مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۹۴۲ تا ۲۰۴۵
بازگشتن به قصّهی دقوقی
مر علی را در مثالی شیر خواند شیر مثل او نباشد گر چه راند [1]
از مثال و مِثل و فرق آن بِران جانب قصّهی دقوقی ای جوان
آن که در فتوی امامِ خلق بود گوی تقوی از فرشته میربود،
آن که اندر سیر مه را مات کرد هم ز دینداری او دین رشک خورد،
با چنین تقوی و اوراد و قیام طالب خاصانِ حق بودی مدام
در سفر مُعظَم مرادش آن بُدی که دمی بر بندهی خاصی زدی [2]
این همی گفتی چو میرفتی به راه کن قرین خاصگانم ای اله
یا رب آنها را که بشناسد دلم بنده و بستهمیان و مُجمِلَم [3]
وآنکه نشناسم تو ای یزدان جان بر من محجوبشان کن مهربان [4]
حضرتش گفتی که ای صدر مِهین این چه عشق است و چه استسقاست این؟ 3/1950
مِهر من داری چه میجویی دگر؟ چون خدا با توست چون جویی بشر؟
او بگفتی یا رب ای دانایِ راز تو گشودی در دلم راهِ نیاز
در میانِ بحر اگر بنشستهام طَمْع در آب سبو هم بستهام
همچو داودم نود نَعجه مراست طمع در نعجهی حریفم هم بجاست [5]
حرص اندر عشق تو فخر است و جاه حرص اندر غیر تو ننگ و تباه
شهوت و حرصِ نران بیشی بود و آنِ حیزان ننگ و بدکیشی بود [6]
حرصِ مردان از ره پیشی بود در مُخنّث حرص سوی پس رود
آن یکی حرص از کمالِ مردی است و آن دگر حرص افتضاح و سردی است
آه سِرّی هست اینجا بس نهان که سوی خضری شود موسی روان [7]
همچو مستسقی کز آبش سیر نیست بر هر آن چه یافتی بالله مایست [8]
بینهایت حضرت است این بارگاه صدر را بگذار، صدر توست راه [9]
سرِّ طلب کردن موسی خضر را علیهما السّلام با کمال نبوّت و قُربت
از کلیمِ حق بیاموز ای کریم بین چه میگوید ز مشتاقی کلیم
با چنین جاه و چنین پیغمبری طالبِ خضرم ز خودبینی بَری
موسیا تو قومِ خود را هِشتهای در پی نیکوپیی سرگشتهای [10]
کیقبادی رَسته از خوف و رجا چند گردی؟ چند جویی؟ تا کجا؟
آنِ تو با توست و تو واقف بر این آسمانا چند پیمایی زمین؟
گفت موسی این ملامت کم کنید آفتاب و ماه را کم رَه زنید [11]
میروم تا مجمع البحرَین من تا شوم مصحوبِ سلطان زَمَن [12]
اجعلُ الخِضرَ لِأمری سَببا ذاک أو أمضِی و أسرِی حُقُبا [13]
سالها پرّم به پرّ و بالها سالها چه بود؟ هزاران سالها
میروم، یعنی نمیارزد بدان؟ عشق جانان کم مدان از عشقِ نان
این سخن پایان ندارد ای عمو داستان آن دقوقی را بگو
باز گشتن به قصّهی دقوقی
آن دقوقی رحمة اللَّه علیه گفت سافرتُ مَدًی فی خافِقَیه [14]
سال و مه رفتم سفر از عشقِ ماه بیخبر از راه، حیران در اله
پا برهنه میروی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بیخویش و دنگ
تو مبین این پایها را بر زمین زآن که بر دل میرود عاشق یقین
از ره و منزل ز کوتاه و دراز دل چه داند؟ اوست مستِ دلنواز
آن دراز و کوته اوصافِ تن است رفتن ارواحْ دیگر رفتن است [15]
تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل نی به گامی بود نی منزل نه نقل
سیرِ جان بیچون بود در دَور و دَیر جسم ما از جان بیاموزید سیر [16]
سیرِ جسمانه رها کرد او کنون میرود بیچون نهان در شکل چون
گفت روزی میشدم مشتاقوار تا ببینم در بشر انوارِ یار
تا ببینم قُلزُمی در قَطرهای آفتابی دَرج اندر ذرّهای
چون رسیدم سوی یک ساحل به گام بود بیگه گشته روز و وقتِ شام
نمودنِ مثال هفت شمع سوی ساحل
هفت شمع از دور دیدم ناگهان اندر آن ساحل شتابیدم بدان
نور شعلهی هر یکی شمعی از آن بر شده خوش تا عَنانِ آسمان [17]
خیره گشتم خیرگی هم خیره گشت موجِ حیرت عقل را از سَر گذشت
این چگونه شمعها افروخته است؟ کاین دو دیدهی خلق از اینها دوخته است
خلقْ جویانِ چراغی گشته بود پیش آن شمعی که بر مه میفزود [18]
چشمبندی بُد عجب بر دیدهها بندشان میکرد یهْدِی مَنْ یشاء
شدن آن هفت شمع بر مثال یک شمع
باز میدیدم که میشد هفت یَک میشکافد نور او جیبِ فلک
باز آن یک بار دیگر هفت شد مستی و حیرانی من زفت شد
اتّصالاتی میان شمعها که نیاید بر زبان و گفت ما
آن که یک دیدن کند ادراک آن سالها نتوان نمودن از زبان
آن که یک دم بیندش ادراک هوش سالها نتوان شنودن آن به گوش
چون که پایانی ندارد رو اِلَیک زآن که لا اُحصی ثناءً ما علیک [19]
پیشتر رفتم دوان کان شمعها تا چه چیز است از نشانِ کبریا؟
میشدم بیخویش و مدهوش و خراب تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب
ساعتی بیهوش و بیعقل اندر این اوفتادم بر سرِ خاکِ زمین
باز با هوش آمدم برخاستم در رَوِش گویی نه سر نی پاستم
نمودن آن شمعها در نظرْ هفت مرد
هفت شمع اندر نظر شد هفت مرد نورشان میشد به سقفِ لاجورد 3/2001
پیش آن انوار، نورِ روز دُرد از صلابت نورها را میسترد [20]
باز شدن آن شمعها هفت درخت
باز هر یک مرد شد شکلِ درخت چشمم از سبزی ایشان نیکبخت
ز انبُهیّ برگ پیدا نیست شاخ برگ هم گم گشته از میوهی فراخ
هر درختی شاخ بر سِدره زده سدره چه بود، از خلا بیرون شده [21]
بیخ هر یک رفته در قعرِ زمین زیرتر از گاو و ماهی بُد یقین
بیخشان از شاخْ خندانرویتر عقل از آن اَشکالشان زیر و زبر
میوهای که برشکافیدی ز زور همچو آب از میوه جستی برقِ نور
مخفی بودن آن درختان از چشم خلق
این عجبتر که بر ایشان میگذشت صد هزاران خلق از صحرا و دشت
ز آرزوی سایه جان میباختند از گلیمی سایهبان میساختند
سایهی آن را نمیدیدند هیچ صد تفو بر دیدههای پیچ پیچ
ختم کرده قهرِ حق بر دیدهها که نبیند ماه را، بیند سُها [22]
ذرهای را بیند و خورشید نه لیک از لطف و کرم نومید نه [23]
کاروانها بینوا و این میوهها پخته میریزد، چه سحر است ای خدا؟
سیب پوسیده همی چیدند خلق درهمافتاده به یغما خشکحلق
گفته هر برگ و شکوفهی آن غصون دمبهدم یا لَیتَ قَوْمِی یعلمون [24]
