مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۵۸۶ تا ۱۶۳۳
<< برگ پیشین برگ پسین >>
دوم بار در وَهم افگندن کودکان استاد را که او را از قرآن خواندن ما دردِ سر افزاید
گفت آن زیرک که ای قومِ پسند درس خوانید و کنید آوا بلند
چون همی خواندند گفت ای کودکان بانگ ما استاد را دارد زیان
دردِ سر افزاید استا را ز بانگ ارزد این کاو دَرد یابد بهر دانگ؟ [1]
گفت استا راست میگوید روید دردِ سر افزون شدم بیرون شوید
خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر
سجده کردند و بگفتند ای کریم دور بادا از تو رنجوری و بیم
پس برون جَستند سوی خانهها همچو مرغان در هوای دانهها
مادرانشان خشمگین گشتند و گفت روزِ کُتّاب و شما با لهوْ جفت؟ [2]
عذر آوردند کای مادر تو بیست این گناه از ما و از تقصیر نیست
از قضای آسمان استادِ ما گشت رنجور و سقیم و مبتلا
مادران گفتند مکر است و دروغ صد دروغ آرید بهر طمعِ دوغ
ما صباح آییم پیشِ اوستا تا ببینیم اصل این مکرِ شما
کودکان گفتند بسم اللَّه روید بر دروغ و صدق ما واقف شوید
رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد
بامدادان آمدند آن مادران خُفته استا همچو بیمار گران
هم عرق کرده ز بسیاری لحاف سر ببسته رو کشیده در سجاف [3]
آه آهی میکند آهسته او جملگان گشتند هم لاحول گو 3/1600
خیر باشد اوستاد این دردِ سر جان تو ما را نبوده زین خبر
گفت من هم بیخبر بودم از این آگهم مادر غران کردند هین [4]
من بُدم غافل به شغل قال و قیل بود در باطن چنین رنجی ثقیل
چون به جدّ مشغول باشد آدمی او ز دیدِ رنج خود باشد عمی
از زنان مصر یوسف شد سمر که ز مشغولی بشد ز ایشان خبر [5]
پاره پاره کرده ساعدهای خویش روح واله که نه پس بیند نه پیش
ای بسا مرد شجاع اندر حِراب که ببرّد دست یا پایش ضراب
او همان دست آورد در گیرودار بر گمان آن که هست او برقرار
خود ببیند دست رفته در ضرر خون از او بسیار رفته بیخبر
در بیان آن که تن روح را چون لباسی است و این دست آستینِ دست روح است و این پای موزهی پایِ روح است
تا بدانی که تن آمد چون لبیس رو بجو لابس لباسی را ملیس [6]
روح را توحید اللَّه خوشتر است غیر ظاهر دست و پای دیگر است [7]
دست و پا در خواب بینی و ائتلاف آن حقیقت دان مدانش از گزاف [8]
آن تویی که بیبدن داری بدن پس مترس از جسم و جان بیرون شدن
حکایت آن درویش که در کوه خلوت کرده بود و بیان حلاوت انقطاع و خلوت و داخل شدن در این منقبت که «أنا جلیسُ مَنْ ذَکَرنی و أنیسُ مَنِ استَأنِسَ بی» [9]
گر با همهای چو بیمنی بیهمهای ور بیهمهای چو با منی با همهای [10]
بود درویشی به کُهساری مقیم خلوت او را بود هم خواب و ندیم
چون ز خالق میرسید او را شمول بود از انفاس مرد و زن ملول [11]
همچنان که سهل شد ما را حضر سهل شد هم قوم دیگر را سفر
آن چنان که عاشقی بر سروری عاشق است آن خواجه بر آهنگری [12]
هر کسی را بهر کاری ساختند، میل آن را در دلش انداختند
دست و پا بیمیل جنبان کی شود؟ خار و خس بی آب و بادی کی رود؟
گر ببینی میل خود سوی سَما پرِّ دولت برگشا همچون هما
ور ببینی میل خود سوی زمین نوحه میکن هیچ منشین از حنین
عاقلان خود نوحهها پیشین کنند جاهلان آخِر به سر برمیزنند
ز ابتدای کار آخِر را ببین تا نباشی تو پشیمان یوم دین
دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو [13]
آن یکی آمد به پیش زرگری که ترازو ده که برسنجم زری
گفت خواجه رو مرا غربال نیست گفت میزان ده بدین تَسخَر مهایست
گفت جاروبی ندارم در دکان گفت بس بس این مضاحک را بمان [14]
من ترازویی که میخواهم بده خویشتن را کر مکن هر سو مجِه
گفت بشنیدم سخن، کر نیستم تا نپنداری که بیمعنیستم
این شنیدم لیک پیری، مرتعش دست لرزان، جسم تو نامنتعش [15]
و آن زر تو هم قُراضهی خرد و مُرد دست لرزد پس بریزد زرِّ خرد [16]
پس بگویی خواجه جاروبی بیار تا بجویم زَرِّ خود را در غبار
چون بروبی خاک را جمع آوری گوییم غلبیر خواهم ای جری [17]
من ز اوّل دیدم آخر را تمام جای دیگر رو از اینجا والسّلام
[1]- به قاعده استاد شهریه و ماهانه داشته و دستمزدش ساعتی نبوده است! و این گفته آن شاگرد، باز به ظاهر از هوشمندی اوست که استاد را در موقعیت سختی گذاشته که گویی نگران از دست دادن پولی است.
