مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۳۹۵۵ تا ۴۰۱۰
بیان آن که فتح طلبیدن مصطفی صلّی الله علیه و سلّم مکّه را و غیر مکّه را جهت دوستی مُلک دنیا نبود چون فرموده است الدُّنیا جِیفَةٌ بلکه به امر بود [1]
جهد پیغامبر به فتح مکّه هَم کی بود در حُبّ دنیا مُتَّهم؟
آن که او از مخزن هفت آسمان چشم و دل بربَست روزِ امتحان [2]
از پی نظّارهی او حور و جان پُر شده آفاق هر هفت آسمان
خویشتن آراسته از بهر او خود ورا پروای غیر دوست کو
آنچنان پُر گشته از اِجلالِ حق که درو هم ره نیابد آل حق [3]
لا یَسَع فِینا نَبِیٌّ مُرسَلُ و الملَک و الرُّوحُ اَیضاً فَاعقِلُوا [4]
گفت مازاغیم، همچون زاغ، نه مستِ صبّاغیم، مستِ باغ، نه [5]
چون که مخزنهای افلاک و عقول چون خسی آمد بَرِ چشم رسول؛
پس چه باشد مکّه و شام و عراق که نماید او نبرد و اشتیاق؟
آن گمان بَر وی ضمیرِ بَد کُند کو قیاس از جهل و حرصِ خود کُند
آبگینهی زرد چون سازی نقاب زرد بینی جمله نور آفتاب [6]
بشکن آن شیشهی کبود و زرد را تا شناسی گَرد را و مَرد را
گِردِ فارس گَردْ سر افراشته گَرد را تو مردِ حق پنداشته [7]
گَرد دید ابلیس و گفت این فرعِ طین چون فزاید بر مَنِ آتشجَبین؟
تا تو میبینی عزیزان را بشر دان که میراث بلیسست آن نظر
گر نه فرزندِ بلیسی ای عنید پس به تو میراثِ آن سگ چون رسید [8]
من نِیَم سگ، شیر حقّم حقپرست شیرِ حقّ آنست کز صورت برَست [9]
شیرِ دنیا جوید اِشکاری و برگ شیر مولی جوید آزادی و مرگ [10]
چون که اندر مرگ بیند صد وجود همچو پروانه بسوزاند وجود
شد هوای مرگْ طوقِ صادقان که جهودان را بُد این دم امتحان
در نُبی فرمود کای قوم یهود صادقان را مرگ باشد گنج و سود [11]
همچنان که آرزوی سود هست آرزوی مرگ بُردن زان بهْ است
ای جهودان بهر ناموس کسان بگذرانید این تمنّا بر زبان [12]
یک جهودی این قدر زَهره نداشت چون محمّد این علم را برفراشت
گفت اگر رانید این را بر زبان یک یهودی خود نماند در جهان
پس یهودان مال بُردند و خراج که مکُن رسوا تو ما را ای سِراج [13]
این سخن را نیست پایانی پدید دست با من دِه چو چشمت دوست دید [14]
گفتن امیر المؤمنین علی کرّم الله وجهه با قرین خود کی چون خدو انداختی در رویِ من نفْسِ من جنبید و اخلاصِ عمل نماند مانعِ کشتنِ تو آن شد
گفت امیر المؤمنین با آن جوان که به هنگام نبرد ای پهلوان
چون خدو انداختی در روی من نفْسْ جنبید و تبه شد خوی من
نیم بهر ِحق شد و نیمی هَوا شِرکت اندر کارِ حق نبود روا
تو نگاریدهی کفِ مولیستی آنِ حقّی کردهی من نیستی [15]
نقش حق را هم به امر حق شکَن بر زُجاجهی دوست سنگِ دوست زن [16]
گَبر این بشنید و نوری شد پدید در دل او تا که زنّاری بُرید
گفت من تخم جفا میکاشتم من ترا نوعی دگر پنداشتم