بانگ میآمد ز سوی هر درخت سوی ما آیید، خلقِ شوربخت
بانگ میآمد ز غیرت بر شجر چشمشان بستیم کلَّا لا وَزَر [25]
گر کسی میگفتشان کاین سو روید تا از این اشجار مستَسعَد شوید، [26]
جمله میگفتند کاین مسکینِ مست از قضاء اللَّه دیوانه شدهست
مغز این مسکین ز سودای دراز وز ریاضت گشت فاسد چون پیاز
او عجب میماند یا رب حال چیست؟ خلق را این پرده و اضلال چیست؟
خلقِ گوناگون با صد رای و عقل یک قدم آن سو نمیآرند نقل
عاقلان و زیرکانشان ز اتّفاق گشته منکر زین چنین باغی و عاق [27]
یا منم دیوانه و خیره شده؟ دیو چیزی مر مرا بر سر زده
چشم میمالم به هر لحظه که من خواب میبینم خیال اندر زمن
خواب چه بود؟ بر درختان میروم میوههاشان میخورم، چون نگروم؟
باز چون من بنگرم در منکران که همی گیرند زین بستان کران،
با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیمغوره جانسپار، [28]
ز اشتیاق و حرصِ یک برگ درخت میزنند این بینوایان آه سخت
در هزیمت زین درخت و زین ثمار این خلایق صد هزار اندر هزار [29]
باز میگویم عجب من بیخودم دست در شاخِ خیالی درزدم
حتّی اذا ما اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ بگو تا بظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِّبوا [30]
این قرائت خوان که تخفیف کَذب این بود که خویش بیند مُحتجِب
در گمان افتاد جان انبیا ز اتّفاق منکری اشقیا
جاءهُم بعدُ التَشَکُّک نصرُنا ترکشان گو بر درختِ جان بر آ [31]
میخور و میدِه بدان کش روزی است هر دم و هر لحظه سحرآموزی است
خلق گویان ای عجب این بانگ چیست چون که صحرا از درخت و بر تهیست
گیج گشتیم از دمِ سوداییان که به نزدیک شما باغ است و خوان
چشم میمالیم اینجا باغ نیست یا بیابان است یا مُشکل رهیست
ای عجب چندین دراز این گفتوگو چون بود بیهوده ور خود هست کو؟
من همی گویم چو ایشان ای عجب این چنین مُهری چرا زد صُنع رب؟ [32]
زین تنازعها محمّد در عجب در تعجّب نیز مانده بولهب [33]
زین عجب تا آن عجب فرقیست ژرف تا چه خواهد کرد سلطان شگرف
ای دقوقی تیزتر ران هین خموش چند گویی؟ چند؟ چون قحط است گوش
[1]- اشاره به خواندن پیامبر علی را به صفت اسدالله که در برخی منابع آمده است. رک به شرح شهیدی.
به ظاهر این بیت باید پیش از عنوان جدید بیاید و این قاعده چندین بار در مثنوی تکرار شده است و شاید به رسمی میان کاتبان بازگردد. جای تحقیق دارد.
[2]- مُعظَم: عمده، مقصود اصلی او این بود که...
[3]- مجمل: شهیدی آورده است که «ستاینده، تحسینکننده...». به این معنی دیده نشد. لغتنامه به نقل از ناظم الاطباء آورده است: «آن که به آهستگی تجسّس و طلب مینماید». نیکوکار و محسن هم آوردهاند. نیکلسون ترجمه کرده است who is ready to do (them) good service
[4]- لت دوم: به ظاهر یعنی آنها را بر منِ محجوب، در حجاب، مهربان کن (تا خود را به من بنمایانند).
