو و میم و نون تشریف نیست لفظِ مؤمن جز پی تعریف نیست
گر منافق خوانیش این نام دون همچو کزدم میخلد در اندرون
گرنه این نام اشتقاق دوزخ است پس چرا در وی مذاق دوزخ است
زشتی آن نام بَد از حرف نیست تلخی آن آب بحر از ظرف نیست
حرف ظرف آمد درو معنی چون آب بحر معنی عندهُ اُمُّ الکتاب [11]
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخٌ لا یبغیان [12]
وانگه این هر دو ز یک اصلی روان بر گذر زین هر دو رو تا اصل آن
زرّ قلب و زرّ نیکو در عیار بی مِحک هرگز ندانی ز اعتبار
هر که را در جان خدا بنهد مِحَک هر یقین را باز داند او ز شک 1/300
در دهان زنده خاشاکی جهد آنگه آرامد که بیرونش نهد
در هزاران لقمه یک خاشاکِ خُرد چون درآمد حسِّ زنده پی ببرد
حسّ دنیا نردبان این جهان حسّ دینی نردبان آسمان
صحّت این حس بجویید از طبیب صحّت آن حس بجویید از حبیب
صحّت این حس ز معموری تن صحّت آن حس ز تخریب بدن
راه جان مر جسم را ویران کند بعد از آن ویرانی آبادان کند
کرد ویران خانه بهر گنج زر وز همان گنجش کند معمورتر
آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آبخورد [13]
پوست را بشکافت و پیکان را کشید پوست تازه بعد از آنش بردمید
قلعه ویران کرد و از کافر ستد بعد از آن برساختش صد بُرج و سد [14]
کار بیچون را که کیفیّت نهد این که گفتم این ضرورت میدهد
گه چنین بنماید و گه ضدِّ این جز که حیرانی نباشد کار دین
نه چنان حیران که پشتش سوی اوست بل چنان حیران و غرق و مست دوست [15]
آن یکی را روی او شد سوی دوست وان یکی را روی او خود روی اوست
روی هر یک مینگر میدار پاس بوک گردی تو ز خدمت روشناس [16]
چون بسی ابلیس آدمروی هست پس به هر دستی نشاید داد دست [17]
ز آن که صیّاد آورد بانگ صفیر تا فریبد مرغ را آن مرغگیر [18]
بشنود آن مرغ بانگ جنس خویش از هوا آید بیابد دام و نیش
حرف درویشان بدزدد مرد دون تا بخواند بر سلیمی زان فسون [19]
کار مردان روشنی و گرمی است کار دونان حیله و بیشرمی است
شیر پشمین از برای کَد کنند بومُسَیلم را لقب احمد کنند [20]
بومسیلم را لقب کذّاب ماند مر محمّد را اولوا الالباب ماند
آن شراب حق ختامش مشک ناب باده را ختمش بود گند و عذاب [21]
[1]- کَل: عموم شارحان کَل را اینجا واژه فارسی و به معنی کچل گرفتهاند. به این معنی، طوطی از غم کچلی زبانش بسته شده است که بعد با دیدن آن جولقیان سربرهنه زبانش باز میشود. برخی محقّقان امّا (علی محمّدی، نقد و نگاهی بر حکایت طوطی و بقال) کَل را عربی و به معنی کلیل اللسان و گُنگ دانستهاند. همچنین ریش (عربی: پر) برکندن، برخلاف برداشت رایج که به بقّال راجع است، مرتبط با پرهای طوطی دانسته شده است. یعنی بقّال هر بار پر طوطی را میکنده تا او به زبان آید. در این برداشت به نظرم تکلّفیست و اصولاً قیاس سر بیموی طوطی و جولقی گم میشود.
[2]- میغ: ابر
ای دریغا ای دریغا ای دریغ کانچنان ماهی نهان شد زیر میغ د یکم
[3]- جَولَقی: منسوب است به جولق که به معنی جوال است و آن دستهای از قلندران بودهاند که موی سر و صورت را میتراشیدهاند و لباسی مویین و خشن از جنس جوال بتن میکردهاند و این رسم در حدود سال 616 یا 620 در شام معمول شده است. شرح مثنوی شریف
[4]- ق [14:10] ...قالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ بَشَرٌ مِثْلُنا...
[5]- هر دو گون آهو: آهوی عام و آهوی ختا
[6]- هر دو نی: نی عام و معمولی و نی نیشکر
[7]- اشباه: ج شَبَه، مانندها، مشابهها
از رهی که انس از آن آگاه نیست ز انکه زین محسوس و زین اشباه نیست د چهارم
[8]- شوره: شورهزار، زمین بیحاصل
هر چه ذوق طبع باشد چون گذشت بر نه آرد همچو شوره، ریع و کشت د یکم
[9]- مِری: مِراء، جنگ و جدال، لجبازی
شرح این را گفتمی، من از مِرِی لیک ترسم تا نلغزد خاطری د یکم
به ظاهر از کافر اینجا به منافق نظر دارد چنان که سپس میآید.
