مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۲۷۴۸ تا ۲۸۳۹
در بیان آن که چنان که گدا عاشق کرمست و عاشق کریم، کرمِ کریم هم عاشقِ گداست اگر گدا را صبر بیش بود کریم بر دَرِ او آید و اگر کریم را صبر بیش بود گدا بر در او آید امّا صبر گدا کمال گداست و صبر کریم نقصانِ اوست
بانگ میآمد که ای طالب بیا جودْ محتاج گدایان چون گدا
جود میجوید گدایان و ضِعاف همچو خوبان کآینه جویند صاف [1]
روی خوبان ز آینه زیبا شود روی احسان از گدا پیدا شود 1/2750
پس ازین فرمود حق در والضُّحی بانگ کم زن ای محمّد بر گدا [2]
چون گدا آیینهی جودست هان دم بود بر روی آیینه زیان
آن یکی جودش گدا آرد پدید و آن دگر بخشد گدایان را مَزید
پس گدایان آیتِ جود حَقند و آن که با حقَّند جود مُطلقند
وآن که جز این دوست او خود مردهایست او برین دَر نیست نقش پردهایست [3]
فرق میان آن که درویش است به خدا و تشنهی خدا و میان آن که درویش است از خدا و تشنهی غیرست [4]
نقش دَرویشست او نه اهلِ نان نقش سگ را تو مینداز استخوان [5]
فقر لقمه دارد او نه فقرِ حق پیش نقش مُردهای کم نه طبق
ماهی خاکی بود درویش نان شکلِ ماهی، لیک از دریا رَمان
مرغ خانه است او نه سیمرغ هَوا لوت نوشد او ننوشد از خدا
عاشق حَقَّست او بهر نوال نیست جانش عاشق حُسن و جمال
گر تَوهُّم میکند او عشق ذات ذات نبود وَهم اَسما و صِفات
وَهمْ مخلوقست و مولود آمدست حق نزاییده است او لَم یُولَدست [6]
عاشق تصویر و وَهم خویشتن کی بود از عاشقان ذوالمِنَن؟
عاشق آن وَهم اگر صادق بود آن مَجازِ او حقیقتکَش شود [7]
شرح میخواهد بیان این سخن لیک میترسم ز اَفهام کهن
فهمهای کهنهی کوتهنظر صد خیال بَد در آرد در فِکَر
بر سماع راست هر کس چیر نیست لقمهی هر مرغکی انجیر نیست [8]
خاصه مُرغی مُردهای پوسیدهای پُرخیالی اَعمیِی بیدیدهای
نقش ماهی را چه دریا و چه خاک رنگ هندو را چه صابون و چه زاک [9]
نقش اگر غمگین نگاری بر ورق او ندارد از غم و شادی سبق
صورتش غمگین و او فارغ از آن صورتش خندان و او زان بینشان
وین غم و شادی که اندر دل حظیست پیش آن شادی و غم جز نقش نیست
صورت غمگین نقش از بهر ماست تا که ما را یاد آید راه راست
صورت خندان نقش از بهر تست تا از آن صورت شود معنی درست
نقشهایی کاندرین حمّامهاست از برون جامهکَن چون جامههاست [10]
تا بُرونی جامهها بینی و بَس جامه بیرون کن درآ ای همنفس
زآن که با جامه درون سو راه نیست تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست
پیش آمدن نقیبان و دربانان خلیفه از بهر اکرام اعرابی و پذیرفتن هدیهی او را [11]
آن عرابی از بیابان بعید بر دَرِ دارُ الخلافه چون رسید؛
پس نقیبان پیش او باز آمدند بس گلاب لطف بر جیبش زدند
حاجت او فهمشان شد بی مقال کارِ ایشان بُد عطا پیش از سؤال
پس بدو گفتند یا وَجه العرب از کجایی چونی از راه و تَعَب؟ [12]
گفت وَجهم گر مرا وجهی دهید بی وُجوهم چون پس پُشتم نهید [13]
ای که در روتان نشان مِهتری فرّتان خوشتر ز زرّ جعفری [14]
