دیباچه دفتر دوم مثنوی
بیان سبب تأخیر افتادن انشاء این نیمه دوم از کتاب مثنوی نفَّع اللهُ به قلوبَ العارفین و بیانِ شروع بعد از فتور و شروع وَحی بر آدم بعد از فُتور و انقطاع وَحی به سبب زلّت و سببِ فتور هر صاحب حالتی و سبب زوال آن فُتور به شرح صدور واللهُ اعلم. [1]
بسم الله الرحمن الرحیم
بیان بعضی از حکمتِ تأخیر این مجلّد دوم کی اگر جملهی حکمت الهی بنده را معلوم شود در فواید آن کار بنده از آن کار فرو ماند و حکمت بیپایان حق ادراک او را ویران کند، بدان کار نپردازد. پس حق تعالی شمّهای از آن حکمت بیپایان مهارِ بینی او سازد و او را بدان کار کشد کی اگر او را از آن فایده هیچ خبر نکند هیچ نجنبد زیرا جنباننده از بهرههای آدمیانست کی از بهر آن مصلحت کنیم و اگر حکمت آن بر وی فروریزد هم نتواند جنبیدن. چنان که اگر در بینی شتر مهار نبود نرود و اگر مهار بزرگ بود هم فروخسپد و وَ إِنْ مِنْ شَیءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ [2]
خاک بی آب کلوخ نشود و چون آب بسیار باشد هم کلوخ نشود وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِیزانَ [3]
به میزان دهد هر چیز را نی بیحساب و بیمیزان الّا کسانی را که از عالم خلق مبدَّل شدهاند وَ یَرْزُقُ مَنْ یشاءُ بِغَیرِ حِسابٍ شدهاند وَ مَن لَم یذُق لَم یَدرِ [4]
پرسید یکی که عاشقی چیست گفتم که چو ما شوی بدانی [5]
عشق محبّت بیحسابست، جهت آن گفتهاند کی صفت حقّست به حقیقت و نسبت آن به بنده مَجازست یُحِبُّهُمْ تمامست یُحِبُّونَهُ کدامست؟ [6]
[1]- فتور: ضعف، توقّف از سر ضعف
گفت من پنداشتم برجاست زور تا بدین حد میندانستم فتور د پنجم
این دیباچه، در واقع دیباچه ابتدایی بوده که مولانا تقریر کرده و افلاکی هم آن را در مناقب آورده است. اما بعد مولانا آن را به آنچه پس از این میآید تغییر داده است. افلاکی میگوید که «و باز در آخر حال، دیباچه دوم را نوعی دیگر فرمودند چنان که اکنون مینویسند...» این دیباچه بنا به قول گولپینارلی جز در همان نسخه مشهور قونیه (و البته متن مناقب) نیامده است (و از این رو در چاپ نیکلسون هم نیست). این که چرا مولانا دیباچه را تغییر داده، گویا از آن روست که «در آخر حال» نخواسته تا آن چه موجب این تاخیر و فتور شده است (و حدس و گمان در باب آن خواهد آمد) را زلّت و لغزش بنامد یا دستکم آن را تلطیف کرده و آن را حکمت خداوندی بداند که فوایدش بر بنده به تمامی آشکار نیست.
[2]- جنباننده از بهرههای آدمیانست: گویا به این معنی که انگیزه، میل و قصدِ جنبش ویژگی آدمی است...
ق [15:21] وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ عِنْدَنا خَزائِنُهُ وَ ما نُنَزِّلُهُ إِلاَّ بِقَدَرٍ مَعْلُومٍ(و هیچ چیز نیست مگر آنكه گنجینههای آن نزد ماست، و ما آن را جز به اندازهای معین فرو نمیفرستیم.)
[3]- ق [55:7] وَ السَّماءَ رَفَعَها وَ وَضَعَ الْمِيزانَ(و آسمان را برافراشت و معیار و میزان مقرر داشت.)
[4]- و يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ: در چند آیه قرآن آمده است از جمله: [24:38] ...وَ اللَّهُ يَرْزُقُ مَنْ يَشاءُ بِغَيْرِ حِسابٍ ( و خداوند هر كه را بخواهد بیحساب روزی میدهد.)