[2]- گفت: گفتند. آوردن صورت مفرد فعل برای جمع در مثنوی و ادب قدیم سابقه دارد و اینجا گویا پسوند جمع به قرینه فعل پیشین حذف شده باشد. مانند:
با چنین گَبزی و هفت اندام زفت از شکاف در برون جستند و رفت د سوم
کُتّاب: مکتب، دبستان
که برو کُتّاب تا مرغت خرم یا مویز و جوز و فستق آورم د چهارم
در مقالات شمس: «کودکی که دو سال به کتّاب رفته و تا به عم (جزء سی قرآن) آموخته...»
[3]- سجاف: کرانه پرده و پوشش را گویند و مجازاً لحاف و پوشش
کی توان حق گفت جز زیر لحاف با تو ای خشمآور آتش سجاف؟ د پنجم
در حیا پنهان شدم همچون سجاف ناگهان بجهم از این زیر لحاف د ششم
[4]- جالب است که در حضور و خطاب به مادران، بچههای مکتب را مادرغران میخواند!
[5]- سمر: قصه و یا داستان شبانه، افسانه
در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیمشب د پنجم
از مشغولی، هوش و حواسشان رفت.
[6]- لبیس: لابس که برای سادگی خوانش و تطابق قافیه صورت ممال آن آورده شد.
لابس: پوشنده لباس
[7]- یعنی توجه و مطلوب روح، خداوند است و نه این بدن...
[8]- ائتلاف: سازواری نمودن و اینجا به ظاهر به معنی مجتمع بودن اجزای بدن و یا سالم بودن است. مق:
این دواها ساخت بهر ائتلاف نیست این درد و دواها از گزاف د سوم
[9]- درویش ابوالخیر تیتانی ملقّب به اقطع است. نزدیکترین شکل این داستان در تلبیس ابلیس آمده است. رک به مآخذ قصص مثنوی و شرح شهیدی.
أنا جلیسُ مَنْ ذَکَرنی...: آن را حدیث قدسی دانستهاند و به اشکال و الفاظ مختلف روایت شده است.
[10]- در اصل برگرفته از یک رباعی مولاناست:
گر با همهای چو بی منی بیهمهای ور بیهمهای چو با منی با همهای
در بند همه مباش، تو خود همه باش آن دم داری که سخرهی دمدمهای
و آن خود نزدیک است با رباعی ابوسعید ابی الخیر:
گر در یمنی چو با منی پیش منی گر پیش منی چو بی منی در یمنی
من با تو چنانم ای نگار یمنی خود در غلطم که من توام یا تو منی
اشاره دارد به حدیث مشهور در خصوص اویس قرنی... این رباعی در رباعیات مولانا هم با اندک تفاوتی، نگار ختنی به جای نگار یمنی، آمده است.
[11]- شمول را شهیدی به همان معنی فراگیری و مجازاً محل عنایت بودن آورده است. مطابق لغتنامه به معنی می، شراب یا خمر هم هست (شاهدی نداده است) و شاید اینجا به این معنی آمده باشد.
[12]- سروری اینجا باید به معنی بیکاری و تنبلی باشد در مقابل آهنگری که نماد کار سخت و با مشقّت است.
[13]- مستعیر: عاریتخواهنده، عاریتخواه، قرضگیر
او چراغ خویش برباید که تا تو بدانی مستعیری نی فتی د پنجم
[14]- مضاحک: ج مضحکه، سخنان خندهآور. مق:
«مضاحک گفتن درزی و تُرک را از قوّتِ خنده بسته شدن دو چشم تنگِ او و فرصت یافتن درزی» د ششم
بمان: بگذار، ماندن در معنی متعدی
[15]- مُنتعِش: سالم، خوش و سرزنده
جز از آن میوه که باد انداختش من نچینم از درختِ مُنتعِش د سوم
[16]- قراضه: بُرادههای فلز که هنگام تراشیدن میریزد و بیشتر بر خردههای زر اطلاق میشده است. مق:
زرِّ عقلت ریزه است ای متّهم بر قراضه مُهرِ سکّه چون نهم؟ د چهارم
مُرد: از اتباع است مانند رخت و پخت
چون که بر کوهش بسوی مَرج برد تا کند شیرش به حمله خرد و مُرد د پنجم
[17]- جری: شهیدی آن را جریء و به معنی گستاخ دانسته است. مق:
گویدت این گورخانه است ای جری که دل مرده بدین جا آوری د پنجم
آیا ممکن است که نسبتی داشته باشد با جری به معنی «شهریهگیر»؟ و مقصود مطلقِ خطاب؟ مق:
گفت پیغامبر که ای مرد جِری هان مکن با هیچ مطلوبی مِری د یکم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...