مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۶۳۴ تا ۱۷۰۴
بقیهی قصّهی آن زاهد کوهی که نذر کرده بود که میوهی کوهی از درخت باز نکنم و درخت نفشانم و کسی را نگویم صریح و کنایت که بیفشان، آن خورم که باد افکنده باشد از درخت
اندر آن کُه بود اشجار و ثمار بس مَرود کوهی آن جا بیشمار [1]
گفت آن درویش یا رب با تو من عهد کردم زین نچینم در زمن
جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درختِ منتعش [2]
مدّتی بر نذر خود بودش وفا تا درآمد امتحاناتِ قضا
زین سبب فرمود استثنا کنید گر خدا خواهد به پیمان برزنید [3]
هر زمان دل را دگر میلی دهم هر نفس بر دل دگر داغی نهم
کُلُّ اِصباحٍ لَنا شأنٌ جدید کُلُّ شیءٍ عَن مُرادی لایَحید [4]
در حدیث آمد که دل همچون پری است در بیابانی اسیر صرصری است [5]
باد پر را هر طرف راند گزاف گه چپ و گه راست با صد اختلاف
در حدیث دیگر این دل دان چنان کآبِ جوشان ز آتش اندر قازغان [6]
هر زمان دل را دگر رایی بود آن نه از وی، لیک از جایی بود
پس چرا ایمن شوی بر رای دل؟ عهد بندی تا شوی آخر خجل؟
این هم از تاثیر حکم است و قدر چاه میبینی و نتوانی حذر
نیست خود از مرغِ پرّان این عجب که نبیند دام و افتد در عطب [7]
این عجب که دام بیند هم وتد گر بخواهد ور نخواهد میفتد [8]
چشمْ باز و گوشْ باز و دامْ پیش سوی دامی میپرد با پرِّ خویش [9]
تشبیه بند و دامِ قضا به صورتْ پنهان، به اثرْ پیدا
بینی اندر دلق مهترزادهای سر برهنه در بلا افتادهای 3/1650
در هوای نابکاری سوخته اقمشه و املاکِ خود بفروخته [10]
خان و مان رفته شده بدنام و خوار کامِ دشمن میرود ادباروار
زاهدی بیند بگوید ای کیا همّتی میدار از بهر خدا
کاندر این ادبارِ زشت افتادهام مال و زرّ و نعمت از کف دادهام
همّتی تا بو که من زین وارهم زین گل تیره بود که برجهم
این دعا میخواهد او از عام و خاص کالخلاص و الخلاص و الخلاص
دستْ باز و پایْ باز و بندْ نی نی موکَّل بر سرش نی آهنی [11]
از کدامین بند میجویی خلاص؟ و از کدامین حبس میجویی مناص؟ [12]
بندِ تقدیر و قضایِ مختفی که نبیند آن به جز جانِ صفی
گر چه پیدا نیست آن در مَکمَن است بدتر از زندان و بند آهن است [13]
زآن که آهنگر مر آن را بشکند حفرهگر هم خشتِ زندان برکَند
ای عجب این بندِ پنهانِ گران عاجز از تکسیر آن آهنگران [14]
دیدن آن بند احمد را رسد بر گلوی بسته حَبْلٌ مِنْ مسد [15]
دید بر پشت عیالِ بولهب تَنگِ هیزم گفت حمّالهی حطب
حبل و هیزم را جز او چشمی ندید که پدید آید بر او هر ناپدید
باقیانش جمله تاویلی کنند کاین ز بیهوشیست و ایشان هوشمند [16]
لیک از تاثیر آن پشتش دو تو گشته و نالان شده او پیش تو
که دعایی همّتی تا وارهم تا از این بند نهان بیرون جهم
آن که بیند این علامتها پدید چون نداند او شقی را از سعید؟
داند و پوشد به امر ذوالجلال که نباشد کشف راز حق حلال
این سخن پایان ندارد آن فقیر از مجاعت شد زبون و تن اسیر [17]
مضطرب شدن فقیر نذر کرده به کندن اَمرود از درخت و گوشمال حق رسیدن بیمهلت [18]
پنج روز آن باد امرودی نریخت ز آتشِ جوعش صبوری میگریخت
بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را واکشید
باد آمد شاخ را سر زیر کرد طبع را بر خوردن آن چیر کرد [19]
جوع و ضعف و قوّتِ جذبِ قضا کرد زاهد را ز نذرش بیوفا
چون که از امرودبن میوه سُکُست گشت اندر نذر و عهد خویش سُست
هم در آن دم گوشمال حق رسید چشم او بگشاد و گوش او کشید