تو ترازوی احدخو بودهای بل زبانهی هر ترازو بودهای [17]
تو تبار و اصل و خویشم بودهای تو فروغِ شمع کیشم بودهای
من غلام آن چراغِ چشمجو که چراغت روشنی پذرفت ازو
من غلام موج آن دریای نور که چنین گوهر برآرد در ظُهور
عرضه کن بر من شهادت را که من مر ترا دیدم سرافرازِ زَمَن
قُرب پنجه کس ز خویش و قومِ او عاشقانه سوی دین کردند رو
او به تیغِ حلم چندین حلق را واخرید از تیغ و چندین خلق را
تیغِ حلم از تیغِ آهن تیزتر بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر
ای دریغا لقمهای دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد
گندمی خورشیدِ آدم را کسوف چون ذَنَب شعشاعِ بَدری را خسوف [18]
اینت لطفِ دل که از یک مشت گِل ماه او چون میشود پروینگُسِل [19]
نان چو معنی بود خوردش سود بود چون که صورت گشت انگیزد جحود [20]
همچو خارِ سبز کاُشتر میخورد زان خورش صد نفع و لذّت میبرد 2/4000
چون که آن سبزیش رفت و خُشک گشت چون همان را میخورد اشتر ز دشت؛
میدراند کام و لُنجش ای دریغ کانچنان وَرد مُربَّی گشت تیغ [21]
نان چو معنی بود، بود آن خارِ سبز چون که صورت شد کنون خُشکست و گَبز [22]
تو بدان عادت که او را پیش ازین خورده بودی ای وجودِ نازنین
بر همان بو میخوری این خشک را بعد از آن کآمیخت معنی با ثری [23]
گشت خاکآمیز و خُشک و گوشتبُر زان گیاه اکنون بپرهیز ای شتر [24]
سخت خاکآلود میآید سخن آبْ تیره شد، سَرِ چَه بند کُن
تا خدایش باز صاف و خوش کند او که تیره کرد هم صافش کُند
صبر آرد آرزو را نه شتاب صبر کُن والله اَعلَم بالصَّواب [25]
پایان دفتر اول [26]
[1]- حدیث: «الدّنيا جِيْفَةٌ وَ طالبوها كِلاب» (دنيا مردار است و طالبان آن سگانند). رک احادیث مثنوی
کاین جهان جیفه است و مُردار و رخیص بر چنین مُردار چون باشم حریص؟ د سوم
مولانا در یکی از عناوین دفتر پنجم میآورد که «جهت آن فرمود مصطفی علیه السّلام که الدّنيا جِيْفَةٌ و طّلابها کِلاب و اگر آخرت را حیات نبودی آخرت هم جیفه بودی، جیفه را برای مردگیش جیفه گویند نز برای بوی زشت و فرخجی»
[2]- ظاهراً اشارهای است به سخن رسول در روزهای آخر حیات که «بندهای را خدا میان گزیدن دنیا و آخرت مخیّر کرد و او آخرت را برگزید.». همچنین برخی آن را ناظر به حدیثی دانستهاند که طبق آن در شب معراج، پيامبر را از ميان عجايب و غرايب بسيار گذراندند و او هيچ اعتنايي بر آنها نكرد و قرینه «مخزن هفت آسمان» این نظر را تقویت میکند.
[3]- آل حق: پیامبران و باید معادل «نبی مرسل» باشد در بیت بعد.
[4]- مأخوذ از حدیث: «لی مع اللهِ وقتٌ لایَسَعُنی فیهِ مَلَکٌ مُقَرَّبٌ و لا نبیٌ مُرسلٌ» (مرا با خدا وقتی است که هیچ فرشته مقرّب و هیچ پیامبر فرستادهای در آن راه ندارد). برخی آن را از منقولات صوفیه شمردهاند.
