مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۳۱۶۸ تا ۳۲۴۴
قصهی تیراندازی و ترسیدن او از سواری کی در بیشه میرفت
یک سواری باسلاح و بس مَهیب میشد اندر بیشه بر اسپی نجیب
تیراندازی بحکم او را بدید پس ز خوفِ او کمان را درکشید [1]
تا زند تیری سوارش بانگ زد من ضعیفم گرچه زفت اَستم جسد
هان و هان منگر تو در زفتی من که کَمم در وقت جنگ از پیرزن
گفت رو که نیک گفتی ورنه نیش بر تو میانداختم از ترسِ خویش
بس کسان را کآلت پیگار کُشت بی رجولیَّت چنان تیغی به مُشت [2]
گر بپوشی تو سلاحِ رُستمان رفت جانت چون نباشی مَردِ آن
جان سپر کن تیغ بگذار ای پسر هر که بیسَر بود ازین شَه بُرد سَر
آن سلاحت حیله و مکر تو است هم ز تو زایید و هم جانِ تو خَست
چون نکردی هیچ سودی زین حیَل ترک حیلت کن که پیش آید دِوَل [3]
چون یکی لحظه نخوردی بَر زِ فَن ترک فَن گو میطلب ربُّ المِنَن [4]
چون مُبارک نیست بر تو این علوم خویشتن گولی کُن و بگذر ز شوم
چون ملایک گو که لا عِلم لَنا یا الهی غَیرَ ما عَلَّمتَنا [5]
قصّهی اعرابی و ریگ در جوال کردن و ملامت کردن آن فیلسوف او را [6]
یک عرابی بار کرده اشتری دو جوالِ زفت از دانه پُری
او نشسته بر سر هر دو جوال یک حدیثانداز کرد او را سؤال [7]
از وطن پرسید و آوردش بگفت واندر آن پُرسش بسی دُرها بسُفت
بعد از آن گفتش که این هر دو جوال چیست آکنده؟ بگو مَصدوقِ حال [8]
گفت اندر یک جوالم گَندُم است در دگر ریگی نه قوتِ مردم است
گفت تو چون بار کردی این رِمال؟ گفت تا تنها نماند آن جوال [9]
گفت نیم گندمِ آن تَنگ را در دگر ریز از پی فرهنگ را [10]
تا سبک گردد جوال و هم شتر گفت شاباش ای حکیم اهل و حُر
این چنین فکر دقیق و رای خوب تو چنین عریان پیاده دَر لُغوب [11]
رحمش آمد بر حکیم و عزم کرد کِش بر اشتر برنشاند نیکمرد
باز گفتش ای حکیمِ خوشسَخُن شمّهای از حال خود هم شرح کن
این چنین عقل و کفایت که تراست تو وزیری یا شهی برگوی راست
گفت این هر دو نیَم از عامهام بنگر اندر حال و اندر جامهام
گفت اشتر چند داری چند گاو؟ گفت نه این و نه آن ما را مکاو
گفت رختت چیست باری در دکان؟ گفت ما را کو دُکان و کو مکان؟
گفت پس از نقد پرسم، نقد چند؟ که توی تنهارو و محبوبپند
کیمیای مِسّ عالم با تو است عقل و دانش را گوهر تو بَر تو است
گفت والله نیست یا وجهَ العرب در همه مُلکم وجوهِ قوتِ شب [12]
پا برهنه تن برهنه میدوم هر که نانی میدهد آنجا روم
مر مرا زین حکمت و فضل و هنر نیست حاصل جز خیال و دردِ سر 2/3200
پس عرب گفتش که رو دور از برم تا نبارد شومی تو بر سرم
دور بَر آن حکمتِ شومت ز من نطق تو شوم است بر اهل زَمَن
یا تو آن سو رو من این سو میدوم ور ترا ره پیشْ من واپس روم
یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ بهْ بود زین حیلههای مُردریگ [13]
احمقیام پس مبارک احمقیست که دلم با بَرگ و جانم متّقیست
گر تو خواهی کِت شقاوت کَم شود جهد کن تا از تو حکمت کَم شود