متّهم کردنْ آن شیخ را با دُزدان و بُریدنْ دستش را
بیست از دزدان بُدند آن جا و بیش بَخش میکردند مَسروقات خویش
شحنه را غمّاز آگه کرده بود مردمِ شحنه برافتادند زود [20]
هم بدان جا پایِ چپ و دستِ راست جمله را ببرید و غوغایی بخاست
دستِ زاهد هم بریده شد غلط پاش را میخواست هم کردن سَقط
در زمان آمد سواری بس گزین بانگ برزد بر عوان کای سگ ببین،
این فلان شیخ است و ابدالِ خدا دست او را تو چرا کردی جدا؟
آن عوان بدرید جامه، تیز رفت پیش شحنه داد آگاهیش تفت
شحنه آمد پابرهنه عذرخواه که ندانستم خدا بر من گواه
هین بحل کن مر مرا زین کار زشت ای کریم و سرور اهل بهشت [21]
گفت میدانم سبب این نیش را میشناسم من گناه خویش را
من شکستم حرمتِ اَیمان او پس یمینم برد دادستان او [22]
من شکستم عهد و دانستم بَد است تا رسید آن شومی جرات به دست [23]
دستِ ما و پای ما و مغز و پوست باد ای والی فدای حکمِ دوست
قِسم من بود این، تو را کردم حلال تو ندانستی تو را نبود وبال [24]
و انکه او دانست او فرمانرواست با خدا سامانِ پیچیدن کجاست؟ [25]
ای بسا مرغی پریده دانهجو که بریده حلق او هم حلق او
ای بسا مرغی ز معده و ز مغص بر کنار بام محبوس قفص [26]
ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرصِ گلو مأخوذِ شست
ای بسا مستور در پرده بُده شومی فرج و گلو رسوا شده
ای بسا قاضی حِبر نیکخو از گلو و رشوتی او زردْ رو [27]
بلکه در هاروت و ماروت آن شراب از عروجِ چرخشان شد سدِّ باب [28]
بایزید از بهر این کرد احتراز دید در خود کاهلی اندر نماز
از سبب اندیشه کرد آن ذولباب دید علّت خوردنِ بسیار از آب 3/1700
گفت تا سالی نخواهم خورد آب آن چنان کرد و خدایش داد تاب
این کمینه جهد او بُد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین [29]
چون بریده شد برای حلقْ دست مردِ زاهد را در شکوی ببست
شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق کرد معروفش بدین آفاتِ حلق
[1]- مرود: امرود، گلابی. پس از این هم میآورد:
بر سر شاخی مرودی چند دید باز صبری کرد و خود را واکشید د سوم
[2]- منتعش: رک به چند بیت پیشتر!
[3]- در خصوص استثنا، به قول خود مولانا:
ذکر استثنا و حزمِ ملتوی گفته شد در ابتدای مثنوی د ششم
و نشانی دقیقتر:
ترکِ استثنا مُرادم قَسوتیست نه همین گفتن که عارِض حالتیست د یکم
[4]- «هر بامداد ما را کاری نو است و هیچ چیز از مُراد ما سوی دیگر نمیرود». برگرفته از [55:29] کلَّ یوْمٍ هُوَ فِی شَأْنٍ. ترجمه نیکلسون:
At every dawn I have a new employment: nothing turns aside from that (course) which I have willed
[5]- حدیث: «انَّ هَذَا القَلبَ كَريشَةٍ بفلاَةٍ منَ الاَرض يُقيمُهَا الرِّيحُ ظَهراً لبَطنٍ» و نظیر آن «مَثَلُ القَلب كَمَثَل ريشَةٍ في اَرض فَلاَةٍ تُقَلِّبُهَا الرِّيَاحُ ظَهراً لبَطنٍ». (احادیث مثنوی)
صرصر: باد تند
گرچه صرصر بس درختان میکَند با گیاهِ تر وی احسان میکند د یکم
[6]- قازغان: (ترکی) دیگ بزرگ را گویند.
چون دلْ سیاه بُد و قلب، کوره دید و سیه شد چو قازغان تهی بُد به کنجِ خانه نگون شد دیوان
حدیث: «لَقَلبُ ابن آدَمَ اَشَدُّ انقلاَباً منَ القدر اذَا اجتَمَعَت غلياً» و یا «لَقَلبُ المُؤمن اَشَدُّ تَقَلُّباً منَ القدر في غَلَيَانها». (احادیث مثنوی)
[7]- عَطَب: رنج و هلاک
تا به زیر چرخ ناری چون حَطَب من نسوزم در عنا و در عَطَب د یکم
[8]- وتد: میخ و اینجا باید احتمالاً میخِ تورِ دام باشد.