[5]- نعجه: میش ماده را گویند و این قصه ریشه قرآنی دارد که در آن داود بین دو برادر که یکی نود و نه میش دارد و دیگری فقط یکی داوری میکند [38:23] إِنَّ هذا أَخِی لَهُ تِسْعٌ وَ تِسْعُونَ نَعْجَةً وَ لِی نَعْجَةٌ واحِدَةٌ فَقالَ أَکفِلْنِیها وَ عَزَّنِی فِی الْخِطابِ (این برادر من است که نود و نه میش دارد، و من یک میش تنها دارم، و میگوید آن را هم به من واگذار و با من درشتگویی میکند). چنان که میبینیم در قرآن اشاره به میشهای داود نیست و میش اینجا کنایت از زنهای داود است که حکایتش در تفاسیر و قصص انبیا آمده و مختصر آن که داود نود و زن دارد اما دل به زن یکی از سرداران خود به نام اوریا میبندد که نمیتواند به دستش آورد. پس اوریا را به جنگی میفرستد که در آن کشته میشود و بعد آن زن را میگیرد که فرزندش سلیمان از اوست. آن فرشتگان هم با آن دعوای ظاهری، داود را از خطای او آگاه میکنند و داود از سر پشیمانی ده سال سر به صحرا میگذارد و نوحه میخواند و ناله میکند تا خداوند او را میبخشد.
از قصص الانبیا نیشابوری: «و گويند نود و نه زن داشت... زنی ديد برهنه، سر و تن میشست. چون آواز داوود به گوش زن رسيد به يک گيسوی خود را بپوشيد از بسياری و بزرگی موی كه بود. داوود چون آن بديد فتنه گشت و دلش بدان زن بسته شد تا از همهی کارها فروماند، هفت شبانروز متحيّر بماند. گفت چه تدبير كنم تا اين زن را بيابم به حلال. پس اوريا را بخواند كه آن زن را پای گشاده كن تا من بخواهم... اوريا گفت يك تای موی او به همه دنيا ندهم و با همهی زنان دنيايش برابر نكنم... تا شغلی بيفتاد و سپاه به کار میبايست... اوريا را امير ايشان كرد و به حصار کافران فرستاد... اوريا با ايشان شهادت يافت. خبر به داود رسيد. گفت الجنّة خير لهم. و آن حديث در دل داود میگشت. پس كس فرستاد و آن زن را بخواست... تاش به زنی كرد به حلال و با وی صحبت كرد و به سليمان بار گرفت و بزاد. روزی از روزها داود در محراب نشسته بود و سخن میگفت از عدل، حق تعالی دو فريشته فرستاد... داود دانست كه آن او را میگويند. پس سر بر زمين نهاد و بانگ و نوحه برگرفت... و از حق تعالی ياران میخواست تا بر وی بگريند و زاری كنند... به کوهها امر كرد تا بر وی بگريند... نيز ياران خواست... مرغان را امر كرد تا بر وی بگريند... آنگاه جبريل آمد و گفت يا داود بشارت باد تو را، برخيز كه حق تعالی تو را بيامرزيد.»
نیکلسون در توضیحات خود افزوده است: «شاعر در اينجا به تمثيل ناتان Nathan صورت کاملا نوی داده است. داود تمثيل مرد مست حق است كه تشنگیاش را حدّ فرونشستن نيست چون معشوق او را نهايت نيست».
جالب است که ملاهادی ضرورت دیده اینجا توضیحی فلسفی بیاورد که «نود گفتن منافات ندارد با آیه قرآن (که نود و نه گفته است) چه اثبات شیء نفی غیر نیست، چون که صد آمد نود هم پیش ماست.»