حکمتی کز طبع زاید وز خیال حکمتی نی فیض نورِ ذوالجلال
حکمت دنیا فزاید ظنّ و شک حکمت دینی بَرد فوقِ فلک
زوبَعانِ زیرک آخِر زمان برفزوده خویش بر پیشینیان [14]
حیلهآموزان جگرها سوخته فعلها و مکرها آموخته [15]
صبر و ایثار و سخای نفس و جود باد داده کان بُوَد اکسیرِ سود [16]
فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی
شاه آن باشد که پیش شه رود نه به مخزنها و لشکر شه شود [17]
تا بماند شاهی او سرمدی همچو عِزّ مُلکِ دینِ احمدی
کرامات ابراهیم اَدهَم قدّس الله سرّه بر لب دریا [18]
هم ز ابراهیمِ ادهم آمدست کو ز راهی بر لب دریا نشست
دلق خود میدوخت آن سلطانِ جان یک امیری آمد آنجا ناگهان
آن امیر از بندگان شیخ بود شیخ را بشناخت سجده کرد زود
خیره شد در شیخ و اندر دلقِ او شکلِ دیگر گشته خُلق و خَلقِ او
کو رها کرد آنچنان مُلکی شگَرف برگزید آن فقر بس باریکحرف [19]
ترک کرد او مُلکِ هفت اقلیم را میزند بر دلقْ سوزن چون گدا
شیخ واقف گشت از اندیشهاش شیخ چون شیر است و دلها بیشهاش
چون رجا و خوف در دلها روان نیست مخفی بر وی اسرار جهان
دل نگه دارید ای بیحاصلان در حضورِ حضرت صاحبدلان
پیش اهل تَن ادب بر ظاهر است که خدا زیشان نهان را ساتر است
پیش اهلِ دل ادب بر باطن است زآن که دلشان بر سَرایر فاطن است
تو به عکسی، پیش کوران بهر جاه با حضور آیی نشینی پایگاه [20]
پیش بینایان کُنی ترکِ ادب نارِ شهوت را از آن گشتی حطب
چون نداری فطنت و نور هُدی بهر کوران روی را میزن جلا
پیش بینایان حَدَث در روی مال ناز میکن با چنین گندیده حال
شیخ سوزن زود در دریا فکند خواست سوزن را به آواز بلند
صد هزاران ماهی اللّهیی سوزن زر در لب هر ماهیی
سر برآوردند از دریای حق که بگیر ای شیخ سوزنهای حق
رو بدو کرد و بگفتش ای امیر مُلکِ دل بهْ یا چنان مُلک حقیر؟
این نشانِ ظاهر است این هیچ نیست تا به باطن دَر رَوی بینی تو بیست [21]
سوی شهر از باغ شاخی آورند باغ و بستان را کجا آنجا بَرند؟
خاصه باغی کین فلک یک برگ اوست بلکه آن مغز است و این عالم چو پوست
برنمیداری سوی آن باغ گام بوی افزون جوی و کُن دفعِ زُکام
تا که آن بو جاذب جانت شود تا که آن بو نورِ چشمانت شود
گفت یوسف ابنِ یعقوب نَبی بهرِ بو اَلقُوا عَلی وَجهِ اَبی [22]
بهر این بو گفت احمد در عِظات دائما قُرَّةُ عَینی فی الصَّلوة [23]
پنج حسّ با همدگر پیوستهاند رُسته این هر پنج از اصلی بلند
قوّتِ یک، قوّتِ باقی شود مابقی را هر یکی ساقی شود
دیدنِ دیده فزاید عشق را عشق در دیده فزاید صدق را
صِدقْ بیداریِ هر حس میشود حسّها را ذوقْ مونس میشود
[1]- (تیرانداز) بِحُکم: تیرانداز ماهر که تیر او خطا نکند. بیشتر «حکمانداز» استفاده شده است:
«اتفاقاً چهارصد مرد حکمانداز که در خدمت بودند، جمله خطا کردند» گلستان
و این بیت حافظ در برخی نسخ (به جای سنگانداز):
مقالات نصیحتگو همین است که حکمانداز هجران در کمین است حافظ
[2]- تیغ و سلاحی که بدست داشتند، موجب هلاکشان شد.
