مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۲۹۸ تا ۳۶۳
جمع آمدن اهل آفت هر صباحی بر دَرِ صومعهی عیسی علیه السّلام جهتِ طلب شفا به دعای او
صومعهی عیسیست خوانِ اهل دل هان و هان ای مبتلا این در مَهِل [1]
جمع گشتندی ز هر اطرافْ خَلق از ضریر و لنگ و شَلّ و اهل دَلق [2]
بر در آن صومعهی عیسی صَباح تا به دَم اوشان رهاند از جُناح [3]
او چو فارغ گشتی از اوراد خویش چاشتگه بیرون شدی آن خوبکیش 3/301
جوق جوقی مبتلا دیدی نزار شِسته بر دَر در امید و انتظار [4]
گفتی ای اصحاب آفت از خدا حاجت این جملگانتان شد روا
هین روان گردید بی رنج و عنا سوی غفّاری و اِکرام خدا
جملگان چون اشترانِ بستهپای که گشایی زانوی ایشان به رای،
خوش دوان و شادمانه سویِ خان از دعای او شدندی پا دوان
آزمودی تو بسی آفات خویش یافتی صحّت از این شاهانِ کیش [5]
چند آن لنگیّ تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد [6]
ای مغفَّل رشتهای بر پای بند تا ز خود هم گُم نگردی ای لوَند [7]
ناسپاسی و فراموشیِّ تو یاد ناورد آن عسلنوشیِّ تو
لاجرم آن راه بر تو بسته شد چون دلِ اهلِ دل از تو خسته شد
زودشان دریاب و استغفار کن همچو ابری گریههای زار کن
تا گلستانشان سوی تو بشکفد میوههای پخته بر خود واکَفد [8]
هم بر آن دَر گَرد، کم از سگ مباش با سگ کهف ار شدهستی خواجهتاش
چون سگان هم مر سگان را ناصحاند که دل اندر خانهی اوّل ببند
آن درِ اوّل که خوردی استخوان سخت گیر و حق گزار، آن را مَمان [9]
میگَزندش تا زَ ادب آن جا رود وز مقام اوّلین مُفلِح شود [10]
میگزندش کای سگ طاغی برو با ولیِّ نعمتت یاغی مشو
بر همان در همچو حلقه بسته باش پاسبان و چابک و برجَسته باش
صورت نقضِ وفای ما مباش بیوفایی را مکن بیهوده فاش [11]
مر سگان را چون وفا آمد شعار رو سگان را ننگ و بَدنامی میار
بیوفایی چون سگان را عار بود بیوفایی چون روا داری نمود؟
حق تعالی فخر آورد از وفا گفت مَن اَوفَی بِعَهدٍ غیرنا [12]
بیوفایی دان وفا با رَدِّ حق بر حقوقِ حق ندارد کس سبق [13]
حقّ مادر بعد از آن شد کان کریم کرد او را از جَنین تو غریم [14]
صورتی کردت درون جسم او داد در حملش ورا آرام و خو [15]
همچو جُزوِ متّصل دید او تو را متّصل را کرد تدبیرش جدا
حق هزاران صنعت و فن ساختهست تا که مادر بر تو مهر انداختهست
پس حقِ حق سابق از مادر بود هر که آن حق را نداند خَر بود
آن که مادر آفرید و ضَرع و شیر با پدر کردش قرین آن خود مگیر [16]
ای خداوند ای قدیم احسان تو آن که دانم و آن که نه هَم آنِ تو
تو بفرمودی که حق را یاد کن زآن که حقّ من نمیگردد کهن [17]
یاد کن لطفی که کردم آن صبوح با شما از حفظ در کشتی نوح
پیله بابایانتان را آن زمان دادم از طوفان و از موجش امان [18]
آبِ آتشخو زمین بگرفته بود موج او مر اوج کُه را میربود
حفظ کردم من نکردم ردّتان در وجودِ جَدِّ جَدِّ جَدِّتان
چون شدی سَر، پشت پایت چون زنم؟ کارگاهِ خویش ضایع چون کنم؟ [19]
چون فدای بیوفایان میشوی؟ از گمان بَد بدان سو میروی؟ [20]
من ز سهو و بیوفاییها بَری سوی من آیی گمان بَد بَری
این گمان بَد بر آن جا بر که تو میشوی در پیش همچون خود دوتو [21]
