مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۳۶۹۰ تا ۳۷۷۴
منازعت چهار کس جهت انگور کی هر یکی به نام دیگر فهم کرده بود آن را [1]
چار کس را داد مردی یک درم آن یکی گفت این به انگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بُد گفت لا من عِنَب خواهم نه انگور ای دَغا
آن یکی تُرکی بُد و گفت این بَنُم من نمیخواهم عنب، خواهم اُزُم [2]
آن یکی رومی بگفت این قیل را تَرک کُن خواهیم اِستافیل را [3]
در تنازع آن نفر جنگی شدند که ز سِرّ نامها غافل بُدند
مُشت بر هم میزدند از ابلهی پُر بُدند از جهل و از دانش تهی [4]
صاحب سِرّی عزیزی صد زبان گر بُدی آنجا بدادی صُلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم آرزوی جُملهتان را میدهم
چون که بسپارید دل را بیدغل این درمتان میکند چندین عمل
یک درمتان میشود چار اَلمُراد چار دشمن، میشود یک، ز اتّحاد [5]
گفتِ هر یکتان دهد جنگ و فراق گفتِ من آرد شما را اتّفاق 2/3700
پس شما خاموش باشید اَنصِتوا تا زبانتان من شوم در گفت و گو [6]
گر سخنتان مینماید یک نمط در اثر مایهی نزاع است و سَخَط [7]
گرمی عاریّتی ندهد اثر گرمی خاصیّتی دارد هنر
سِرکه را گر گرم کردی ز آتش آن چون خوری سَردی فزاید بیگمان
زآن که آن گرمی او دِهلیزی است طبع اصلش سَردی است و تیزی است [8]
ور بود یخبسته دوشاب ای پسر چون خوری گرمی فزاید در جگر [9]
پس ریای شیخ بِه ز اخلاصِ ماست کز بصیرت باشد آن، وین از عماست
از حدیثِ شیخ جمعیّت رسد تفرقه آرد دَمِ اهل جسد [10]
چون سلیمان کز سوی حضرت بتاخت کو زبان جمله مرغان را شناخت [11]
در زمانِ عدلْشْ آهو با پلنگ اُنس بگرفت و بُرون آمد ز جنگ
شد کبوتر آمن از چنگال باز گوسفند از گرگ ناورد احتراز
او میانجی شد میان دشمنان اتّحادی شد میان پَرزنان
تو چو موری بهر دانه میدوی هین سلیمان جو، چه میباشی غوی؟
دانهجو را دانهاش دامی شود و آن سلیمانجوی را هر دو بود
مرغ جانها را درین آخر زمان نیستشان از همدگر یک دم امان
هم سلیمان هست اندر دور ما کو دهد صلح و نماند جور ما
قول اِن من اُمَّةٍ را یاد گیر تا به اِلّا و خَلا فیها نَذیر [12]
گفت خود خالی نبودست اُمّتی از خلیفهی حق و صاحبهمّتی
مرغ جانها را چنان یکدل کند کز صفاشان بیغِش و بیغِل کند
مشفقان گردند همچون والده مسلمون را گفت نَفسِ واحده [13]
نفسِ واحد از رسول حق شدند ور نه هر یک دشمن مطلق بُدند
برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السّلام
دو قبیله کاَوس و خَزرَج نام داشت یک ز دیگر جان خونآشام داشت
کینههای کهنهشان از مصطفی محو شد در نور اسلام و صفا
اوّلا اخوان شدند آن دشمنان همچو اَعداد عنب در بوستان [14]
وز دَم اَلمؤمنون اِخوَه به پند درشکستند و تنِ واحد شدند [15]
صورت انگورها اخوان بود چون فشردی شیرهی واحد شود
غوره و انگور ضدّانند لیک چون که غوره پخته شد، شد یار نیک
غورهای کو سنگبست و خام ماند در ازل، حق کافر اصلیش خواند [16]
نه اخی نه نفسِ واحد باشد او در شقاوت نحسِ ملحد باشد او [17]
گر بگویم آن چه او دارد نهان فتنهی افهام خیزد در جهان
سِرّ گَبر کور، نامَذکور بِه دودِ دوزخ از اِرَم مهجور به [18]