[3]- دِوَل: اینگونه ضبط شده در هر دو نسخه سروش و شهیدی در مقابل دُوَل، ظاهراً به ضرورت شعری. جمع دولت، اقبال
[4]- ربُّ المِنَن: پروردگار احسان و نیکوییها
یا ربّنا ربُّ المِنَن ان انت لم تَرحم فمن؟ مِنکَ الهُدی مِنکَ الردی ما غیر ذا الّا غرر؟ دیوان
[5]- ق [2:32] قالُوا سُبْحانک لا عِلْمَ لَنا إِلاَّ ما عَلَّمْتَنا إِنَّک أَنْتَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ
[6]- آنچه استاد فروزانفر از منابع متقدم آورده، نزدیکی اندکی با حکایت مولانا دارد. شهیدی «داستانی مشهور» را میآورد که شاید ریشه در این روایت مولانا داشته باشد و آن «احمقی مبارک» را توجیه کند. در آنجا صاحب مرکب، پند آن حکیم را بکار نمیگیرد «دو تای بار خود را همچنان از ریگ و گندم پر کرد و به راه افتاد و شب هنگام به کلبهای رسید. باران وی را فرو گرفت و ناچار به کلبه رفت و چون برای هر دو بار او جا نبود یک تای بار را که پر از ریگ بود بر در کلبه نهاد و در را بست و بخفت. دزدی بدان جا رسید و تای بار را با خود برد» و بامدادن مرد میبیند که پند دانشمند بندی بوده که او از آن جَسته است.
[7]- حدیثانداز: شهیدی و سروش احتمال دادهاند که مقصود فردی است که در سفرها سخنی در میان میافکند تا با اشتغال به آن راه کوتاه شود.
[8]- مصدوق حال: حقیقت حال، واقع قضیه
[9]- رِمال: ج رمل: ریگ. سنایی در قصاید گوید:
کند سجود وی از جان، همه مکین و مکان کند خضوع جمالش همه جبال و رمال
[10]- تنگ: یک لنگه بار... همچون: تَنگ شکر را ماند این..
فرهنگ: در مثنوی بیشتر به معنی زیرکی و مهارت است، همچون «سیرم از فرهنگ و از فرزانگی...». باز مق:
بادهای را میبود این شرّ و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور؟ د چهارم
تکیه بر عقل خود و فرهنگ خویش بودمان تا این بلا آمد به پیش د ششم
[11]- لُغوب: ماندگی، خستگی، تعب، سختی و عنا. مأخوذ از قرآن: [35:35] الَّذِی أَحَلَّنا دارَ الْمُقامَةِ مِنْ فَضْلِهِ لا یمَسُّنا فِیها نَصَبٌ وَ لا یمَسُّنا فِیها لُغُوبٌ (او از موهبتش، ما را به سرایی وارد کرده است که در آن هرگز کسل و خسته نمیشویم)
[12]- وَجهُ العرب: شناخته میان اعراب، وجیه و محترم میان عرب
پس بدو گفتند یا وَجهَ العرب از کجایی؟ چونی از راه و تَعَب؟ د یکم
[13]- مُردریگ: رک:
ای بسا کُه زین بلای مُردریگ گشته است اندر جهان او خُرد و ریگ د یکم
[14]- زوبع: در اصل به معنی گردباد است که از این سو به آن سو وزد. کودکان عرب آن را ابوزَوبعه کنیت دهند و گویند در آن شیطانِ سرکشی است. سپس آن را شیطان نامیدند. (شرح شهیدی به نقل از لسان العرب). در لغتنامه به معنی شیطان و ابلیس آمده است. در اینجا شیطان صفت. زوبعی: شیطنت، حیلهگری، نیرنگبازی. مق:
زوبع اندیشه شدم صدفن و صدپیشه شدم کار تو را دید دلم عاقبت از کار شدم دیوان
حیله و زوبعی و شیوه روبهبازی راست آید چو تو با شیر ژیان نستیزی دیوان
برفزوده خویش: یعنی خود را از پیشینیان برتر میداند...