[5]- مازاغ: خطا نکرد. مأخوذ از: [53:17] ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی (دیده[اش] كژتابی و سرپیچی نكرد.). سبزواری توضیح روشنتری آورده که: «مازاغیم یعنی مصداقیم «ما زاغَ الْبَصَرُ وَ ما طَغی» را». مق با این دو بیت در دفتر ششم:
ز آن محمّد شافع هر داغ بود که ز جز حق چشم او مازاغ بود
در شب دنیا که محجوب است شید ناظر حق بود و زو بودش امید
مصرع دوم، گرچه متفاوت، اما یادآور بیت مشهور سعدی است:
تنگچشمان نظر به میوه کنند ما تماشاکنان بستانیم غزلیات
[6]- مق:
پیش چشمت داشتی شیشهی کبود زان سبب عالم کبودت مینمود د یکم
[7]- سَر افراشته: برخاسته. تقارن گَرد و سوار البته در ادب ما سابقه بلندی دارد. همچنین مق:
مکر آن فارس چو انگیزید گرد آن غُبارت ز اِستغاثت دور کرد
سوی فارس رو مرو سوی غبار ور نه بر تو کوبد آن مکر سوار د سوم
کمی «پهلو زنیم» و یک نمونه معاصر یادکردنی را هم از شعر «تسلّی و سلام» اخوان ثالث که برای مصدّق سروده بود بیاوریم:
دیدی دلا که یار نیامد، گرد آمد و سوار نیامد، بگداخت شمع و سوخت سراپای، وآن صبح زرنگار نیامد...
[8]- عنید: عنود، عناد ورزنده
این مثل بشنو که شب دزدی عنید در بُن دیوار حفره میبُرید د سوم
[9]- من نِیَم سگ: سگ شاید از آن رو که میراثدار ابلیس است (که در بیت پیشین سگ خوانده شده) و شاید هم از جهت «و طالبوها کلاب..»
[10]- شیرِ مولی: شیر حقّ چنان که در بیت پیش آمده بود. مولی از اضداد است، هم به معنی نعمتدهنده، صاحب و آزاد کننده (کیست مولا؟ آن که آزادت کند) و هم به معنی بنده. در نزد مولانا بیشتر به معنی اول و معدود در معنی دوم (مانند: ای دلم مولای او..). در دیوان این تقابل را به کار برده است:
خمش باش خمش باش در این مجمع اوباش مگو فاش مگو فاش ز مولی و ز مولا
[11]- ق [62:6] قُلْ یا أَیهَا الَّذِینَ هادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّکمْ أَوْلِیاءُ لِلَّهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کنْتُمْ صادِقِینَ(بگو ای یهودیان اگر گمان میكنید كه شما از میان همه مردم، دوستان خدا هستید، پس آرزوی مرگ کنید اگر راستگویید.)
[12]- ناموس چندین معنی دارد و در زبان مولانا بیشتر به معنی شهرت، آبرو و حفظ احترام نزد مردم است. مق:
«ای دوای نخوت و ناموس ما...»، «نام و ناموس ملک را درشکست»، «بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش». اینجا گویا به معنی حفظ آبروی خود...
[13]- سراج: چراغ و مقصود پیامبر است مأخوذ از: [33:45]یا أَیهَا النَّبِی إِنَّا أَرْسَلْناک شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً [33:46] وَ داعِیاً إِلَی اللَّهِ بِإِذْنِهِ وَ سِراجاً مُنِیراً....
همچنین مق:
نه بگفتهست آن سراج اُمّتان این جهان و آن جهان را ضرّتان؟ د چهارم
[14]- عجیب است که ترجمه نیکلسون از دفتر اول اینجا پایان میگیرد. شاید در چاپ جامانده یا حذف شده است.
[15]- مقصود آن که تو آفریده خدایی و هلاک تو نیز باید به امر او باشد.