غورههای نیک کایشان قابلند از دَمِ اهل دل آخر یک دلند
سوی انگوری همیرانند تیز تا دُوی برخیزد و کین و ستیز
پس در انگوری همیدرّند پوست تا یکی گردند و وحدت وصف اوست
دوست دشمن گردد ایرا هم دو است هیچ یک با خویش جنگی درنبست [19]
آفرین بر عشقِ کُلّ اوستاد صد هزاران ذرّه را داد اتّحاد
همچو خاک مُفترِق در رهگذر یک سبوشان کرد دست کوزهگر [20]
که اتّحادِ جسمهای آب و طین هست ناقص، جان نمیماند بدین
گر نظایر گویم اینجا در مثال فهم را ترسم که آرد اختلال
هم سلیمان هست اکنون، لیک ما از نشاط دوربینی در عمَی [21]
دوربینی کور دارد مرد را همچو خفته در سَرا، کور از سَرا
مولعیم اندر سخنهای دقیق در گرهها باز کردن ما عشیق [22]
تا گِره بندیم و بگشاییم ما در شکال و در جواب آیینفزا [23]
همچو مرغی کو گشاید بندِ دام گاه بندد تا شود در فَن تمام
او بود محروم از صحرا و مَرج عمر او اندر گِرهکاریست خرج
خود زبون او نگردد هیچ دام لیک پرّش در شکست اُفتد مدام [24]
با گره کم کوش تا بال و پرت نسکُلد یک یک ازین کرّ و فرت
صد هزاران مرغ پرهاشان شکست و آن کمینگاه عوارض را نبست [25]
حال ایشان از نُبی خوان ای حریص نَقَّبوا فیها ببین، هل من مَحیص؟ [26]
از نزاع تُرک و رومی و عرب حل نشد اِشکال انگور و عنب 2/3750
تا سلیمان لَسین معنوی درنیاید برنخیزد این دوی [27]
جمله مرغانِ منازع، بازوار بشنوید این طبلِ باز شهریار [28]
ز اختلاف خویش سوی اتّحاد هین ز هر جانب روان گردید شاد
حَیثُ ما کُنتُم فوَلُّوا وَجهَکُم نَحوهُ هذا الَّذی لَم یَنهَکُم [29]
کورْ مرغانیم و بس ناساختیم کان سلیمان را دمی نشناختیم [30]
همچو جغدان دشمنِ بازان شدیم لاجرم واماندهی ویران شدیم
میکنیم از غایت جَهل و عما قصد آزار عزیزان خدا
جمع مرغان کز سلیمان روشنند پرّ و بال بیگنه کی برکَنند؟
بلکه سوی عاجزان چینه کشند بی خلاف و کینه آن مرغان خوشند [31]
هدهد ایشان پی تقدیس را میگشاید راه صد بلقیس را
زاغ ایشان گر بصورت زاغ بود بازِ همّت آمد و مازاغ بود [32]
لکلک ایشان که لکلک میزند آتش توحید در شک میزند [33]
و آن کبوترشان ز بازان نَشکُهَد باز سر پیش کبوترشان نهد [34]
بلبل ایشان که حالت آرد او در درون خویش گلشن دارد او [35]
طوطی ایشان ز قند آزاد بود کز درون قندِ ابد رویش نمود
پای طاووسان ایشان در نظر بهتر از طاووسپرّان دگر [36]
منطق الطّیر آن خاقانی صداست منطق الطیر سلیمانی کجاست؟ [37]
تو چه دانی بانگ مرغان را همی چون ندیدستی سلیمان را دمی؟
پرّ آن مرغی که بانگش مُطرب است از برون مشرق است و مغرب است
هر یک آهنگش ز کرسی تا ثَریست وز ثری تا عرش در کرّ و فریست
مرغ کو بی این سلیمان میرود عاشق ظلمت چو خُفّاشی بود
با سلیمان خو کن ای خُفّاشِ رَد تا که در ظلمت نمانی تا ابد
یک گزی ره که بدان سو میروی همچو گز قطب مساحت میشوی [38]
وآن که لنگ و لوک آن سو میجهی از همه لنگی و لوکی میرهی [39]
[1]- در ماخذ قصص استاد فروزانفر، و همچنین در شرح شهیدی، ذکری از ماخذ یا ریشه احتمالی داستان نیست. زرینکوب در بحر در کوزه، احتمال داده که چکیدهای باشد از گفته برزویه طبیب امّا هیچ شباهت خاصی بین این دو دیده نمیشود.