[6]- حیز: هیز، مخنث
گفت او دزد و کژ است و کژنشین حیز و نامرد و چُنین است و چُنین د دوم
[7]- موسی خود پیامبری است (و آن بهره که از فصل و عنایت حق دارد) امّا از حرص دانش و از سر تشنگی خود همراه خضر میشود چنان که پیشتر آمد... سلطان ولد در ولدنامه هم، مولانا را موسی و شمس را خضر دانسته است و در ذکر «رفتن مولانا به جانب شام در جستجوی شمس الدین» گوید:
کی بود در جهان از او بهتر در بزرگی و عزّ از او مهتر
که شده است این چنین وراجویان هر طرف گشته خیرهسر پویان
شمس تبریز خود چه شخص بُوَد تا پیش این چنین یگانه رود
ای عجب شیخ از او چه میجوید که پیاش هر طرف همی پوید
این چه سرّ است ای خدا بنما بیحجابی به ما چو خور پیدا ولدنامه
[8]- مق: «ابتغوا من فضل الله، فضل زیادتی باشد، یعنی از همه زیادت. به فقیهی راضی مشو، گو زیادت خواهم، از صوفیی زیادت، از عارفی زیادت، هر چه پیشت آید، از آن زیادت...» (مقالات شمس، تصحیح موحّد، ص ۲۲۱)
[9]- حضرت به معنی پیشگاه یا درگاه چنان که پیشتر بارها آمده است. این درگاه بینهایت است، چون تو را راه دادند، تصوّر نکن که به صدر (مجلس) رسیدهای، صدر تو، آغاز راه است.
[10]- خضر را در بسیاری آثار، نیکو پی دانستهاند و خواندهاند. مق با حافظ:
آبِ حیوان تیرهگون شد خضرِ فرّخپی کجاست... تو دستگیر شو ای خضر پیخجسته که من... مگر خضرِ مبارکپی درآید...
[11]- لت دوم: به ظاهر در ادامه بیت پیشین، میگوید با ماه و آفتاب چه کار دارید؟
[12]- در خصوص مجمع البحرین، رک:
اهل نار و خلد را بین همدکان در میانشان برزخٌ لایبغیان د یکم
مصحوب: همگفتار، همسخن
«حکایت میکرد که مصحوب حضرت مولانا در باغ چلبی حسام الدین بودم...» مناقب العارفین
سلطانِ زَمَن: کنایت از خضر
[13]- خضر را سبب کار خود میگردانم، یا این، یا این که میروم و سالها میگردم. ماخوذ از: [18:60] وَ إِذْ قالَ مُوسی لِفَتاهُ لا أَبْرَحُ حَتَّی أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَینِ أَوْ أَمْضِی حُقُباً (و [یاد كن] هنگامی را كه موسی به جوانِ [همراه] خود گفت: دستبردار نیستم تا به محل برخورد دو دریا برسم، هر چند سالها[ی سال] سیر كنم).
Nicholson: I will make Khizr a means to (the achievement of) my purpose: (either) that, or I will go onward and journey by night a long while.
همچنین مق با:
گرمرو چون جسمِ موسای کلیم تا به بَحْرَیْنش چو پهنای گلیم
هست هفصد ساله راهِ آن حُقُب که بکرد او عزم در سَیْرانِ حُب د ششم
[14]- لت دوم: زمان بلندی در (تا) کنارههای عالم سفر کردم.
چنان که پیشتر هم آمد این «رحمة الله علیه» در کنار «آن دقوقی داشت خوش دیباجهای»، احتمال این که مولانا از شخص خاصّی سخن بگوید که پیشترها با او دیدار و ملاقاتی داشته را افزایش میدهد.
[15]- مق:
آن دراز و کوتهی در جسمهاست آن دراز و کوته اندر جان کجاست؟ د سوم
[16]- دور و دیر: زمان و مکان
[17]- عَنانِ آسمان: عَنان به معنی ابر است یا آنچه از آسمان بالا رود. عنان آسمان یا عنان السماء؛ آنچه از آسمان به نظر درآید. (لغتنامه)
آن شیاطین بر عَنان آسمان نشنوند آن سِرِّ لوح غیبدان د سوم
لت دوم یادآور بیت شاهنامه است:
که من عاشقم همچو بحر دمان ازو بر شده موج تا آسمان...