[16]- زجاجه: شیشه، یادآور آن بیت است که سنگ بر زجاجه خود زده است:
من به سنگ خود همیشه جام خود بشکستهام من به چنگ خود همیشه پردهام بدریدهام دیوان
[17]- «ناظر به حدیثی است بدين مضمون که "ما من منافق يحبّ علىّ و ما من مؤمن يبغض علىّ" (منافقی نیست که علی را دوست بگیرد و مومنی که علی را دشمن بدارد) و به هر حال از کمال تعظيم و تکريم وى در حقّ صاحب مرتبهی ولايت حاکى است» زرین کوب، سرّ نی
[18]- ذَنَب: «ذمب، دنباله و در اصطلاح منجّمان نقطه تقاطع جنوبی فلک مایل است با سطح منطقة البروج و نقطه شمالی آن رأس است. اگر خورشید در عقده رأس و قمر در عقده ذنب بود و مقابله تمام افتد، خسوف واقع شود.» شرح شهیدی. گندمی خورشید (هوشیاری) آدم را میپوشاند و نقطهای در فلک، روشنایی قرص ماه را میبرد. شاید به آن معنی دیگر ذنْب هم، خطا و گناه، نظر داشته باشد ولی بعید است!
[19]- پروین: ثریا، از منازل قمر، خوشهای است از ستارگان که در گذشته به آن هفت خواهر هم میگفتند و گاه هم تعداد آنها را شش گفتهاند (از مجموع ستارگان این خوشه که قابل دیدن بودهاند). شهیدی آورده که «پروینگسل: گسلیده مانند پروین و مقصود از حالت جمع به تفرقه و پراکندگی افتادن است». این از نهایت نازکی و لطافت دل است که مشت گلی آن را اینگونه پراکنده و پریشان میکند.
معنی بالا سرراست و قابل قبول است اما احتمال دیگری هم میرود که باز نکات و ابعاد مبهم دارد. ابتدا اینکه گُسِل در پروینگسل، چنانکه صادق گوهرین در «فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی» آورده به معنی گسلنده و پارهکننده است. نمونههای دیگر درمثنوی هم مانند «آهنگسل» و یا «گردنگسل» باز به این معنی هستند. دیگر این که در ادب قدیم پروین نماد جمع است بر خلاف بنات النعش که نماد تفرقه. (مق با شعر سنایی: آن قوم که بودند پراکندهتر از نعش، گشتند فراهم ز سخای تو چو پروین... برای شواهد بیشتر رک دهخدا، ذیل پروین) و از این رو نباید حتماً ماه چون پروین پراکنده شود، بلکه پروین خود جمع است که گسلیده و متفرق میشود (و این خود بیانی از قدرت آن مشت گل است). گویا این ماه است که (در طی منازل خود) به پروین میرسد و آن را میپراکند. پس اگر «ماه او»، مانند پروین، استعاره از دل آدمی نیست، چیست؟ آن لقمه یا نانِ چو قرص ماه است؟
[20]- جُحود: انکار
وان غریمان هم به انکار و جحود رو به شیخ آورده کین باری چه بود؟ د دوم
[21]- لُنج: لب
حیرتی آید ز عشق آن نطق را زهره نبود که کند او ماجرا
که بترسد گر جوابی وادهد گوهری از لنج او بیرون فتد د پنجم
وَرد مُربَّی: گل پرورده
[22]- گَبز: قوی و درشت، ستبر
در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز د دوم
[23]- ثری: خاک، خاک نمناک
نور حسّی میکشد سوی ثَری نورِ حقّش میبَرد سوی عُلی د دوم
نور بُد و شد بصر از آفتاب آب بنوشد ز ثری یاسمن دیوان
[24]- گوشتبُر: بُرندهی گوشت که اینجا لب و دهان است.
[25]- درباره اخبار و گمانها از آنچه موجب این افسردگی فکرت و پراکندگی دل و تیرگی آب شده، رک به دیباچه دفتر دوم.
[26]- به پایان آمد این دفتر به شب یلدای ۹۱ در شبی سرد و برفی در پکن «از ولایتهای چین»، چند شبی پیش از سالگرد شب عُرس مولانا.. اما «این چه میگویم؟ مگر هستم به خواب؟» کدام پایان؟ که حکایت ما با «مثنوی را نیست پایانی پدید» و کدام شب؟ که «تو همیدانی و شبهای دراز، که همیخواندم ورا با صد نیاز، پیش خلق این را اگر خود قدر نیست، پیش من همچون چراغ روشنیست، خاصه این باده که از خم بلیست، نه میی که مستی او یک شبیست...»
/**/
کم مبادا زین جهان این دید و داد...