[2]- بَنُم: بنیم در ترکی امروز: (این درم) برای من است. اُزُم üzüm هم در ترکی به معنی انگور است.
[3]- استافیل: انگور به یونانی. در یونانی امروز σταφύλι ) stafýli) گویند.
[4]- ترکیب «از دانش تهی» را مولانا دو جای دیگر هم آورده و نظایر چندانی در ادبیات قدیم ندارد. مصرع دوم یادآور و شاید هم ملهِم آن بیت مشهور در باب آخرین پادشاه صفوی است:
آن ز دانش تهی، ز غفلت پر شاه سلطان حسین یَخشی دُر
[5]- المراد: القصه، مقصود این که... پیشتر و بارها در مثنوی آمده. از نشانهها و تاثیرات بیان منبری و خطابی در مثنوی. در آثار دیگر شعرا بسیار کم دیده میشود.
هر یکی را او یکی طومار داد هر یکی ضد دگر بود المُراد د یکم
[6]- انصتوا: خاموش باشید. رک:
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو گوشها را حق بفرمود اَنصِتوا د یکم
[7]- مینماید یک نمط: یکسان و همراه مینماید..
سَخَط: غضب، قهر
چون گشادی یافت چشمی در رضا از سخط هر لحظه اخفش (کمبینا) چون بود دیوان
گویا به این معنی که حتی اگر سخنانتان همه یکی شد (و مانند این چار کس مختلف ننمود)، باز در پی آن جنگ و نزاع خواهد برخاست، چرا که آن وحدت عاریتی است.
[8]- دهلیزی: حرفهای بازاری، کنایه از سخنان اراجیف و بیحاصل (لغتنامه). منسوب به دهلیز که جایی است میان در و دالان خانه و کنایه از بیاساس. (شرح شهیدی) مق:
گفت دهلیزی است والله این سخن پیش شه خاک است هم زرِّ کهن د چهارم
[9]- دوشاب: شیرهی انگور و بعضی گفتهاند که شیرهی انگور که آن را یک دو روز نگاهدارند تا ترش شود و به همین سبب آن را دوشاب گویند که آب انگور است و شب بر آن گذشته. (لغتنامه)
مثال کشتنش باشد چو انگوری که کوبندش که تا فانی شود باقی شود انگور دوشابی دیوان
چنان که از این بیت هم برمیآید، دوشاب خاصیت گرمی داشته است.
[10]- اهل جسد: اهل تن در اهل روح. همینگونه آمده در چاپهای معتبر و شاید هم اهل حسد بوده باشد که به مثال در دفتر سوم آمده: دود و گندی آمد از اهل حسد...
[11]- ق [27:16] وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوُدَ وَ قالَ یا أَیهَا النَّاسُ عُلِّمْنا مَنْطِقَ الطَّیرِ...(و سلیمان از داود میراث برد و گفت ای مردم به ما زبان مرغان آموخته شده است...)
[12]- ق [35:24] إِنَّا أَرْسَلْناک بِالْحَقِّ بَشِیراً وَ نَذِیراً وَ إِنْ مِنْ أُمَّةٍ إِلاَّ خَلا فِیها نَذِیرٌ (... و امّتی نیست جز آن که در آن ترسانندهای هست)
[13]- نفس واحده: رک:
تفرقه در روح حیوانی بود نَفسِ واحد روح انسانی بود د دوم
[14]- در مقالات شمس آمده است که «از مولانا به یادگار دارم از شانزده سال که میگفت که خلایق همچو اعداد انگورند. عدد از روی صورت است چون بیفشاری در کاسه آن جا هیچ عدد نیست».