ای که یک دیدارتان دیدارها ای نثار دینتان دینارها [15]
ای همه یَنظُر بنُورِ الله شده بهر بخشش از بر شه آمده [16]
تا زنید آن کیمیاهای نظر بَر سرِ مِسهای اشخاص بشر
من غریبم از بیابان آمدم بر امید لطف سلطان آمدم
بوی لطف او بیابانها گرفت ذرّههای ریگ هم جانها گرفت
تا بدین جا بهرِ دینار آمدم چون رسیدم مست دیدار آمدم
بهرِ نان شخصی سوی نانبا دوید داد جان چون حُسنِ نانبا را بدید
بهر فرجه شد یکی تا گلستان فرجهی او شد جمال باغبان
همچو اعرابی که آب از چَه کشید آب حیوان از رخ یوسف چشید
رفت موسی کآتش آرد او بدست آتشی دید او که از آتش برَست [17]
جَست عیسی تا رهد از دشمنان بُردش آن جَستن به چارم آسمان
دامِ آدم خوشهی گندم شده تا وجودش خوشهی مردم شده
بازْ آید سوی دام از بهر خور ساعد شَه یابد و اقبال و فَر
طفل شد مَکتب پی کسب هنر بر امید مرغ با لطف پدر
پس ز مکتب آن یکی صدری شده ماهگانه داده و بدری شده [18]
آمده عبّاسِ حرب از بهرِ کین بهرِ قمع احمد و استیز دین [19]
گشته دین را تا قیامت پُشت و رو در خلافت او و فرزندان او [20]
من برین دَر طالب چیز آمدم صدر گشتم چون بدِهلیز آمدم 1/2801
آب آوردم بتُحفه بهرِ نان بوی نانم بُرد تا صَدرِ جنان
نان برون راند آدمی را از بهشت نان مرا اندر بهشتی درسرشت
رَستم از آب و ز نان همچون ملَک بیغرض گردم برین دَر چون فلک
بیغرض نبود به گردِش در جهان غیر جسم و غیر جان عاشقان
در بیان آن که عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بَر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرصِ آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلّی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب بآفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیلَ بینَهُم و بَینَ ما یَشتَهُون [21]
عاشقان کُلّ نه عُشّاق جزو ماند از کل آن که شد مشتاق جزو [22]
چون که جزوی عاشق جزوی شود زود معشوقش بکلّ خود رود
ریش گاو و بندهی غیر آمد او غرقه شد کف در ضعیفی در زد او
نیست حاکم تا کند تیمارِ او کارِ خواجهی خود کند یا کار او
مثل عرب اِذا زَنیتَ فَازْنِ بالحُرَّة و اذا سَرقْتَ فَاسرِق الدُرَّة [23]
فَازْنِ بالحُرَّة پی این شد مثل فاسرِقِ الدُرَّة بدین شد مُنتقَل
بنده سوی خواجه شد او ماند زار بوی گل شد سوی گل او ماند خار
او بمانده دور از مطلوبِ خویش سعیْ ضایع رنجْ باطل پایْ ریش
همچو صیّادی که گیرد سایهای سایه کی گردد ورا سرمایهای؟
سایهی مرغی گرفته مَرد سخت مرغ حیران گشته بَر شاخِ درخت
کین مُدَمَّغ بر کی میخندد عجب اینت باطل اینت پوسیده سبب [24]
ور تو گویی جزو پیوستهی کُلَست خار میخور خار مَقرون گلست
جز ز یک رو نیست پیوسته به کُل ورنه خود باطل بُدی بعث رُسُل [25]
چون رسولان از پی پیوستنند پس چه پیوندندشان چون یک تنند
این سخن پایان ندارد ای غلام روز بیگه شد حکایت کن تمام
سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه
آن سبوی آب را در پیش داشت تخم خدمت را در آن حضرت بکاشت
گفت این هدیه بدان سلطان برید سایل شه را ز حاجت واخرید
آب شیرین و سبوی سبز و نو ز آب بارانی که جمع آمد به گَو [26]
خنده میآمد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همچو جان
زآن که لطفِ شاه خوب باخبر کرده بود اندر همه ارکان اثر [27]
خوی شاهان در رعیّت جا کند چرخ اخضر خاک را خَضرا کند [28]
شه چو حوضی دان حشم چون لولهها آب از لوله روان در گولهها [29]
چون که آبِ جمله از حوضیست پاک هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک
ور در آن حوض آب شورست و پلید هر یکی لوله همان آرد پدید
زآن که پیوستست هر لوله به حوض خوض کن در معنی این حرف خوض [30]
لطفِ شاهنشاهِ جانِ بیوطن چون اثر کردست اندر کُلِّ تن؟
لطفِ عقلِ خوشنهادِ خوشنسب چون همه تن را درآرد در ادب؟
عشقِ شنگِ بیقرارِ بیسُکون چون در آرد کُلِّ تن را در جُنون؟
لطفِ آب بحر کو چون کوثرست سنگریزهش جمله دُرّ و گوهرست
هر هنر که استا بدان معروف شد جانِ شاگردان بدان موصوف شد
پیش استاد اصولی هم اصول خواند آن شاگرد چُستِ باحصول
پیش استاد فقیه آن فقهخوان فقه خواند نه اُصول اندر بیان
پیش استادی که او نحوی بود جان شاگردش ازو نحوی شود
باز استادی که او مَحوِ رَهست جانِ شاگردش ازو محو شهست
زین همه انواع دانش روزِ مرگ دانش فقرست سازِ راه و بَرگ
[1]- ضعاف: جمع ضعیف
ماند صوفی با بنه و خیمه و ضِعاف فارسان راندند تا صفِّ مصاف
[2]- [93:10 والضّحی] وَ أَمَّا السَّائِلَ فَلا تَنْهَرْ
[3]- آن که جز این دو است، یعنی نه خواهنده است و نه دهنده
[4]- «روزى حضرت مولانا به ياران عزيز فرمود که اللّٰه اللّٰه که جميع اوليا در توقع سؤال را جهت ذل نفس و قهر مريد گشاده کرده بودند، و رفع قنديل و تحمل زنبيل روا داشته و از مردم منعم بر موجب وَ أَقْرِضُوا اَللّٰهَ قَرْضاً حَسَناً مال زکاه و صدقه و هديه و هبه هم قبول مىکردند، ما در سؤال را بر ياران خود دربستهايم و اشارت رسول را بر جاى آورده که استعفف عن السؤال ما استطعت تا هر يکى به کدّ يمين و عرق جبين خود امّا به کسب و امّا به تجارت و امّا به کتابت مشغول باشند و هر که از ياران ما اين طريقه را نورزد پولى نيرزد، همچنان روز قيامت روى ما نخواهد ديدن و اگر چنان که بکسى دست دراز کنند من روى بديشان فرازخواهم کردن.» مناقب افلاکى، ص ٢۴۵.
[5]- بیت در ادامه ابیات قبلی، پیش از عنوان، است اما پیچیدگی دارد. نقش درویش در مقابل اهل نان؟ نقشی است در مقابل آدم زنده و نانخوار و نانخواه؟ در یکی از نسخ مورد استفاده نیکلسون «اهل جان» آمده که معنی روشنتری دارد. فروانفر گوید که اهل نان یعنی در خور و مستحق آن که به وى نان و يا ديگر چيزى بدهند و اهل بمعنى شايسته است.
[6]- [112:3] لَمْ یلِدْ وَ لَمْ یولَدْ
یادآور این بیت در دفتر چهارم که:
این جلالت در دلالت صادق است جمله ادراکات پسْ او سابق است
[7]- نسخه نیکلسون: «آن مجازش تا حقیقت میکشد».