بس گرفتی یار و همراهان زفت گر تو را پرسم که کو، گویی که رفت
یار نیکت رفت بر چرخ برین یار فسقت رفت در قعر زمین
تو بماندی در میانه آنچنان بیمدد چون آتشی از کاروان [22]
دامن او گیر ای یارِ دلیر کاو مُنزَّه باشد از بالا و زیر
نی چو عیسی سوی گردون بر شود نی چو قارون در زمین اندر رود
با تو باشد در مکان و بیمکان چون بمانی از سَرا و از دکان
او برآرد از کدورتها صفا مر جفاهای تو را گیرد وفا
چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان وارَوی سوی کمال
چون تو وِردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش
آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن [23]
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیری است پاگیری شود 3/351
رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را بلاش [24]
در معاصی قبضها دلگیر شد قبضها بعد از اجل زنجیر شد
نُعطِ مَن أعرَض هُنا عَن ذِکرِنا عِیشَةً ضَنکاً و نَجزِی بالعَمی [25]
دزد چون مال کسان را میبرد قبض و دلتنگی دلش را میخلد
او همیگوید عجب این قبض چیست؟ قبض آن مظلوم کز شرّت گریست
چون بدین قبض التفاتی کم کند باد اِصرار آتشش را دَم کند
قبض دل قبضِ عوان شد لاجرم گشت محسوس آن معانی زد علم [26]
غُصّهها زندان شدهست و چار میخ غُصّه بیخ است و بروید شاخْ بیخ [27]
بیخْ پنهان بود، هم شد آشکار قبض و بسطِ اندرون بیخی شمار
چون که بیخ بَد بود زودش بزن تا نروید زشتخاری در چمن
قبض دیدی چارهی آن قبض کن زآن که سَرها جمله میروید ز بُن
بسط دیدی بسط خود را آب ده چون برآید میوه با اصحاب دِه
[1]- مق:
گر ز عیسی گشتهای رنجوردل هم ازو صحّت رسد او را مهِل د دوم
[2]- لنگ برای پای از کار افتاده و شل برای دست و پا هر دو به کار میرود. (شرح شهیدی)
اهل دلق: مستمند و درویش
[3]- جُناح: معرّب گناه. در این بیت به معنی رنج و گرفتاری است.
[4]- جُوق: (ترکی) گروه، دسته، جوخه
جوقِ مرغان از برون گردِ قفص خوش همیخوانند ز آزادی قصص د سوم
[5]- شاهان کیش: بزرگان دین. شاه و کیش مراعات النظیر است...
[6]- رهوار: مرکبی را گویند که خوشپی و خوش راهرونده است. اینجا به معنی روان رفتن.
اسپِ سُکسُک میشود رهوار و رام خِرس بازی میکند بُز هَم سلام د دوم
[7]- لوند: خدانترس، ناسپاس، عیاش (فرهنگ معین). شهیدی آن را تنبل و بیکاره دانسته است. اینجا و در مواضع دیگر، همان معنی عیّاش و شوخ و هرزهکار بیشتر مناسب است.
این چه میگویی دعا چه بود مخند بر سر و ریش من و خویش ای لوند د سوم
بصیرت همه مردان مرد عاجز شد کجا رسد به جمال و جلال شاه لوند دیوان
رشتهای بر پای بند: «رسم بوده است که بعضی فراموشکاران، رشتهای را بر دست یا پای خود میبستند تا کاری را که در پی آن هستند فراموش نکنند». شهیدی
[8]- واکفیدن: از هم باز شدن، شکافتن. رک:
چون به معراج حقایق رفته بود بیبهارش غنچهها ناکَفته بود د دوم
[9]- ممان: آن را نگذار، رها نکن (ماندن به معنی متعدّی)
به فردا ممان کار امروز را بر تخت منشان بدآموز را شاهنامه
[10]- از مقام اولین...: از همان منزل اول برخوردار شود.