[18]- مثال دیگر که نور شمع از نور چراغ افزون بوده است. مق:
چون چراغی نور شمعی را کَشید هر که دید آن را، یقین آن شمع دید د یکم
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد چراغ مُرده کجا شمع آفتاب کجا حافظ
[19]- (چون پایانی ندارد) برو و به کار خود باش چرا که من نمیتوانم ثنای تو گویم، آن بر خود توست. نیکلسون:
Since it hath no end, go (back) to thyself, for (as the Prophet aid), ‘I cannot reckon (worthy) any praise of Thee.’
در خصوص اشارت حدیث، مق و رک:
لا تُکلِّفْنی فَانّی فی الفَنا کَلَّتْ اَفْهامی فَلا اُحْصی ثَنا د یکم
[20]- دُرد: کنایت از تیره و تاریک
[21]- خلا: دنیای عدم، ورای دنیای وجود
برترند از عرش و کرسی و خَلا ساکنانِ مَقعدِ صدقِ خدا د یکم
[22]- ق: [2:7] خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ
سُها: سُهی، ستارهای کوچک در انتهای دبّ اکبر که کمنور است و دید چشم را با آن امتحان میکردهاند.
[23]- لت دوم؟ یعنی غافلان از لطف و کرم خداوند ناامید نبودند؟ یا با وجود این غفلت از لطف و کرم حق ناامید نباید بود؟
Nicholson: yet he is not despairing of the grace and loving kindness of God.
[24]- غُصون: جمع غُصن، شاخههای درخت
پس نشانِ نَشفِ آب اندر غصون آن بود کآن مینجنبد در رکون د ششم
ق [36:26] قِیلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قالَ یا لَیتَ قَوْمِی یعْلَمُونَ [36:27] بِما غَفَرَ لِي رَبِّي وَ جَعَلَنِي مِنَ الْمُکرَمِينَ
میزند جان در جهانِ آبگون نعرهی یا لَیتَ قَوْمِی یَعْلَمُون د پنجم
[25]- ق [75:11] کلاَّ لا وَزَرَ (هرگز پناهگاهی نیست).
[26]- مستسعد: نیکبخت، بهرهمند
[27]- عاق: فرزند سرکش. در اینجا به معنی مطلق منکِر و نافرمان است.
من مناره پر کنم آفاق را کور گردانم دو چشم عاق را د سوم
عاقلان و زیرکانشان، همچو باغی (مقصود آن هفت درخت) را منکر شدهاند.
[28]- افتقار: فقیر شدن، حاجتمندی، نیاز
آن زمان زاری کنند و افتقار همچو دزد و راهزن در زیر دار د ششم
با کمال احتیاج و افتقار ز آرزوی نیمغوره جانسپار د سوم
[29]- در هزیمت..: از این درخت و میوههای آن فرار میکنند...
[30]- ق [12:110] حَتَّی إِذَا اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ وَ ظَنُّوا أَنَّهُمْ قَدْ کُذِبُوا جاءَهُمْ نَصْرُنا (تا آنجا كه چون پیامبران نومید شدند و پنداشتند كه به دروغ وعده داده شدهاند، آنگاه بود كه نصرت ما به آنان در رسید).
از مشکلات مثنوی است و شارحان هر دو صورت را آوردهاند که مولانا نظر به تشدید دارد یا تخفیف.
چنان که میبینیم، «کُذِبوا» در این آیه به دو صورت تخفیف و تشدید ذال خوانده میشده است. امروزه (و شاید همچنان در عهد مولانا) قراءت به تخفیف شکل رسمی و رایج است. تفاوت دو معنی تخفیف و تشدید هم خیلی پررنگ نیست گرچه تشدید بیشتر به این معناست که پیامبران «ز اتّفاق منکری اشقیا» گمان بردند که (از سوی همگان، حتی یاران و مومنان) تکذیب شدهاند و از این رو ناامید شدند، در مقابل تخفیف که یعنی، به ظاهر، تصوّر کردند که وعده الهی ناراست بوده است و ناامیدی آنها از این رو بوده است.