[9]- مق با:
چشم باز و گوش باز و این ذُکا خیرهام در چشمبندی خدا د سوم
[10]- اقمشه: ج قماش، رخت و متاع
[11]- موکَّل: مراقب، گماشته
چون موکَّل نیست بر تو هیچ کس از چه بسته گشت بر تو پیش و پس؟ د سوم
[12]- مَناص: در لغت به معنی گریز و گریزگاه است.
حامله گریان ز زَه کاَینَ المَناص و آن جنین خَندان که پیش آمد خلاص د سوم
[13]- مکمن: کمینگاه
که مر او را گرگ زد یا رهزنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی د ششم
[14]- تکسیر: شکستن
[15]- حَبلٌ مِن مَسَد: [111:4] وَ امْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ [111:5] فِي جِيدِها حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (و زنش هیزمكشان است، و ریسمانی از لیف خرمای تافته بر گردن دارد). و همچنین مق:
پیش از آن کایّام پیری در رسد گردنت بندد به حبل من مسد د دوم
جالب است که میگوید «احمد» اینگونه دید و گفت...
[16]- حطب را گاه به سخنچینی یا آتشافروزی و یا بار گناه و غیر آن تاویل کردهاند. مصرع دوم مبهمتر است. گویا به این معنی که بیهوشان، عارفان، میتوانند آن معنی را دریابند و هوشمندان، زیرکان و خردهبینان که تنها نظر به ادراک حسی دارند، نمیتوانند. نیکلسون به واقع خلاف این ترجمه کرده است:
All the rest interpret it (falsely), for this (vision) arises from senselessness (spiritual rapture), and they are sensible
[17]- مجاعت: گرسنگی، جوع
از مجاعت و اشتها هر گاو و خر کاه را میخورد خوشتر از شِکَر د پنجم
رحمشان آمد که این بس بینواست وز مجاعت هالک مرگ و فناست د پنجم
[18]- «مضطرب شدن» و چنین است در نسخه قونیه. شهیدی حدس زده است که «مضطر بشدن» بوده است چون معتقد است که اینجا مضطرب معنی مناسبی ندارد. واقع آن که مضطرب شدن، یعنی دچار تشویش و دودلی و تردّد نباید مشکلی داشته باشد.
[19]- طبع را... چیر کرد: بر آن مایل کرد.
[20]- مردم ِشحنه: عوامل، عوانان یا افراد شحنه
[21]- بحل کردن: حلال کردن، بخشیدن. در خصوص ریشه احتمالی آن، رک به لغتنامه که برخی آن را از بِهِل فارسی و عدهای هم از ب+حلّ عربی دانستهاند.
شیخ فرمود آن همه گفتار و قال من بِحِل کردم شما را آن حلال د دوم
[22]- ایمان: ج یمین، سوگندها
تو ز اَوفوا بالعُقودش دست شو اِحفَظوا اَیمانَکُم با او مگو د دوم
[23]- جرات: گستاخی، سرکشی
بُد ز گستاخی کسوف آفتاب شد عزازیلی ز جُرات رَدِّ باب د یکم
[24]- وبال معانی گسترده دارد و در مثنوی عموماً به معنی «گرفتار» و «گرفتاری» است.
تا بدانی که زیان جسم و مال سود جان باشد رهاند از وَبال د سوم
اینجا بیشتر به معنی کیفر و عقوبت است.
[25]- سامان: به ظاهر اسباب و آلات، یا ساز و کار چنان که در ترکیب سر و سامان هست و یا «سامانِ جنگ» و نظایر آن.
[26]- مغص: دل پیچه، درد شکم و معده از گرسنگی و غیر آن
گربه کرده چنگ خود اندر قفص نام چنگش درد و سرسام و مغص د سوم
[27]- حبر: دانا، دانشمند
گر بود آب روان بربنددش ور بود حبر زمان برخنددش د پنجم
[28]- رک دفتر یکم «اعتماد کردن هاروت و ماروت بر عصمت خویش...»
[29]- «نقل است که بایزید را گفتند: از مجاهده خود ما را چیزی بگوی! گفت: اگر از بزرگتر گویم، طاقت ندارید. اما از کمترین بگویم. روزی نفس را کاری بفرمودم، حرونی کرد. یعنی فرمان نبرد. یک سالش آب ندادم. گفتم: یا نفس، تن در طاعت ده یا در تشنگی جان بده.» تذکرة الاولیا. شهیدی نزدیک به همین حکایت را از رساله قشیریه هم آورده است اما به قرینه «جهد» و «کمینه» و دیگر ماخوذات از اثر عطار، گویا همین کتاب منبع او بوده است.
در خصوص لقب بایزید، رک:
بایزید اندر مزیدش راه دید نام قُطبُ العارفین از حق شنید د دوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...