مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۴۹۷ تا ۵۶۶
روان شدن خواجه به سوی دِه
خواجه در کار آمد و تجهیز ساخت مرغ عزمش سوی دِه اشتاب تاخت
اهل و فرزندان سفر را ساختند رَخت را بر گاو عزم انداختند
شادمانان و شتابان سوی دِه که بَری خوردیم از دِه مژده دِه
مقصد ما را چراگاه خوش است یار ما آن جا کریم و دلکَش است 3/500
با هزاران آرزومان خوانده است بهر ما غَرس کَرَم بنشانده است [1]
ما ذخیرهی دَه زمستانِ دراز از بَر او سوی شهر آریم باز
بلکه باغ ایثار راه ما کند در میانِ جان خودمان جا کند
عَجِّلوا اَصحابَنا کَی تَربَحُوا عقل میگفت از درون لا تفرَحوا [2]
مِن رَباحِ اللَّهِ کُونُوا رابحین اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین [3]
اِفرَحُوا هَوناً بِما آتاکُمُ کُلُّ آتٍ مُشغِلٍ اَلهاکُمُ [4]
شاد از وی شو مشو از غیر وی او بهار است و دگرها ماهِ دی
هر چه غیر اوست اِستِدراج توست گر چه تخت و مُلکت است و تاج توست [5]
شاد از غم شو که غم دام لقاست اندر این ره سوی پَستی ارتقاست
غم یکی گنج است و رنج تو چو کان لیک کی درگیرد این در کودکان؟
کودکان چون نامِ بازی بشنوند جمله با خَرگور هَم تگ میدوند
ای خَرانِ کور این سو دامهاست در کمین این سوی خون آشامهاست
تیرها پرّان، کمان پنهان ز غیب بر جوانی میرسد صد تیرِ شیب [6]
گام در صحرای دل باید نهاد زآن که در صحرای گِل نبود گُشاد
ایمن آباد است دل ای دوستان چشمهها و گُلستان در گُلستان
عُج الی القَلبِ وَ سِر یا ساریَه فیه اشجارٌ و عَینٌ جارِیَه [7]
دِه مرو دِه مَرد را احمق کند عقل را بینور و بیرونق کند
قول پیغمبر شنو ای مُجتبی گورِ عقل آمد وطن در روستا [8]
هر که در رُستا بود روزی و شام تا به ماهی عقل او نبود تَمام
تا به ماهی احمقی با او بود از حشیش دِه جُز اینها چه دْرَوَد؟
وانکه ماهی باشد اندر روستا روزگاری باشدش جهل و عمی [9]
دِه چه باشد؟ شیخ واصل ناشده دست در تقلید و حجّت در زده [10]
پیش شهرِ عقل کُلّی این حواس چون خَران چشمبسته در خَراس [11]
این رها کن، صورتِ افسانه گیر هِل تو دُردانه تو گندمدانه گیر [12]
گر به دُرّ ره نیست هین بُر میستان گر بدان ره نیستت این سو بران [13]
ظاهرش گیر ار چه ظاهر کژ پَرد عاقبت ظاهر سوی باطن بَرد
اوّل هر آدمی خود صورت است بعد از آن جان کاو جمالِ سیرت است
اوّل هر میوه جُز صورت کی است؟ بعد از آن لذّت که معنیِّ وی است
اوّلا خرگاه سازند و خرند تُرک را ز آن پس به مهمان آورند [14]
صورتت خرگاه دان مَعنیت تُرک مَعنیاَت ملّاح دان صورت چو فُلک [15]
بهر حق این را رها کن یک نفس تا خر خواجه بجنباند جَرَس
رفتن خواجه و قومش به سوی دِه
خواجه و بچْگان جهازی ساختند بر ستوران جانب دِه تاختند
شادمانه سوی صحرا راندند سافِرُوا کَی تَغنَموا برخواندند [16]
کز سفرها ماه کیخسرو شود بیسفرها ماه کی خسرو شود؟ [17]
از سفر بیدق شود فرزینِ راد وز سفر یابید یوسف صد مُراد [18]
روز روی از آفتابی سوختند شب ز اختر راه میآموختند
خوب گشته پیش ایشان راهِ زشت از نشاطِ دِه شده ره چون بهشت
تلخ از شیرینلبان خوش میشود خار از گلزار دلکش میشود
