مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱ تا ۵۶
مدّتی این مثنوی تاخیر شد مهلتی بایست تا خون شیر شد [1]
تا نزاید بختِ تو فرزندِ نو خون نگردد شیرِ شیرین، خوش شنو
چون ضیاء الحق حسام الدّین عنان بازگردانید ز اوج آسمان
چون به معراج حقایق رفته بود بیبهارش غنچهها ناکَفته بود [2]
چون ز دریا سوی ساحل بازگشت چنگ شعر مثنوی باساز گشت
مثنوی که صیقل ارواح بود بازگشتش روز استفتاح بود [3]
مطلع تاریخ این سودا و سود سال اندر ششصد و شصت و دو بود [4]
بلبلی زینجا برفت و باز گشت بهر صید این معانی بازگشت [5]
ساعدِ شه مسکن این باز باد تا ابد بر خلق این در باز باد
آفت این در هوا و شهوتست ورنه اینجا شربت اندر شربتست
این دهان بربند تا بینی عیان چشمبند آن جهان حلق و دهان
ای دهان تو خود دهانهی دوزخی وی جهان تو بر مثال برزخی
نورِ باقی پهلوی دنیای دون شیرِصافی پهلوی جوهای خون
چون درو گامی زنی بیاحتیاط شیر تو خون میشود از اختلاط
یک قدم زد آدم اندر ذوقِ نفس شد فراقِ صدرِ جنّت طوقِ نفس [6]
همچو دیو از وی فرشته میگریخت بهر نانی، چند آبِ چشم ریخت [7]
گرچه یک مو بُد گنه کو جُسته بود لیک آن مو در دو دیده رُسته بود [8]
بود آدم دیدهی نورِ قدیم موی در دیده بود کوهِ عظیم [9]
گر در آن آدم بکردی مشورت در پشیمانی نگفتی معذرت [10]
زآن که با عقلی چو عقلی جفت شد مانعِ بَدفعلی و بَدگفت شد
نفس با نفس دگر چون یار شد عقل جزوی عاطل و بیکار شد [11]
چون ز تنهایی تو نومیدی شوی زیر سایهی یارْ خورشیدی شوی [12]
رو بجو یار خدایی را تو زود چون چنان کردی خدا یار تو بود
آن که در خلوت نظر بردوختست آخر آن را هم ز یار آموختست
خلوت از اغیار باید نه ز یار پوستین بهر دی آمد نه بهار
عقل با عقل دگر دوتا شود نور افزون گشت و ره پیدا شود
نفس با نفس دگر خندان شود ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
یارْ چشمِ تُست ای مرد شکار از خس و خاشاک او را پاک دار
هین بجاروبِ زبانْ گَردی مکن چشم را از خَس رهآوردی مکن
چون که مؤمن آینهی مؤمن بود روی او ز آلودگی ایمن بود [13]
یار آیینهست جان را در حزن در رخ آیینه ای جان دم مزن [14]
تا نپوشد روی خود را در دمت دم فرو خوردن بباید هر دمت
کم ز خاکی؟ چون که خاکی یار یافت از بهاری صد هزار انوار یافت [15]
آن درختی کو شود با یار جفت از هوای خوش ز سر تا پا شکُفت
در خزان چون دید او یارِ خلاف در کشید او رو و سَر زیر لحاف
گفت یار بَد بَلا آشفتن است چون که او آمد طریقم خفتن است [16]
پس بخسپم، باشم از اصحاب کهف به ز دقیانوس آن محبوس لَهف [17]
یقظهشان مصروف دقیانوس بود خوابشان سرمایهی ناموس بود [18]
خوابْ بیداریست چون با دانشست وای بیداری که با نادان نشست [19]
چون که زاغان خیمه بر بهمن زدند بلبلان پنهان شدند و تن زدند [20]
زآن که بی گلزار بلبل خامُشست غیبتِ خورشید بیداریکُشست
آفتابا ترک این گلشن کنی تا که تحتُ الارض را روشن کنی
آفتاب معرفت را نَقل نیست مشرق او غیر جان و عقل نیست
خاصه خورشید کمالی کآن سَریست روز و شب کردار او روشنگریست
مطلع شَمس آی، گر اسکندری بعد از آن هرجا روی نیکو فری [21]
بعد از آن هر جا روی مشرق شود شرقها بر مغربت عاشق شود
حِسّ خُفّاشت سوی مغرب دوان حِسّ دُرپاشت سوی مشرق روان
راهِ حس راه خرانست ای سوار ای خران را تو مُزاحم شرم دار [22]
پنج حسی هست جز این پنج حس آن چو زرّ سرخ و این حسها چو مس
اندر آن بازار کاهلِ مَحشرند حسِّ مسّ را چون حسِّ زر کی خرند؟ 2/50
حسِّ ابدان قوتِ ظلمت میخورد حسِّ جان از آفتابی میچرد [23]
ای ببرده رختِ حسها سوی غیب دستْ چون موسی برون آور ز جیب
ای صفاتت آفتابِ معرفت و آفتاب چرخ بند یک صفت [24]
گاه خورشیدی و گه دریا شوی گاه کوه قاف و گه عنقا شوی [25]
تو نه این باشی نه آن در ذات خویش ای فزون از وَهمها وز بیشْ بیش
روح با علمست و با عقلست یار روح را با تازی و ترکی چه کار؟
[1]- درباره اخبار و گمانها از سبب این تاخیر، رک به دیباچه دفتر دوم.
