مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۳۶۲۱ تا ۳۶۸۹
جواب اشکال
این بداند کآن که اهلِ خاطر است غایبِ آفاقْ او را حاضر است [1]
پیش مریم حاضر آید در نظر مادر یحیی که دور است از بصر
دیدهها بسته ببیند دوست را چون مُشبَّک کرده باشد پوست را [2]
ور ندیدش نه از برون نَه از اندرون از حکایت گیر معنی ای زبون
نی چنان کافسانهها بشنیده بود همچو شین بر نقش آن چفسیده بود [3]
تا همیگفت آن کلیله بیزبان چون سخن نوشد ز دِمنه بی بیان؟ [4]
ور بدانستند لحن همدگر فهمِ آن چون کرد بی نطقی بشر؟
در میان شیر و گاو آن دِمنه چون شد رسول و خواند بر هر دو فسون؟ [5]
چون وزیر شیر شد گاو نبیل؟ چون ز عکسِ ماه ترسان گشت پیل؟ [6]
این کلیله و دِمنه جمله افتریست ورنه کی با زاغ لکلک را مِریست؟
ای برادر قصّه چون پیمانهایست معنی اندر وی مثال دانهایست
دانهی معنی بگیرد مرد عقل ننگرد پیمانه را گر گشت نَقل
ماجرای بلبل و گل گوش دار گر چه گفتی نیست آنجا آشکار
سخن گفتن به زبان حال و فهم کردن آن
ماجرای شمع با پروانه تو بشنو و معنی گُزین ز افسانه تو
گر چه گفتی نیست، سِرّ گفت هست هین به بالا پر، مپَر چون جغدْ پَست
گفت در شطرنج کین خانهی رخ است گفت خانه از کجاش آمد به دست؟
خانه را بخرید یا میراث یافت؟ فرّخ آنکس کو سوی معنی شتافت
گفت نحوی زَید عمرواً قَد ضَرَب گفت چونش کرد بی جرمی ادب؟ [7]
عَمرو را جُرمش چه بُد کان زیدِ خام بیگنه او را بزد همچون غلام؟
گفت این پیمانهی معنی بود گندمی بستان که پیمانه است رَد
زید و عَمرو از بهر اِعراب است و ساز گر دروغ است آن، تو با اِعراب ساز
گفت نی، من آن ندانم، عَمرو را زید چون زد بیگناه و بیخطا؟
گفت از ناچار و لاغی برگشود عَمرو یک واو فزون دزدیده بود [8]
زید واقف گشت دزدش را بزد چون که از حُد برد او را حَد سزد
پذیرا آمدن سخن باطل در دل باطلان
گفت اینک راست پذرفتم به جان کژ نماید راست در پیش کژان
گر بگویی احولی را مَه یکیست گویدت این دُوست و در وحدت شکیست
ور برو خندد کسی گوید دُو است راست دارد، این سزای بَدخو است
بر دروغان جمع میآید دروغ للخبیثات الخبیثین زد فروغ
دلفراخان را بود دستِ فراخ چشمکوران را عِثار سنگلاخ [9]
جُستن آن درخت کی هر که میوهی آن درخت خورد نمیرد [10]
گفت دانایی برای داستان که درختی هست در هندوستان 2/3650
هر کسی کز میوهی او خورد و بُرد نی شود او پیر، نی هرگز بمُرد
پادشاهی این شنید از صادقی بر درخت و میوهاش شد عاشقی
قاصدی دانا ز دیوان ادب سوی هندوستان روان کرد از طلب [11]
سالها میگشت آن قاصد ازو گِرد هندوستان برای جُست و جو
شهر شهر از بهر این مطلوب گشت نی جزیره ماند و نی کوه و نی دشت
هر که را پرسید کردش ریشخند کین کی جوید جز مگر مجنون بند؟ [12]
بس کسان صَفعش زدند اندر مزاح بس کسان گفتند ای صاحبفَلاح، [13]
جست و جوی چون تو زیرک سینهصاف کی تهی باشد کجا باشد گزاف؟
وین مراعاتش یکی صفع دگر وین ز صفع آشکارا سختتر
میستودندش به تسخر کای بزرگ در فلان اقلیم بس هول و سترگ [14]
در فلان بیشه درختی هست سبز بس بلند و پهن و هر شاخیش گبز [15]
قاصد شه بسته در جُستن کمر میشنید از هر کسی نوعی خبر
بس سیاحت کرد آنجا سالها میفرستادش شهنشه مالها
چون بسی دید اندر آن غربت تعب عاجز آمد آخِر الامر از طلب [16]
هیچ از مقصود اثر پیدا نشد زان غرض غیرِ خبر پیدا نشد
رشتهی اومید او بگسسته شد جُستهی او عاقبت ناجُسته شد
کرد عزم بازگشتن سوی شاه اشک میبارید و میبُرّید راه
شرح کردن شیخ سرِّ آن درخت با آن طالبِ مقلِّد
بود شیخی عالِمی قطبی کریم اندر آن منزل که آیس شد ندیم [17]
گفت من نومید پیش او روم ز آستان او به راه اندر شوم