این عبارت، جدای قرابت آن با عبارت مثنوی، اهمیت خاصی دارد چرا که شمس میگوید این سخن را شانزده سال پیش از مولانا شنیده است و مولانا شانزده سال پیش از آخرین مصاحبت با شمس (یعنی در حدود سالهای ۶۲۹) در حلب به تحصیل مشغول بوده است و ای بسا همزمان با حضور شمس چنان که در شرح احوال او آوردهاند. پس آیا این سخن نشان از دیدار و گفتاری بسیار قدیم بین این دو دارد؟ آن زمان که مولانا جوانی بیست و پنج ساله بوده است؟ آیا این احتمال میتواند نوری بر آن برخورد و جذب غریب این دو جان شیفته بیندازد؟ خاطرهی گمشدهای در سالهای دور که گویی اینک چون رویایی صادقه بوده است؟ و این که هر کسی در ضالّهی خود موقن است؟ همچون وعده و نشانهای مبین که گویی در خواب به سالکی داده باشند؟ نزدیک به آن چه در دفتر دوم، آن را وصف و شرح کرده است؟
چون که شب این خواب دیدی روز شد از امیدش روز تو پیروز شد
چشم گَردان کردهای بر چپّ و راست کان نشان و آن علامتها کجاست...
بنگری در روی هر مردِ سوار گویدت مَنگر مرا دیوانهوار
گوییش من صاحبی گُم کردهام رو به جست و جوی او آوردهام
دولتت پاینده بادا ای سوار رحم کن بر عاشقان معذور دار
چون طلب کردی به جِدّ آمد نظر جِدّ خطا نکند چنین آمد خبر
ناگهان آمد سواری نیکبخت پس گرفت اندر کنارت سخت سخت
تو شدی بیهوش و افتادی به طاق بیخبر گفت اینت سالوس و نفاق
او چه میبیند درو این شور چیست؟ او نداند کان نشان وصل کیست
این نشان در حقّ او باشد که دید آن دگر را کی نشان آید پدید؟...
[15]- ق [49:10] إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ فَأَصْلِحُوا بَینَ أَخَوَیکمْ وَ اتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ
[16]- سنگ بستن: کنایه از سفت و سخت و آب نیفتاده. میوه نارس (شرح شهیدی). سنگبسته را در فرهنگها به معنی محکم و ثابت آوردهاند اما در مثنوی بیشتر با غوره استفاده شده است و چنان که پرسیدهام اصطلاحی است که در فارسی و ترکی برای غوره که جا نمیافتد بکار میرود. مق:
غورهی تو سنگبسته کز سَقام غورهها اکنون مویزند و تو خام د چهارم
نیکلسون: The immature grape that has remained stone-hard and crude
حق کافر اصلیش خواند: شاهد قرآنی؟
[17]- نه اخی...: میتواند به اخیان و فتیان، که بیشتر از طریق حسامالدین ابن اخی ترک، از مخاطبان و مریدان مولانا بودند هم نظری داشته باشد.
[18]- اِرَم: نام قصر یا باغی که شداد ساخت. در اینجا بهشت
[19]- ایرا: زیرا
پس دلِ عالَم وی است ایرا که تن میرسد از واسطهی این دل به فَن د دوم
بیت را شهیدی اینگونه معنی کرده که اگر دوستی دشمن شد، نشانه آن است که دوست یکدل نبوده چون کسی با خود نمیجنگد. نیکلسون هم این معنی را برگرفته است: A friend becomes a foe because he is still two با اینهمه مقصود بیت به سختی در سیر کلام پیش و پس جا میافتد. میتوان به این معنی هم گرفت که اگر این دویی بماند، دوستی هم دشمنی میشود پس دانههای انگور پوست میدرند و یکی میشوند..
[20]- مفترق: پراکنده، متفرّق، جدا
مُفترق شد آفتابِ جانها در درون روزن ابدان ما د دوم
[21]- اگر پیامبر نیست، سلیمان هست. و چنان که بعد میآورد، آن سلیمان لسین معنوی که زاغ و باز را آشتی میدهد... آیا در رابطه سلیمان و دوربینی، تلمیح به داستانی هست؟
[22]- عشیق: مشتاق، دلبسته، عاشق
ور نباشد آن تو بنگر کاین فریق پر غم و رنجند و مفتون و عشیق د سوم
چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق د پنجم
[23]- آیینفزا: مقصود افزودن بر سخنان بیهوده یا تکلّفات بیانی یا فکری است. یا آن که رسم و آیینی دیگر میآورد. شاهدی دیگر نیافتم.