خون و شیر: به زعم قدما، شیر از خون پدید میآید و در کیفیّت آن نقلهای متفاوت هست. مقصود امّا، چنانکه در بیت بعد میآید، غذای جنین است که پس از زایش فرزند، به شیر پاک تبدیل میشود:
چون جَنین بُد آدمی، بُد خون غذا از نجس پاکی برد مومن کذا
از فطام خون غذااَش شیر شد وز فطام شیر لقمهگیر شد د سوم
احتمال کمتری هم میرود که اشارهای داشته باشد به [16:66] ...نُسْقِیکمْ مِمَّا فِی بُطُونِهِ مِنْ بَینِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبِینَ (از میان سرگین و خون، شیری پاك به شما مینوشانیم، كه گوارای آشامندگان است.)
[2]- کَفتن: شکافتن، از هم باز شدن. در دیوان:
چو لاله کفتهای در شهر تبریز شدم بر دست شمس الدّین نگاری
[3]- روز استفتاح، پانزدهم رجب است امّا ممکن است که معنی لغوی آن به معنی گشودن، آغاز کردن و نصرت خواستن منظور باشد. 15 رجب 662 هجری قمری معادل سه شنبه 31 اردیبهشت 643 هجری شمسی بوده است. کمی حاشیه بروم که مولانا به عهد خود میگفت:
به باد و بود محمّد نگر که چون باقیست ز بعد ششصد و پنجاه سخت بنیادست غزلیات
امروز هم این جوی پر آب ناطقه اوست بعد قرون، ز بعد هفتصد و پنجاه سال... تا ابد بر خلق این در باز باد!
[4]- این تاریخ صریح، در کنار نقل افلاکی که «در میانه فترتی واقع شد. بعد از دو سال...»، به واقع پایه بیشتر محاسبات زمانبندی انشای مثنوی است. اگر پنج دفتر مثنوی از سال ۶۶۲ تا نزدیک به وفات مولانا، سال ۶۷۲، ده سال طول کشیده باشد. پس هر دفتر در حدود دو سال زمان برده است و با توجه به وقفه دو ساله مثنوی، آغاز مثنوی باید به حدود سال ۵۵۸ و یک سال پس از مرگ صلاحالدین زرکوب (یکم محرّم ۵۵۷) بازگردد.
[5]- باز: در نیم بیت نخست، پرنده شکاری
[6]- دوری و فراق جنّت همچون طوقی بر گردنش ماند.
[7]- چنان که فرشتگان از دیو میگریزند، از آدم میگریختند.
بهرِ نانی: از نان گویا مقصود گندم یا آن میوه ممنوعه است.
[8]- به ظاهر سخن از مویی است که حجاب دید میشود چنانکه در اولین حکایت همین دفتر میآید. امّا رُستن مو در دیده، عموماً در پشت پلک، از بیماریهای چشم بودهاست و آن را سَبَل مینامیدهاند. رک آینه دوم، عبدالکریم سروش. همچنین:
شادی و فرح بخشد دل را که دژم باشد تیزی نظر بخشد گر چشم سبل دارد دیوان
[9]- نور قدیم: خداوند. ظاهراَ مولانا پلی زدهاست بین آدم و معنی دوّم انسان که مردمک چشم است چنانکه گویند «عین الانسان و انسان العین» چنانکه در بیت مشهور حافظ:
مردم چشمم به خون آغشته شد در کجا این ظلم بر انسان کنند
[10]- رک: ربّنا انّا ظَلَمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه د یکم
[11]- عقل جزوی: مقصود عقول متعارف انسانی است در مقابل عقل کل و نفس کل که حکما برای عالم قائل بودهاند. مولانا در مواضع مختلف عقل جزوی را نقد میکند اما در مقابل نفس از آن دفاع میکند. (آینه دوم، عبدالکریم سروش)
[12]- در برخی نسخ: «چون ز تنهایی تو ناهیدی شوی...» که در این صورت ناهید قرینه مناسبی است برای خورشید. در این خوانش، نزدیک است به:
آن که تنها در رهی او خوش رود با رفیقان سیر او صد تو شود د ششم
[13]- حدیث: المؤمنُ مِرآةُ المؤمنِ (احادیث مثنوی)
مؤمنان آیینهی همدیگرند این خبر می از پیمبر آورند د یکم
[14]- در حزن: به هنگام غم و اندوه. در خصوص معانی محتمل، رک دیباچه دفتر دوم.