تا دعای او بود همراه من چون که نومیدم من از دلخواه من
رفت پیش شیخ با چشم پُر آب اشک میبارید مانند سحاب
گفت شیخا وقت رحم و رقَّت است ناامیدم وقتِ لطف این ساعت است
گفت واگو کز چه نومیدیستت؟ چیست مطلوب تو؟ رو با چیستت؟
گفت شاهنشاه کردم اختیار از برای جُستن یک شاخسار
که درختی هست نادر در جهات میوهی او مایهی آب حیات
سالها جُستم ندیدم یک نشان جز که طنز و تَسخر این سَرخوشان
شیخ خندید و بگفتش ای سلیم این درخت علم باشد در علیم [18]
بس بلند و بس شگرف و بس بَسیط آب حیوانی ز دریای مُحیط [19]
تو به صورت رفتهای ای بیخبر زان ز شاخ معنیی بی بار و بَر
گه درختش نام شد گه آفتاب گاه بحرش نام گشت و گَه سحاب
آن یکی کش صد هزار آثار خاست کمترین آثار او عمر بقاست
گرچه فردست او، اثر دارد هزار آن یکی را نام شاید بیشمار
آن یکی شخصی ترا باشد پدر در حق شخصی دگر باشد پسر
در حق دیگر بود قهر و عدو در حق دیگر بود لطف و نکو
صد هزاران نام و او یک آدمی صاحب هر وصفش از وصفی عمی [20]
هر که جوید نام گر صاحبثِقه است همچو تو نومید و اندر تفرقه است [21]
تو چه برچفسی برین نام درخت تا بمانی تلخکام و شوربخت؟
در گذر از نام و بنگر در صفات تا صفاتت ره نماید سوی ذات
اختلاف خلق از نام اوفتاد چون به معنی رفت آرام اوفتاد
[1]- این بداند: (آن اشکالآورنده) این را بداند که...
اهل خاطر: «آن کس که آنچه بر دل وی وارد آید الهام مَلَک یا القاء حق باشد. به هر حال، خاطر، واردی است که بر دل میگذرد و پایدار هم نیست، حتی ممکن است شیطانی یا نفسانی نیز باشد. اما اهل خاطر در نزد صوفیه کسی را گویند که خاطر وی مَلَکی یا الهی باشد. از همین روست که مولانا در باب اهل خاطر تاکید میکند که غایب آفاق در پیش او حاضر است».دکتر زرّینکوب، سرِّ نی
[2]- مُشبَّک کردن پوست: کنایت از جسم را دریدن و همه جان گشتن (شرح شهیدی). خرق حجاب کردن
[3]- چنان که حرف شین به صورت واژه نقش چسبیده است؟ مثال مبهم و نارساست و سپس مثالهای روشنتری میآورد. نیکلسون به قاعده در ترجمه آن دچار سختی بوده است:
Not like him who had heard (some) fables, and like sh stuck to the (literal) shape of them,
[4]- مصرع دوم ابهامی دارد. ظاهراً به این معنی که به غلط چگونه در او شک کند؟
[5]- اشاره به فتنهانگیزی دمنه بین شیر و گاو از قصههای مشهور کلیله و دمنه.
[6]- نبیل: اینجا به نقل از غیاث اللغات باید به معنی جسیم و فربه باشد. مق:
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل کرد جان تکبیر بر جسم نبیل د سوم
شهیدی تیزهوش و زیرک میآورد که این معنی در برخی ابیات دیگر مناسب است. همچون:
از چنین عذر ای سلیم نانبیل خون و مال و زن همه کردی سبیل د پنجم
نیکلسون noble ترجمه کرده است.
لت دوم، اشاره به قصهای در کلیله و دمنه که مولانا تفصیل آن را در دفتر سوم آورده است: «حکایت خرگوشان که خرگوشی را به رسالت پیش پیل فرستادند که بگو که من رسولِ ماهِ آسمانم پیش تو که از این چشمهی آب حذر کن چنان که در کتاب کلیله تمام گفته است
این بدان ماند که خرگوشی بگفت من رسول ماهم و با ماه جفت...» د سوم
[7]- در نسخه سروش عمرواً و مطابق نسخه شهیدی عمراً که باید صورت درست باشد.
[8]- در اصل واو بر عمرو افزوده شده تا با عُمَر اشتباه نشود. توضیح بیشتر از لغتنامه: «واوِ عمرو زائد است و فقط در دو حالت رفع و جر بر آن افزوده میگردد تا با «عُمَر» اشتباه نشود، اما درحالت نصب چون آخر آن الف میگیرد «عَمْراً» میشود. و چون «عُمَر» بعلت غیرمنصرف بودن قبول تنوین نمیکند لذا عمرو در این حالت با آن اشتباه نمیشود و احتیاجی به واو نخواهد داشت».