[8]- تمثیل پیشتر هم آمده بود که:
دانهی هر مرغ اندازهی وَیاست طعمهی هر مرغ انجیری کَی است؟
[9]- زاک: زاج، جسمی معدنی و بلوری شکل که چون آب بدان رسد سیاه شود. گویا زاک مانند ذغال سیاهی پس میداده یا برای سیاه کردن به کار می رفتهاست.
نفت زدم در تو و میسوز خوش لیک سیه مینکند زاک من دیوان
[10]- شرح فروزانفر: «از روزگار پيشين، معمول بوده است که صفهى بيرونى حمّام و سر بينه یا همان جامهکَن را با نقوش و تصويرهاى پهلوانان و ورزشکاران و گاهى حيوانات آرايش دهند، صورتهاى زنان با دف و يا رامشگران را با ساز نيز مىنگاشتند.. محمّد غزالى در شمار منکرات حمّامها، تصوير سردر و داخل حمّام را ذکر مىکند».
[11]- نقیب: کسی که مأمور تیمارداری و تفحص احوال دسته یا صنفی است. نقیب دراویش: کسی که از طرف دولت مأمور رسیدگی به امور درویشان بوده است.
[12]- وَجهُ العرب: شناخته میان عربها، محترم میان عرب (شرح شهیدی)
گفت والله نیست یا وجهَ العرب در همه مُلکم وجوه قوتِ شب
[13]- وجه دوم به معنی پول و مبلغی از مال و دارایی
[14]- زرّ جعفری: طلای خالص که به دستور جعفر برمکی ضرب کردند، مسکوک طلای خالص رک شرح مثنوی شریف
[15]- دین: ظاهراً به معنی روش و آیین آمده است. نسخه نیکلسون: «ای نثار دیدتان دینارها».
[16]- همچنان خطاب به فرستادگان خلیفه که از نزدیک شاه آمدهاید و به نور او میبینید...
[17]- مولانا این مضمون را در دیوان هم آورده است که:
یاران سحرخیزان تا صبح کی دریابد تا ذره صفت ما را کی زیر و زبر یابد
آن بخت که را باشد کآید به لب جویی تا آب خورد از جو خود عکس قمر یابد
یعقوبصفت کی بود کز پیرهن یوسف او بوی پسر جوید خود نور بصر یابد
یا تشنه چو اعرابی در چه فکند دلوی در دلو نگارینی چون تنگ شکر یابد
یا موسی آتشجو کآرد به درختی رو آید که برد آتش صد صبح و سحر یابد
در خانه جهد عیسی تا وارهد از دشمن از خانه سوی گردون ناگاه گذر یابد
یا همچو سلیمانی بشکافد ماهی را اندر شکم ماهی آن خاتم زر یابد
شمشیر به کف عُمّر در قصد رسول آید در دام خدا افتد وز بخت نظر یابد
یا چون پسر ادهم رانَد به سوی آهو تا صید کند آهو خود صید دگر یابد
یا چون صدف تشنه بگشاده دهان آید تا قطره به خود گیرد در خویش گهر یابد
یا مرد علفکش کو گردد سوی ویرانها ناگاه به ویرانی از گنج خبر یابد
رهرو بهل افسانه تا محرم و بیگانه از نور الم نشرح بی شرح تو دریابد
هر کو سوی شمس الدین از صدق نهد گامی گر پاش فروماند از عشق دو پر یابد
و همچنین در مکتوبات:
«چنان که آن اعرابى دوان به جانب چاه رفت جهت آن که قربه پر کند و جگر خنک کند و به تقدير الهى آن که پيغامبرى پيغامبرزاده از چاه تاريک برآيد و بر تخت سلطنت نشيند، وراى غرض آدمى در هر کارى هزار فوايد است ارادت حق را و آن غرض مهار بينى او کرده است.»
[18]- ماهگانه یا شهریه به استاد داده و خود بدری شده.