[15]- شهیدی حیلهآموزان را قید حالت برای زوبعان دانسته است. شاید ضرورت نداشته باشد و بتوان آن را هم فاعل دانست. زوبعان زیرک آخر زمان و حیلهآموزانی که... نیکلسون معنی دوم را برگرفته است.
[16]- کان بود اکسیر سود: که آن صفات اکسیر سود هستند... سروش آن را اندیشه یا گفته زوبعان و راجع به آن فرهنگ و فرزانگی آنان میداند. یعنی آنها میگویند که سود در اینجاست. وجهی دارد اما گویا مقصود اصلی این نبوده است. میتوان آن را سخن مولانا دانست و راجع به صبر و ایثار و سخای نفس و جود.
[17]- در حاشیه نسخه اساس: «شاه آن باشد که از خود شه بود» که مناسبتر مینماید.
[18]- در تذکرة الاولیای عطار، در شرح حال ابراهیم ادهم: «نقل است که روزی بر لب دجله نشسته بود و خرقهی ژنده خود پاره میدوخت. سوزنش در دریا افتاد. کسی از او پرسید: ملکی چنان، از دست بدادی، چه یافتی؟ اشارت کرد به دریا که: سوزنم باز دهید. هزار ماهی از دریا برآمد، هر یکی سوزنی زرّین به دهان گرفته. ابراهیم گفت: سوزن خویش خواهم. ماهیکی ضعیف برآمد، سوزن او به دهان گرفته. ابراهیم گفت: کمترین چیزی که یافتم به ماندن ملک بلخ این است! دیگرها را تو ندانی»
[19]- باریک حرف: آن چه که به سخن باریک و دقیق نیاز دارد.
[20]- با حضور آیی: با ادب و احترامی درونی، و از این رو میگوید که تو پیش آن کورِ (دلها)، جلا بر رویِ (دل) میزنی.
[21]- بیست: به هر دو معنی میتوان گرفت. بیست برابر مانند:
تو مگو که من گریزانم ز نیست بلکه او از تو گریزان است بیست د یکم
و یا بایست، منتظر باش همچون:
صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ، بیست د دوم
معنی دوم مناسبتر است و نیکلسون هم اینگونه معنی کرده است.
wait till you enter the inward (shrine and) see (what is there)!
[22]- ق [12:93] اذْهَبُوا بِقَمِیصِی هذا فَأَلْقُوهُ عَلی وَجْهِ أَبِی یأْتِ بَصِیراً...
[23]- عِظات: ج عظه: پند (شرح شهیدی). در دیوان دارد:
فرمود مشکلاتی، در وی عجب عظاتی خامش در زبانها آن مینیاید آسان دیوان
حدیث: حُبِّبَ اِلَیَّ النِّساءُ وَ الطِّیبُ و جُعِلَ قُرَّةُ عَینی فِی الصَّلوةِ (زنان و بوی خوش نزد من دوست داشتنی شدهاست و روشنایی دیده من در نماز است) و با عبارات مشابه (احادیث مثنوی) و (شرح شهیدی). اینجا مقصود مولانا آن بوی است و اشارت قرة عینی نشانی آن حدیث است.
بیفزاییم که ملاهادی سبزواری که آرای او در باب زنان، در حاشیه شرح بر اسفار ملاصدرا، مشهور است، در شرح خود، به این اشارت حدیث که رسیده، آورده «و خلاصه تاویل آن است که طیب رقیقه است از نفحات ربانیه و نساء رقیقه است از انسان کامل...» و حتی جمال نساء را موجب قوّت قوه باصره دانسته است.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...