[9]- عِثار: لغزیدن و به سر درافتادن
هر قدم را از سرِ بینش نهم از عثار و اوفتادن وارهم د سوم
[10]- این قصه را فردوسی در آغاز داستان کلیله و دمنه آورده است:
پزشک سراینده برزوی بود به نیرو رسیده سخنگوی بود...
چنان بُد که روزی به هنگام بار بیامد بر نامور شهریار
چنین گفت کای شاه دانشپذیر پژوهنده و یافته یادگیر
من امروز در دفتر هندوان همی بنگریدم به روشنروان
چنین بُد نبشته که بر کوه هند گیاییست چینی چو رومی پرند
که آن را چو گرد آورد رهنمای بیامیزد و دانش آرد بجای،
چو بر مُرده بپراگند بیگمان سخنگوی گردد هم اندر زمان
کنون من به دستوری شهریار بپیمایم این راه دشوار خوار...
بدو گفت شاه این نشاید بُدن مگر آزموده را بباید شدن...
تا آنجا که:
چنین گفت برزوی با هندوان که ای نامداران روشنروان
برین رنجها بر فزونی کنید مرا سوی او رهنمونی کنید
مگر کان سخنگوی دانای پیر بدین کار باشد مرا دستگیر
ببردند برزوی را نزد اوی پراندیشه دل سر پر از گفت و گوی
چو نزدیک او شد سخنگوی مرد همه رنجها پیش او یاد کرد
ز کار نبشته که آمد پدید سخنها که از کاردانان شنید
بدو پیر دانا زبان برگشاد ز هر دانشی پیش او کرد یاد
که من در نبشته چنین یافتم بدان آرزو تیز بشتافتم
چو زان رنجها برنیامد پدید ببایست ناچار دیگر شنید
گیا چون سخن دان و دانش چو کوه که همواره باشد مر او را شکوه
تن مرده چون مرد بیدانش است که دانا به هرجای با رامش است
به دانش بود بیگمان زنده مرد چو دانش نباشد به گردش مگرد...
[11]- دیوان ادب: ظاهراً این ترکیب همان است که در اصطلاح دیوانی ایرانیان دیوان رسائل نام داشته. (شرح شهیدی).
[12]- مجنونِ بند: مجنون یا دیوانهای که بر او بند نهاده باشند. دیوانهی زنجیری!
[13]- صفع: پسگردنی. سیلی پشت گردن. مق:
صفعِ شاهان خور، مخور شهدِ خَسان تا کسی گردی ز اقبال کسان د دوم
[14]- شهیدی میگوید که بهتر است هول و سترگ را صفت مقدم برای درخت گرفت و بعید است راجع به اقلیم باشد. جدای دلالت لفظی کلام که وصف «فلان اقلیم» است، چون از سر تمسخر و لاغ گفته میشود، به نظر مناسب میآید و منعی ندارد.
[15]- گبز: سطبر، قوی. مق:
نان چو معنی بود، بود آن خارِ سبز چون که صورت شد کنون خُشک است و گَبز د یکم
[16]- آخر الامر: سرانجام، عاقبت، آخر کار
مردْ اوّل بستهی خواب و خور است آخرالامر از ملایک برتر است د چهارم
[17]- آیس: مأیوس، ناامید. مق:
گربه میبیند به گرد خود قطار مرغش آیس گشته بودهست از مطار د سوم
لت دوم: در آن منزلی که آن ندیم (همنشین پادشاه) نومید شده بود... آیا میتوان ندیم را آن شیخ دانست؟ و بیت را اینگونه فهمید که در آن منزلی که آن نومید فروآمد، شیخی همنشین و ندیم او بود؟
[18]- سلیم: نادان و ساده دل که شواهد آن بارها پیشتر آمده است.
علیم: عالَم که ممال شده است.
[19]- دریای محیط: دریایی که پنداشته میشد گرداگرد جهان و محیط بر آن است. در دیوان آمده:
دریای محیط در سبویی در صورت خاک آسمانی دیوان
[20]- عَمی: اعمی. نابینا. در مثنوی تقریباً همه جا به صورت عما خوانده میشود و معدودی هم مانند این بیت با آدمی همقافیه شده است:
این سزید از ما چنان آمد ز ما ریگ اندر چشم چه فزاید؟ عمی د دوم
چون به جدّ مشغول باشد آدمی او ز دید رنج خود باشد عمی د سوم
در اینجا به معنی بیخبر
[21]- صاحبثقه: مورد وثوق، معتمد. اینجا به معنی صادق و راستگو. مقصود این که حتی اگر از سر صدق و راستی هم در پی اسم، و نه مسمّی، برود، ناامید و پریشان خاطر خواهد ماند.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...