[15]- انوار: شهیدی و سروش انوار را جمع نَور به معنی شکوفه دانستهاند. نیکلسون هم آن را گُل و شکوفه دانسته است:
it finds (gains) a hundred thousand flowers.
شاهدی دیگر به این معنی در مثنوی و دیوان نیافتم. انوار، به معنی غالب روشنایی و یا رنگارنگی در مقابل تیرگی خاک هم مناسب است و اگر آن صفت «صدهزار» موجب این استنباط باشد، باز عین این ترکیب را مولانا در دیوان دارد:
به عاشق ده تو هر جا شمعِ مُرده ست که او را صد هزار انوار باشد
[16]- بلا آشفتن: انگیختن و پراکندن بلا
[17]- دقیانوس: دسیوس، دقیوس، امپراطور روم (مقتول به سال 251 م) (شرح شهیدی)
لَهف: حسرت، حزن، دریغ
سیصد و نُه سال آن اصحاب کهف پیششان یک روز بی اندوه و لهف د سوم
[18]- یقظه: بیداری، در مقابل خواب یا نوم
نام کالْأَنْعامِ کرد آن قوم را زآنکه نسبت کو به یقظه نوم را؟ د چهارم
[19]- حدیث: نَومُ العالِمِ عِبادةٌ وَ نَفَسَهُ تَسبیحٌ
و همچنین: نَومٌ علی علمٍ خیرٌ مِن صَلاةٍ علی جهلٍ (احادیث مثنوی)
[20]- بهمن: به معنی معمول ماه دوم زمستان، مقصود آمدن زمستان
همه بانگ زاغ آید به خرابههای بهمن برَهم از این، چو بلبل صفت بهار گویم دیوان
تن زدن: خاموش و ساکت شدن،
ای زبان که جمله را ناصح بدی نوبت تو گشت از چه تن زدی؟ د ششم
[21]- اسکندر: ذوالقرنین که به مغرب و مطلع شمس رفت چنان که در قرآن آمدهاست: [18:83] وَ یسْئَلُونَک عَنْ ذِی الْقَرْنَینِ... [18:86] حَتَّی إِذا بَلَغَ مَغْرِبَ الشَّمْسِ... [18:90] حَتَّی إِذا بَلَغَ مَطْلِعَ الشَّمْسِ...
[22]- چون که خران راه را با حسّ خود مییابند امّا آنان [7:179] ...لَهُمْ قُلُوبٌ لا یفْقَهُونَ بِها وَ لَهُمْ أَعْینٌ لا یبْصِرُونَ بِها وَ لَهُمْ آذانٌ لا یسْمَعُونَ بِها أُولئِک کالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ...
سروش در آینه دوم مقصود کسانی را میداند که با خران سر مزاحمت و دعوا دارند و خود را در مرتبه آنان قرار دادهاند. نیکلسون ترجمه کرده، آنان که با خران سر دعوا و رقابت دارند. معنی کلّی آن که راه خران و سواران یکی نیست، اما برخی با خران (و در مسیر آنان) از سر رقابت درآمدهاند و بلکه در این سبقتجویی ازدحام کرده به آنان تنه میزنند و مزاحم آنان شدهاند تا پیشی بگیرند.
[23]- حسّ جان از آفتابی میچرد: جدای آفتاب در معنی تمثیلی آن، چون حسّ جان جایِ حسّ زر آمده است، گویا اشارهای دارد به آن باور قدیم که پیدایش طلا (در معادن و کانها) از تاثیر آفتاب است یا به تعبیر مولانا «زرّ بگیرد قوت از او...»
[24]- لت دوم: آفتاب چرخ (آسمان)، بند (یا بنده) یکی از صفاتِ (آفتابِ معرفت) توست...
[25]- کوه قاف و عنقا، گویا بیشتر از جهت ناپیدایی و بینشانی. مق:
شه شمس تبریزی مگر چون بازآید از سفر یک چند بود اندر بشر، شد همچو عنقا بینشان دیوان
کم مبادا زین جهان این دید و داد...