«مَن لَم یذُق لَم یَدر» (آنکه نچشیده نمیداند). گویا از منقولات صوفیه است. مق:
لیک چون من لم یَذُق لَم یَدرِ بود عقل و تخییلات او حیرت فزود د پنجم
[5]- نزدیک به این بیت در یکی از غزلیات مولانا با مطلع
ای وصلِ تو آبِ زندگانی تدبیرِ خلاصِ ما تو دانی
هم آمده است:
پرسید یکی که عاشقی چیست؟ گفتم که مپرس از این معانی
آنگه که چو من شوی ببینی آنگه که بخواندت بخوانی
همچنین این بیت در مجلس پنجم از مجالس سبعه هم آمده است و در آنجا با ثبت «گفتم که چو من شوی بدانی». رک ص ۱۰۲ از مجالس سبعه، تصحیح توفیق سبحانی. با اینهمه از آنجا که بیشتر اشعار در عناوین ابواب مثنوی و یا منقول در مجالس از خود مولانا نیست، شاید این بیتها هم تضمین از گویندهای نامعلوم باشد.
[6]- یُحِبُّهُمْ و یُحِبُّونَهُ که بسیار مورد استفاده و استناد صوفیه بوده است در اصل ماخوذ است از [5:54] ...فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ (..دوستشان میدارد و آنان نیز او را دوست میدارند). اما جمله مولانا تضمین است از مناجاتنامه خواجه عبدالله انصاری هروی: «الهی یحبّهم تمام است و یحبّونه کدام است؟».
همچنین مق با مقالات شمس: «دام عشق آمد و در او پیچید، که یحبّونه تاثیر یحبّهم است». مقالات شمس، تصحیح موحّد، ص ۶۹
چنان که میبینیم مولانا در این دیباچه و هم در آغاز دفتر دوم وقفه دو ساله انشای مثنوی بین دفتر اول و دوم، در بین سالهای 660 تا 662 ه ق را بسیار سربسته و پوشیده میگذارد. شرححال نویسانِ مولانا، از جمله افلاکی و جامی (که شاید منبع او همان افلاکی بوده است) این وقفه را ناشی از مرگ همسر حسام الدّین دانستهاند. افلاکی در مناقب میآورد:
«و چون مجلّد اول به اتمام رسید، حضرت چلبی به تلاوت ابیات و تصحیح الفاظ و قیود مشغول گشته ... ناگاه حرم چلبی وفات یافته فترتی در آن میانه واقع شد و از آن سبب از طلب قوتِ جان و قوّت روان تکاسل نمود و در باطن مبارکش در هر لحظه حالتی و حیرتی نو ظاهر میشد که با چیزی دیگر نمیتوانست پرداختن و همچنان حضرت مولانا به تواجد و حالات و بیان حقایق و کشف دقایق مستغرق گشته بود که به حضرت چلبی هم نمیفرمود تا بر این قصه دو سال تمام بگذشت و حضرت چلبی به تزویج نو رغبت نموده بود و مشغول گشته از ناگاه طفل جان را گریان یافت... صباحی برخاست و به حضرت مولانا آمد و سجده عبودیت با اقامت رسانیده، به ایقان درست و اتقان عظیم و ابتهال عاجزانه و نیاز مستوفی و میل متوافر بقایای کتاب مثنوی را از ضمیر منیر شیخ... استدعا کردن گرفت و همانا مولانا.. از عمیم مرحمت خود... فواید معانی شروع فرمود». جامی در نفحات الانس هم در واقع خلاصهای از متن افلاکی را آورده است.
این توضیحات باید تا حدودی درست باشد اما کامل نیست. خب مثنوی به تعبیر خود مولانا «حسامینامه» بود، اصلاً جمله آنِ او بود. نه تنها دفتر دوم با بازگشت او دوباره «با ساز» شد، «این سوم دفتر» هم با نام او آغاز میشود، دفتر چهارم هم که حسام الدّین گردن مثنوی را گرفته بود و به آنجا که میدانست میکشید، باز او بود که طالب آغاز سِفر پنجم بود تا آن «قسم سادس» به بیان مولانا که مثنوی را مولانا «حسامینامه» نامید. در این تردیدی نیست که دوری حسام الدّین، که سخن را از پستان جان مولانا میکشید، سبب این فترت دو ساله بوده است، تردیدی اگر هست در علت این کنارهگیری و ناهمراهی بوده است.