از سوی دیگر، مولانا در بیت پیشین کذّبوا را به تشدید میآورد (مطابق تصریح نسخه قونیه و البته ضرورت وزن هم آن را تایید میکند). پس از «این قراءت خوان» توقّع میرود که تاکید بر تشدید داشته باشد. اگر اصرار بر تخفیف بود، شاید این گونه میآمد: «این قراءت خوان به تخفیف کذب...» و البته مصراع دوم هم شکل دیگری مییافت. مولانا توضیح میدهد «که تخفیف کَذب» (به این معناست که پیامبر) «خویش بیند مُحتجِب» و گویا او موافق این معنی نبوده است (رک به عبارات منقول از مکتوبات او که پس از این میآید). در این صورت این تذکّر دقوقی به خود بیشتر از سر همان اتّفاق منکری دیگران است و این که نصر و پیروزی میرسد و نباید ناامید باشد.
مشکل بیشتر در بیت بعدی است که وقتی مولانا میگوید: «در گمان افتاد جان انبیا...» آیا نظر خود را میگوید (و این مناسب خوانش تخفیف است) یا همچنان دارد بسط معنای آن قرائت با تخفیف را میدهد.
مولانا جلوتر در همین دفتر سوم، باز ذکری از این آیه کرده است:
«نومید شدن انبیا از قبول و پذیرایی منکران قوله حَتَّی إِذَا اسْتَیأَسَ الرُّسُلُ
انبیا گفتند با خاطر که چند میدهیم این را و آن را وعظ و پند
چند کوبیم آهن سردی ز غی؟ در دمیدن در قفس هین تا به کی؟... (امّا)
لیک هم میدان و خر میران چو تیر چون که بَلِّغْ گفت حق شد ناگزیز...
من نخواهم رفت این ره با گمان بر امید خشک همچون دیگران...
پس در آنجا هم مولانا نسبت ناامیدی را پذیرفته ولیکن گمان بر اشتباه را نه...
در مکتوبات هم میخوانیم که «انبیا و اولیا را... از برای امتحان حق، بلاهای سخت میرسید، چنانکه نومید شدند و آنگه دشمنان ایشان را سرزنش میکردند... ایشان گفتند ما اگرچه به تن و نفس مسکینیم و ضعیفیم و آهِ نومیدی برمیآریم، الّا در اندرون جان ما را عهدی محکم است و پیمان ایمان استوار. وعدهی حق را راست میدانیم... » (تصحیح سبحانی، نامه ۴۶، ص ۱۱۹)
برای تحقیق بیشتر باید به منابع تفسیری مولانا و و تاریخچه بحث رجوع کرد. بگوییم که ملّاهادی معتقد است که مولانا قرائت تشدید را رد کرده و توصیه به تخفیف دارد با این که توضیحات فوق را کم و بیش آورده است. زمانی معتقد است که مولانا توصیه به تشدید دارد. از ترجمه نیکلسون هم نکته روشنی حاصل نمیشود:
Recite (the verse) with this reading (kudhibú), for the omission of the tashdíd in kudhibú signifies that he (the Messenger) deems himself debarred (from receiving the promised aid from God. The souls of the prophets fell into misgiving through the concurrence of disbelief (on the part) of the wicked.
[31]- اشاره به آیه پیشین
[32]- اشاره به [2:7] خَتَمَ اللَّهُ عَلی قُلُوبِهِمْ وَ عَلی سَمْعِهِمْ وَ عَلی أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ. چنان که در چند بیت پیش...
[33]- این گفتگو یادآور ابیات پایانی مثنوی است:
تو همی گویی عجب خامش چراست او همی گوید عجب گوشش کجاست
من ز نعره کر شدم او بیخبر تیز گوشان زین سمر هستند کر د ششم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...