[19]- عبّاس بن عبدالمطّلب عموی پیامبر اکرم که خلفای عبّاسی از نسل وی بودند در جنگ بدر در صف مشرکین بود و سپس اسلام آورد. عبّاسِ حرب؟ عباس جنگجو؟ مولانا نزدیک به این ترکیب را با «حراب» در جای دیگر آورده:
هر که باشد در پی شیر حِراب کم نیاید روز و شب او را کباب
[20]- «اشارت به استمرار و دوام خلافت در خاندان عبّاس که بر موجب خبرى ظاهرا مجعول مىبايست تا دامان قيامت دوام بيابد و چون مثنوى بهطور قطع لااقل دو سال بعد از سقوط بغداد (4 صفر 656) بر دست هولاکو خان مغول و انقراض رسمى خلافت عباسى آغاز شده است (۶۵٨)، اين اشارت نشان مىدهد که مولانا يا هنوزواقعهی سقوط بغداد و قتل مستعصم خليفه (۶۵۶) را در حکم انقراض قطعى و نهايى خلافت آل عباس تلقى نمىکرده است و آن را حادثهيى نظير آنچه در عهد سلاجقه گهگاه منجر به عزل و قتل يک خليفه يا ظهور مدعيان مختلف مىشده است مىپنداشته است، يا آنکه خبر مربوط به استمرار خلافت عباسيان را تا انقراض عالم مبنى بر خبر تأسيس مجدد يک خلافت اسمى عباسى در مصر در دورانسلطان بِيبَرس (وفات ۶٧۶)، که مقارن همين ايام، خليفهيى از خاندان عباس به وسيلهی اين سلطان با عنوان المستنصر باللّه در قاهره به خلافت نشست (۶۵٩) منظور دارد.» دکتر زرینکوب. سرّ نی
[21]- [34:54] وَ حِيلَ بَيْنَهُمْ وَ بَيْنَ ما يَشْتَهُونَ کما فُعِلَ بِأَشْياعِهِمْ مِنْ قَبْلُ إِنَّهُمْ کانُوا فِي شَک مُرِيبٍ(و بین آنان و آنچه خوش دارند، فاصله افتد، چنانکه پیشترها در حق همانندانشان هم چنین شده بود که آنان سخت در تردید بودند.)
[22]- این بیت باید به بیت پیشین پیش از عنوان بازگردد یعنی «غیر جسم و غیر جان عاشقان».. .
[23]- اگر (قصد) زنا میکنی، پس سراغ آزاده زنی (و نه کنیزی) برو و اگر قصد دزدی داری، پس گوهری بدزد!
[24]- مُدَمَّغ: (اسم مفعول از تدمیغ) کلمهای است که فارسیزبانان از دماغ عربی ساختهاند به معنی متکبّر و سرگران و پرنخوت. در عربی مدموغ کویند. فرهنگ معین و شرح شهیدی
ای مدمَّغ عقلت این دانش نداد که خدا هر رنج را درمان نهاد؟
[25]- این پیوستگی تنها از یک روست و نه یک پیوستگی تمام. اگر قرار بر این نوع پیوند است، پس آدمیان هم همهگی به حق پیوستهاند، پس بعثت رسولان به چه کار میآمده است؟
[26]- سبویِ سبز و نو: «به عقيدهى عامه، سفال سبز آب را خنک نگه مىدارد بر خلاف سفال سرخفام که آب را گرم مىکند، سبوی کهنه نيز آب را گرم مىکند زيرا خلل و فرج آن به واسطه دُردآب، گرفته مىشود. اهل بشرويه بدين معنى توجه داشتند». شرح فروزانفر
گَو: گودال
[27]- ارکان: اینجا به معنی بزرگان مملکت، صاحبمنصبان. همچنین:
دست بستندش که قربانش کنند گفت ای شاهان و ارکانِ بلند...
[28]- خوی شاهان...: النَّاسُ عَلی دین مُلُوکِهِم
[29]- گوله: «اهالی دیلمان وگیلان به کوزهای گویند سفالین و دهان گشاد که آب یا روغن در آنریزند» لغتنامه و این بیت مثنوی را شاهد آورده است. فرزوانفر گوله را کوزه، غولک و یا غلک دانسته است.
[30]- خوض فرورفتن است در آب و اینجا مقصود دقیق شدن.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...