در این میان باید توجه کرد که مولانا در پایان دفتر اول، به شکلی ناگهانی از «خاکآمیزی در سخن یا افسردگی جوشش فکرت» خود به دلیل خورده شدن آن «دو لقمه» سخن میگوید. این لقمه نماد چه بوده ما نمیدانیم. بعید است که براستی طعامی بوده که در مجلس گردانده باشند. این قدر هست که مولانا در آغاز دفتر منظوم، بعد از دو سال، به این لقمهها بازمیگردد:
آفت این در هوا و شهوتست ورنه اینجا شربت اندر شربتست
این دهان بربند تا بینی عیان چشمبند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهی دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی
آیا میتوان گفت که این لقمهها نمادی هستند از هوا و شهوت؟ گفتار یا رفتاری که آب صاف دل را گلآلود کردهاند و موجب قبض روحی او شدهاند؟ مهم است که بدانیم در پایان دفتر اول، مولانا از خود سخن میگوید و این توقف و فترت نمیتوانسته فقط به حالت روحی حسام الدّین، به موجب مرگ همسر او، بازگردد. این هم که برخی «آن دو لقمه» را نماد غذای روحانی دانستهاند (یعنی آن معانی که در دفتر یکم آمده) اما نمیتواند درست باشد که مناسبتی با کلام مولانا و دریغ گویی او ندارد.
این شاید همه آن چیزی است که از این شواهد اندک برمیآید. با این همه اگر بخواهیم به حدس و گمان بال و پر دهیم، آنگاه به نظرم میآید، چنان که دو سال پیش در ختاینامه نوشته بودم و اکنون به زعم خود شواهدی دیگر بر آن میافزایم، که شاید قهر و رنجشی بین این دو یار موافق روی داده که موجب دوری و دلسردی و عدم اشتیاق حسام الدین به ادامه جلسات تقریر و تحریر مثنوی بوده است. آنچه که به قاعده باید از چشم اغیار پنهان مانده باشد. آنچه موجب این گمان است، ابیات آغازین دفتر دوم است. پس از همهی آن بیانات شادمانه در بازگشت حسام الدین که «بلبلی زینجا برفت و باز گشت...» مولانا چند بیتی در لزوم توجه و احتیاط میگوید، این که فقط یک قدم خطا آدم را از بهشت دور کرد، یک موی که در دیده رُسته بود و انگار در اشاره به آن خطاست که ناگهان به زبان و آتشافروزی او میپردازد:
یار چشم تست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار
هین به جاروب زبان، گَردی مکن چشم را از خَس رهآوردی مکن
این ابیات گویا اشارهای دارند به سخنی که از سر بیاحتیاطی بین این دو جاری شده است و موجب آلودگی و «خس و خاشاکی» در آن آب پاک و زلال شده است که یادآور آن اشعار پایانی دفتر اول هم هست. اما بعد یک اشاره دقیقتر دیگری هم در ادامه میآید که:
یار آیینست جان را در حَزَن در رخ آیینه ای جان دم مزن
تا نپوشد روی خود را در دَمَت دم فرو خوردن بباید هر دمت
توگویی آن سخن هر چه بوده، به هنگامی به زبان آمده که یار گرفتار حَزَن بوده است. یعنی ای بسا مولانا سخنی ناخوشایندِ حسام الدین را به هنگام مرگ همسر او (و اصلاً شاید در خصوص همسر از دسترفته او) بر زبان آورده که بهنگام یا مناسب نبوده است، وقتی حسام الدین در اندوه فقدان او بوده و سخت نیازمند تسلّی خاطر و دلداری بوده است. آیا میتوان گفت که در این سخن مولانا نوعی اعتذار نهفته و «عذر مخدومی حسام الدین» میطلبد؟