[10]- مروزی و رازی: دو چیز دور از هم و مخالف، ظاهراً به مناسبت آنکه مرو و ری در دو سوی مشرق و مغرب واقع بودهاند! یا به لحاظ تعصّب اهل مرو در تسنّن و تعصّب اهل ری در تشیّع. شرح مثنوی شریف. مق:
تا رسیدن در شه و در نازِ خوش رازیا با مرغْزی میساز خوش د ششم
نزدیک به همین تقابل در هفت پیکر نظامی بین عراقی و خراسانی:
کردمش لابههای پنهانی من عراقی و او خراسانی...
[11]- «بحر معنی» خداست و اُمُّ الکتاب یا لوح محفوظ در نزد اوست. اشاره به: [13:39] یمْحُوا اللَّهُ ما یشاءُ وَ یثْبِتُ وَ عِنْدَهُ أُمُّ الْکتابِ.
همچنین در زبان مولانا، بارها دریا چون استعارهای از خداوند به کار رفتهاست.
[12]- ق [55:19] مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ [55:20] بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ (دو دریا را که به هم میرسند درآمیخت، در میان آنها برزخی است که به همدیگر تجاوز نکنند.)
[13]- آبخورد، جدای نصیب و قسمت که معنی غالب است، به معنی آب جویبار هم بوده است. دهخدا این شاهد را از امیر خسرو دهلوی آورده اما آن را مخفّف آب خوردن دانسته است:
درخت ارچه سبزش کند آبخورد شود نیز ز افزونی آب زرد
همچنین مق با:
زود ویران کن دکان و بازگرد سوی سبزه و گُلبُنان و آبخورد د ششم
[14]- مق با معارف بهاءولد «اکنون کالبدها همچون قلعههاست بر سرحدّ کفر، شياطين تا اکنون گِرد آن گشت میکردی، اکنون دَه چندان کن. اکنون که سلاحِ تو سلاح صلاح شدهست قلعهی کالبد را اکنون قوی استوار کن». (معارف بهاء ولد، تصحیح فروزانفر، ص ۶۸)
همچنین مق با: «اکنون گرد قلعهی وجود خود درآ و جنگ کن و هیچ محابا مکن در خرابی او چون شهر دیگران است، هر دروازه که استوارتر است بسوزان و چون قلعه تو شود و ملک مسلّم شود آن گاه عمارت میکن». (معارف برهان محقق ترمذی، به نقل از فروانفر، رساله در تحقیق احوال مولانا)
[15]- تقابل دو حیرت است، حیرت آن که رویش به سوی دوست است و آن که به سوی او نیست و حیرانی او از سر دیدن و تجربه و غرق نیست.
[16]- روشناس: شناسندهی روی، چنان که در دفتر سوم هم میخوانیم:
گر نداری بو ز جانِ روشناس رو دماغی دست آور بوشناس د سوم
روشناس همچنین به معنی وجیه، مشهور و معروف هم آمده است (لغتنامه) و این وجه هم می تواند مقصود باشد، به معنی مقبول و پذیرفته و بختیار.
[17]- گویا برگرفته از بیت سنایی است در یکی از قصایدش:
اندرین ره صدهزار ابلیس آدمروی هست تا هر آدمروی را زنهار کادم نشمری
مولانا بیت سنایی را در مکتوبات استفاده کرده است (تصحیح سبحانی، نامه سیام، ص ۹۹) و همچنین در مقالات شمس هم آمده است.
[18]- صفیر مرغ و بانگ صفیر در مثنوی بسیار آمده و آن صدایی است که شکارچیان همچون آواز مرغ برآرند تا مرغ را به سوی خود آورده و به دام اندازند.
[19]- سلیم: سادهدل. چنانکه انوری در نقد سنایی گوید:
نگر تا حلقهی اقبال ناممکن نجنبانی سلیما ابلها لا بل که مرحوما و مسکینا
همچنین مق:
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم وا طلب اصلی که تابد او مقیم د دوم
همچنین مق:
حرفِ درویشان بدزدیده بسی تا گمان آید که هست او خود کسی د یکم
و
حرف درویشان بسی آموختند مِنبر و محفل بدان افروختند
یا بجز آن حرفشان روزی نبود یا در آخر رحمت آمد ره نمود د پنجم
[20]- کَد: دریوزگی، گدایی.
شیر پشمین: «مجسّمه شیر که از بافتنیها سازند و درون آن از پشم پر کنند» (شرح فروزانفر). گدایان و درویشان عَلَمهایی بر دوش میگرفتند و برای گدایی گرد شهر میگردیدند. همچنین مق با:
از علمهای گدایان ترس چیست؟ کان علمها لقمهی نان را رَهیست د دوم
بومُسَیلم: مُسَیلمه یا مسیلمه کذّاب، لقب ابن کثیر بن حبیب بن الحارث بن عبدالحارث، از قوم بنی حنیفه قبیلهای در یمامه بود. در سال دهم هجری قمری ادعای پیامبری کرد. با زنی به نام سجاح که وی نیز ادعای پیامبری داشت ازدواج کرد و متّحد شد. ابوبکر خالد بن ولید را به جنگ او فرستاد و او در نبرد یمامه که در سال یازدهم هجری قمری رخ داد شکست خورد و کشته شد. به قولی قاتل او وحشی (قاتل حمزه) بود.
[21]- ق [83:25] یسْقَوْنَ مِنْ رَحِیقٍ مَخْتُومٍ [83:26] خِتامُهُ مِسْک...
کم مبادا زین جهان این دید و داد...