[24]- لت اول: با اینهمه، دام که به هیچ وجه مطیع و زبون او نمیشود (بلکه او پر خود را هم میشکند). یا شاید هم: هیچ دامی رام و مقهور او نمیشود... نیکلسون:
And even (then) the snare is nowise subdued by it, but its wings are always getting broken.
[25]- کمینگاه عوارض: مبهم است. عوارض را میتوان جمع عارضه دانست و مقصود دامهایی که در کمین و بر آدمی عارض میگردد.
[26]- ق [50:36] وَ کمْ أَهْلَکنا قَبْلَهُمْ مِنْ قَرْنٍ هُمْ أَشَدُّ مِنْهُمْ بَطْشاً فَنَقَّبُوا فِی الْبِلادِ هَلْ مِنْ مَحِیصٍ (و چه بسیار پیش از آنان نسلهایی را برانداختیم که در نیرو سختتر از آنان بودند. پس در شهرها کاویدند آیا گریزگاهی هست؟)
[27]- لسین: لسن که مولانا به خاطر رعایت وزن آن را به لسین تبدیل کرده است. فصیح، بلیغ (شهیدی). مق:
سوسن زبان برون کند افسوس میکند گوید سمن فسوس مکن بر کس ای لسین دیوان
[28]- طبل باز: مق و رک:
مالکِ مُلکم نیم من طبلخوار طبلِ بازم میزند شه از کنار د دوم
[29]- هر جا که هستید، روی خود را به سوی کسی که شما را (از آن) بازنداشته است، بگردانید. در اصل ماخوذ از [2:144]... فَوَلِّ وَجْهَک شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ وَ حَیثُ ما کنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَکمْ شَطْرَهُ... و آیات نظیر.
[30]- ناساخت: در اینجا خام، ناآشنا
[31]- چینه: دانه که مرغان خورند. مق:
چینه و نُقلش همه بر بام توست پَرزنان بر اوج، مستِ دام توست د ششم
[32]- مازاغ: رک:
گفت مازاغیم همچون زاغ نه مستِ صبّاغیم، مستِ باغ نه د یکم
[33]- مق:
کی بگوید لکلک آن لکلک به جان؟ لک چه باشد؟ مُلکِ تُست ای مُستعان د دوم
[34]- شکوهیدن: ترسیدن. مق:
«سماوات و ارضین از اختیار و از اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند...» د ششم
[35]- حالت: ذوق، وجد. مق:
کر بخندد همچو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان د پنجم
[36]- پای این طاووسان زیباتر از پر طاووسان دیگر. پای طاووس مشهور است به زشتی چنان که سعدی در گلستان گوید:
طاوس را به نقش و نگاری که هست خلق تحسین کنند و او خجل از پای زشت خویش
[37]- خوانش شهیدی از نسخه قونیه: «منطقالطیران خاقانی کجاست؟»
«اشاره به قصیده خاقانی با این مطلع:
زد نفس سر به مُهر صبح ملمعنقاب خیمهی روحانیان کرد معنبرطناب
و نیز شاید اشاره به این بیت:
ز خاقانی این منطق الطیــر بشنو که چون او معانـیسرایـی نیابـی» (شرح شهیدی)
شهیدی همچنین به قرینه این بیت در دفتر چهارم که:
ای سلیمان در میان زاغ و باز حلم حق شو با همه مرغان بساز
احتمال میدهد که مولانا از منطق الطیر سلیمانی، به حسام الدین اشاره کند و به زعم من این سخن با متن مناسبت چندانی ندارد.
[38]- قطب مساحت مبهم است. شهیدی اشاره به حدیث قدسی دارد که چون بندهای یک وجب به من نزدیک شود یک ذرع بدو نزدیک شوم و اگر یک ذرع نزدیک شود اندازه گشادن هر دو دست الی آخر
[39]- لنگ و لوک: (از اتباع) لوک آنکه با زانو و کف دست راه رود.
لنگ و لوک و خفته شکل و بیادب سوی او میغیژ و او را میطلب د سوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...