حنظل از معشوق خرما میشود خانه از همخانه صحرا میشود [19]
ای بسا از نازنینان خارکش بر امید گلعِذار ماهوَش
ای بسا حمّال گشته پشتریش از برای دلبرِ مَهروی خویش
کرده آهنگر جمال خود سیاه تا که شب آید ببوسد روی ماه
خواجه تا شب بر دکانی چار میخ زآن که سروی در دلش کردست بیخ
تاجری دریا و خشکی میرود آن به مِهر خانهشینی میدود [20]
هر که را با مُرده سودایی بود بر امید زندهسیمایی بود [21]
آن دُروگر روی آورده به چوب بر امید خدمت مهروی خوب
بر امید زندهای کن اجتهاد کاو نگردد بعدِ روزی دو جَماد
مونسی مگزین خسی را از خَسی عاریت باشد دَرو آن مونسی [22]
اُنس تو با مادر و بابا کجاست؟ گر به جز حق مونسانت را وفاست
اُنس تو با دایه و لالا چه شد؟ گر کسی شاید به غیر حق عَضُد [23]
اُنس تو با شیر و با پستان نماند نفرتِ تو از دبیرستان نماند [24]
آن شعاعی بود بر دیوارشان جانب خورشید وارفت آن نشان 3/552
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود آن ز وَصفِ حقّ زَراَندود بود [25]
چون زَری با اصل رفت و مِسّ بماند طبع سیر آمد، طَلاق او براند
از زراندود صِفاتش پا بکش از جهالت قلب را کم گوی خوش
کان خوشی در قلبها عاریّت است زیر زینت مایهی بیزینت است
زر ز روی قلب در کان میرود سوی آن کان رو تو هَم کان میرود
نور از دیوار تا خور میرود تو بدان خور رو که درخور میرود [26]
زین سپس بِستان تو آب از آسمان چون ندیدی تو وفا در ناودان
معدنِ دنبه نباشد دامِ گرگ کی شناسد معدن آن گرگِ سترگ [27]
زر گمان بُردند بسته در گِره میشتابیدند مغروران به دِه [28]
همچنین خندان و رقصان میشدند سوی آن دولاب چرخی میزدند
چون همیدیدند مرغی میپرید جانب دِه، صبر جامه میدرید
هر که میآمد ز دِه از سوی او بوسه میدادند خوش بر روی او
که تو روی یار ما را دیدهای پس تو جان را جان و ما را دیدهای
[1]- غرس: کاشتن درخت است. گاه به خود نهال یا درخت هم اطلاق میشود.
اندر آن زندان ز ذوق بیقیاس خوش شکفت از غرسِ جسم تو حواس د ششم
[2]- ای یاران بشتابید تا سود برید.
[3]- از سود و بهرهی خداوند بهرهمند گردید.
ق [28:76] ...لا تَفْرَحْ إِنَّ اللَّهَ لا یحِبُّ الْفَرِحِینَ
[4]- شادمان باشید با آرامش و بردباری به آنچه خدا به شما داده است. هر چیز سرگرم کننده شما را به غفلت درانداخته است. (ترجمه از شهیدی).
مصرع اول به این معنی که شادیِ اندکی کنید، و مناسب است با آیه قرآنی: [57:23] لِکیلا تَأْسَوْا عَلی ما فاتَکمْ وَ لا تَفْرَحُوا بِما آتاکمْ...
[5]- استدراج: پایه پایه بردن، کمکم برکشیدن، به تدریج نزدیک کردن کسی را به سوی چیزی. در اصطلاح غفلت و دوری تدریجی بندگان است از خداوند که ناشی از بهرهمندی از نعمات و اکرام اوست. مولانا در خصوص هاروت و ماروت گوید:
مست بودند از تماشای اله و ز عجایبهای استدراج شاه
این چنین مستیست ز استدراج حق تا چه مستیها کند معراج حق
دانهی دامش چنین مستی نمود خوان انعامش چها داند گشود د سوم
[6]- شیب: پیری
هر حسی را چون دهی ره سوی غیب نبود آن حس را فتور مرگ و شیب د ششم
[7]- ای رونده به سوی دل بازگرد، و ای رونده در شب سیر کن، که...