شواهدی دیگری هم هست. افلاکی میگوید که پس از دو سال حسام الدین «سجده عبودیت باقامت رسانیده...به ایقان درست و اتقان عظیم و ابتهال عاجزانه و نیاز مستوفی...». طلب ادامه مثنوی میکند. این عبارات بیشتر نشانه نوعی عذرخواهی شدید است (از جانب حسام الدّین که خدمت شیخ خود را ترک کرده است) تا تنها طلب ادامه تقریر و تحریر مثنوی. از سوی دیگر، مولانا پس از شکر یزدان از بازگشت حسام الدّین، میگوید که چرا خود او، با همه شوقی که داشته، قدم پیش نگذاشته است:
شکرْ یزدان را که چون او شد پدید در خیالش، جانْ خیال خود بدید
خاک درگاهت دلم را میفریفت خاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشترو
چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا، من کی خرم؟
بهانهجویی بسیار لطیفی است که از دیدن او هیچ صبر نداشته اما با خود میاندیشیده که «چگونه همچو جوان رعنایی، پیری سپیدمو را میگزیند»؟
او جمیلست و مُحبٌّ لِلجَمال کی جوان نو گزیند پیر زال؟
پس بهتر آن بوده که مولانا پیشتر در خود بنگرد تا ببیند که لایق همچو قرینی هست یا نه:
بهتر آن باشد که خود را بنگرم لایق جذبم و یا بدپیکرم
اما خود را چگونه میتوان دید؟ در آینهی یار که اینک اما رویِ خوبِ خود را پوشانده است. این دور و تسلسل، فقط با آمدن یار به پایان میرسد که باید این اشعار بینظیر را در متن تعقیب کرد.
نکته دیگر آن که رفتن به «معراج حقایق» و سپس بازگشت از «دریا به ساحل» و این بیت که:
خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار
و ابیات نزدیک به آن در متن همه نشان از آن دارند که حسام الدین (در این قهر و رنجش به زعم ما)، خلوت و تجرّد گزیده بوده است.
باز بگویم که همه این ابیات را میتوان نوع دیگر هم تفسیر کرد و در همه حال احتیاط را از دست نداد که «خُرد نبود این چنین ظنّ بر کبار». میتوان در پی یافتن «سرّ دلبران» در «حدیث دیگران» احتمالات دیگر داد و یا از جستجو برای مصادیق کلام دست کشید و آن را بیشتر حاصل سیر طبیعی کلام و جوشش معانی دانست... به قول خود مولانا «چه دانمهای بسیارست»...
افزودن دو نکته اما خالی از فایده نیست.
ابتدا این که مولانا هم تقریباً همزمان با مرگ همسر حسام الدین، فرزند خود علاءالدین را از دست داد (شوال سال 660). این همان فرزندی بود که با شمس سر همراهی نداشت و حتی پس از ناپدید شدن شمس و با گذشت سالیان، چنان که از مکتوبات مولانا میتوان فهمید، رابطه پدر و پسر چندان صمیمانه نشد. با این همه در شدّت غم و اندوه او از مرگ فرزند تردید جایز نیست. اینست که حسام الدّین و مولانا هر دو گرفتار حزن و اندوه بودهاند. افلاکی میگوید که روزی مولانا پس از زیارت تربت پدرش، بر سر قبر فرزندش علاءالدین آمد و این بیت را بر آن نوشت:
پس کجا زارد کجا نالد لئیم گر تو نپذیری بجز نیک ای کریم
این بیت به نسبت در در آغاز دفتر دوم است (بیت 336). اگر این اتفاق تقریباً همزمان با انشای این بیت باشد، باید گفت مولانا حدود دو سال پس از مرگ فرزندش، و با بازگشت حسام الدّین و آغاز دوباره مثنوی، بر سر مزار او آمده و گویی با او، اگرچه همچنان گلایهآمیز، چنان که از مضمون آن بیت برمیآید، آشتی کرده است.
نکته دیگر این که آوردهاند حسام الدّین به مدت ده سال خلیفه مولانا بوده است و بنابراین آغاز این ده سال باید به همین سال ۶۶۲ بازگردد که مولانا با بازگشت حسام الدّین و آغاز تقریر و تحریر مثنوی، او را پنج سال پس از درگذشت صلاحالدین زرکوب، به مقام خلافت خود برگزیده است.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...