[11]- لت اول: شاهد یا مثالی از نقض وفای ما مباش...
[12]- مأخوذ از: [9:111] ...وَ مَنْ أَوْفی بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ (و با وفاترین به عهد خود کیست غیر از خدا؟)
[13]- لت اول: چنان که از لت دوم و ابیات بعد برمیآید به این معنی که وفا با دیگران هم، اگر با وفای به حق همراه نباشد، بیوفایی است. معنی دیگر آن است که وفا با مردودان حقّ در حکم بیوفایی است که با توجه به مثال مادر بعید است. نیکلسون هم معنی نخستین را برگرفته است:
Know that faithfulness (to others when it is accompanied) with rejection of God is unfaithfulness
[14]- غریم: وامخواه و همچنین وامدار (رک به دفتر دوم. حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان بالهام حق تعالی). در اینجا به معنی صاحب و برخوردار
[15]- ق [3:6] هُوَ الَّذِی یصَوِّرُکمْ فِی الْأَرْحامِ کیفَ یشاءُ...
[16]- ضرع: پستان (لغتنامه با همین شاهد از مثنوی). دوشیدنی، شیرده
[17]- مق:
اُذکُروا الله شاه ما دستور داد اندر آتش دید ما را نور داد د دوم
[18]- پیله بابا: بابا بزرگ، جدّ (فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی). پیره بابا
شمس: «چون پیلهبابایشان را معنی نبوده است، ایشان را از کجا؟» (مقالات شمس، تصحیح موحّد، ص ۳۳۷)
[19]- سر شدن: برگزیده شدن و در ظاهر اشاره دارد به اکرام و اصطفای بنیآدم چنان که در قرآن آمده است.
[20]- به ظاهر یعنی از گمان بد در حقِّ من (و گمان خوب در حق آن بیوفایان)، چنان که در بیت بعد آورده است.
گمان بد در حق خداوند میتواند ماخوذ باشد از [48:6] ...الظَّانِّينَ بِاللَّهِ ظَنَّ السَّوْءِ عَلَيْهِمْ دائِرَةُ السَّوْءِ (آن بدگمانان به خدا، پیشآمدِ بد روزگار بر آنان باد...)
[21]- لت دوم: در مقابل کسی مثل خودت، تعظیم میکنی.
[22]- مصرع دوم یادآور مصرع مشهور سعدی: «از کاروان چه ماند؟ جز آتشی به منزل».
[23]- تحویل: گرداندن، تغییر دادن و اینجا گشتن از آن عهد کهن یا عهد الست.
نمیبینی تغیرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار؟ دیوان
[24]- بلاش: ب + لاش (ظاهراً از لاشیء عربی). به هیچ
گشت آواز لطیف جانفزاش زشت و نزد کس نیرزیدی بلاش د یکم
[25]- اشاره به [20:124] وَ مَنْ أَعْرَضَ عَنْ ذِکرِی فَإِنَّ لَهُ مَعِیشَةً ضَنْکاً وَ نَحْشُرُهُ یوْمَ الْقِیامَةِ أَعْمی (و هر كس از یاد من دل بگرداند، زندگانی او تنگ خواهد بود، و او را روز قیامت نابینا برانگیزیم.)
[26]- در خصوص بدخلقی، ستمگری و بدرفتاری عوانان، رک به:
تا چنان شد کان عوانان خلق را منع میکردند کآتش در میا د یکم
زد علم: آشکار شد. مق:
مستجاب آمد دعای آن شکم سوزش حاجت بِزَد بیرون عَلم د سوم
[27]- بیخ یا ریشه است که شاخ را میرویاند.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...