[8]- مستفاد است از مضمون روایت: لا تَسکُنِ الکُفُور فاِنَّ ساکِنَ الکُفورِ کَساکِنِ القُبُور (احادیث مثنوی) و کفور سرزمین دور افتاده است که مردم که بدان گذر نمیکنند. (شرح شهیدی)
مولانا در غزلیات هم «خانه به ده بودن» را چون نفرینی به کار برده است:
من بر دَرِ این شهر دی بشنیدم از جمعِ پری خانهش به ده بادا که او بر شهر ما عاشق نشددیوان
[9]- برگرفته از عبارتی بدین مضمون: مَن سَکَن فی القُری یوماً تَحَمَّقَ شَهراً و مَن سَکَن فی القُری شَهراً تَحَمَّقَ دهراً. (شرح ولی محمد اکبر آبادی به نقل از شرح شهیدی)
[10]- همچنین مق با «علیکم بالسّواد الاعظم یعنی در خدمت عارف کامل و ایّاکم و القُری یعنی صحبة الناقصین». (مقالات شمس، چاپ عماد، ص ۲۹۶ به نقل از گولپینارلی، مولانا جلال الدین، ترجمه سبحانی، ص ۱۰۷)
[11]- خراس: آسیاب
آفتاب و ماه دو گاو خراس گرد میگردند و میدارند پاس د ششم
[12]- این رها کن: به تعبیر امروزی: بگذریم، یا از این گذشته..
این رها کن، عشقهای صورتی نیست بر صورت، نه بَر روی سِتی د دوم
این رها کن، عشق آن تشنه دهان تافت اندر سینهی صدر جهان د سوم
[13]- بُر: بُرّ. گندم (معین)
گر از این انبار خواهی بِرّ و بُر نیمساعت هم ز همدردان مبُر د ششم
[14]- خَرَند: محوطهای که اطراف آن را گلکاری کرده و برای نشستن درست کنند. خشتکاری اطراف باغچه. کنار صفه و ایوان. (شرح شهیدی به نقل از برهان قاطع) ردیفی از آجر که روی زمین، کنار نهر یا باغچه، پهلوی هم چینند. (معین)
[15]- فُلک: کشتی
[16]- سفر کنید تا بهرهمند شوید. حدیث: سافِرُوا تَصِحُّوا و تَغنَمُوا (احادیث مثنوی)
[17]- اشاره به سفر ماه در آسمان تا تبدیل آن به ماه شب چهارده. یادآور شعر منوچهری:
غریب از ماه والاتر نباشد که روز و شب همی برّد منازل...
از کیخسرو، مطلق پادشاه باید مقصود باشد اما اگر به کیخسرو شاهنامه اشاره کند، که بعید است، در آنجا هم کیخسرو، با کمک گیو، از توران به ایران سفر میکند و به پادشاهی میرسد.
[18]- بیدق معرّب پیاده از مهرههای شطرنج. اشاره به حرکت پیاده در شطرنج تا تبدیل آن به وزیر
[19]- حَنظَل: هندوانه ابوجهل، به فارسی کبَست گویند، میوهای بسیار تلخ است.
مجو مه را در این پستی که نبود در عدم هستی نروید نیشکر هرگز چو کارد آدمی حنظل دیوان
[20]- خانهشین: خانهنشین
گوید ای بنده تو رو بر صدر شین من بگیرم کفش چون بندهی کِهین د دوم
[21]- چنان که در ابیات بعد میآورد، سودا با مرده به معنی شغل و حرفه است که با جمادات سر و کار دارد.
[22]- از سر خسی و پستی، خس دیگری را مونس خود مکن.
[23]- عَضُد: بازو، کنایت از یار، یاریدهنده
چون برآمد نور، ظلمت نیست شد ظلم را ظلمت بود اصل و عضد د سوم
درباره لالا، رک:
صبر چون پولِ صراط آن سو بهشت هست با هر خوبْ یک لالای زشت د دوم
[24]- نفرت تو از دبیرستان...: این درد مشترک قومی کهن!
[25]- شهیدی زراندود را در این بیت، برخلاف دو بیت بعدی، صفت فاعلی دانسته است به معنی زرانداینده و فاعل آن را حق دانسته است و بنابراین عبارت به این شکل خوانده میشود: آن ز وصف حقِّ زراندود بود. میتوان همچنان آن را صفت مفعولی دانست و بر روی حقّ توقف کرد: آن از وصف حق، یعنی از شعاع نور او، زراندود است. نیکلسون همینگونه ترجمه کرده است:
On whatsoever existent thing thy love (is bestowed), that (thing) is gilded with Divine qualities.
[26]- درخور دوم: سزاوار، شایسته (لایقند و درخورند آن هر دو یار..)
[27]- مبهم است. گویی برای دام انداختن گرگ، توده دنبه میگذاشتهاند اما گرگ سراغ آن نمیآمده چون معدن و اصل آن را در آغل گوسفندان میجسته یا نزدیک به آن. در قصص آمده، که دنبه را برای روباه میگذاشتهاند و روباه گرگ را میفریبد و به دام میاندازد و دنبه را میبرد. در مثنوی صورت قصه گویا عکس است و همیشه از فریب خوردن روباه سخن رفته است.
[28]- بسته در گره: باید گره کیسه باشد.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...