مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۴۴۷ تا ۵۱۵
ترسانیدن شخصی زاهدی را کی کم گری تا کور نشوی
زاهدی را گفت یاری در عمل کم گری تا چشم را ناید خلل [1]
گفت زاهد از دو بیرون نیست حال چشم بیند یا نبیند آن جمال
گر ببیند نور حق، خود چه غم است؟ در وصال حق دو دیده چه کم است
ور نخواهد دید حق را گو برو این چنین چشمِ شقی گو کور شو 2/450
غم مخور از دیده کان عیسی تراست چپ مرو تا بخشدت دو چشم راست [2]
عیسیِ روح تو با تو حاضر است نصرت از وی خواه کو خوش ناصر است
لیک بیگارِ تنِ پُر استخوان بر دل عیسی منه تو هر زمان [3]
همچو آن ابله که اندر داستان ذکر او کردیم بهر راستان [4]
زندگی تن مجو از عیسیات کام فرعونی مخواه از موسیات
بر دلِ خود کَم نِه اندیشهی معاش عیش کَم ناید تو بر درگاه باش [5]
این بدن خرگاه آمد روح را یا مثال کشتیی مر نوح را
تُرک چون باشد بیابد خرگهی خاصه چون باشد عزیز درگهی
تمامی قصّهی زنده شدن استخوانها به دعای عیسی علیه السّلام
خواند عیسی نام ِحق بر استخوان از برای التماس آن جوان
حکمِ یزدان از پی آن خاممرد صورت آن استخوان را زنده کرد
از میان برجَست یک شیر سیاه پنجهای زد کرد نقشش را تباه
کلّهاش برکند مغزش ریخت زود مغزِ جوزی کاندرو مغزی نبود
گر ورا مغزی بُدی، اشکستنش خود نبودی نقص اِلّا بر تنش
گفت عیسی چون شتابش کوفتی؟ گفت زان رو که تو زو آشوفتی
گفت عیسی چون نخوردی خونِ مرد؟ گفت در قسمت نبودم رزق خورد [6]
ای بسا کس همچو آن شیر ژیان صید خود ناخورده رفته از جهان
قسمتش کاهی نه و حرصش چو کوه وجه نه و کَرده تحصیل وجوه
ای میسَّر کرده بر ما در جهان سخره و بیگار، ما را وارهان
طعمه بنموده به ما و آن بوده شست آنچنان بنما به ما آن را که هست [7]
گفت آن شیر ای مسیحا این شکار بود خالص از برای اعتبار [8]
گر مرا روزی بُدی اندر جهان خود چه کارستی مرا با مُردگان؟
این سزای آن که یابد آبِ صاف همچو خَر در جو بمیزد از گزاف [9]
گر بداند قیمت آن جوی، خر او به جای پا نهد در جوی سَر
او بیابد آنچنان پیغامبری میرِ آبی زندگانیپروری،
چون نمیرد پیش او کز امرِ کُن ای امیرِ آب ما را زنده کن
هین سگ نفس ترا زنده مخواه کو عدوّ جانِ تُست از دیرگاه [10]
خاک بر سَر استخوانی را که آن مانع این سَگ بود از صیدِ جان
سگ نهای، بر استخوان چون عاشقی؟ دیوچهوار از چه بر خون عاشقی [11]
آن چه چشمست آن که بیناییش نیست؟ ز امتحانها جز که رسواییش نیست
سهو باشد ظنّها را گاه گاه این چه ظنَّست؟ این که کور آمد ز راه
دیده آ بر دیگران نوحهگری؟ مدّتی بنشین و بر خود میگری
ز ابرِ گریان شاخ سبز و تر شود زآن که شمع از گریه روشنتر شود
هر کجا نوحه کنند آنجا نشین زآن که تو اولیتری اندر حنین
زآن که ایشان در فراق فانیاند غافل از لعلِ بقای کانیاند
زآن که بر دل نقش تقلید است بند رو به آب چشم بندش را بِرَند [12]
زآن که تقلید آفت هر نیکویست کَه بود تقلید اگر کوه قویست [13]
گر ضریری لَمتُر است و تیز خشم گوشتپارهش دان چو او را نیست چشم [14]
گر سخن گوید ز مو باریکتر آن سرش را زان سخن نبود خبر
مَستیی دارد ز گفت خود ولیک از بَرِ وی تا به می، راهیست نیک
همچو جویست او نه او آبی خورد آب ازو بر آبخواران بگذرد
آب در جو زان نمیگیرد قرار زآن که آن جو نیست تشنه و آبخوار
همچو نایی نالهی زاری کند لیک بیگارِ خریداری کند [15]
نوحهگر باشد مُقلّد در حدیث جز طمع نبود مراد آن خبیث
نوحهگر گوید حدیث سوزناک لیک کو سوزِ دل و دامانِ چاک؟
از محقِّق تا مُقلِّد فرقهاست کین چو داوود است و آن دیگر صداست
منبع گفتارِ این سوزی بود وان مقلِّد کهنهآموزی بود
هین مشو غرّه بدان گفتِ حزین بار بر گاوست و بر گردون حنین [16]
هم مقلِّد نیست محروم از ثواب نوحهگر را مُزد باشد در حساب
کافر و مؤمن خدا گویند لیک درمیانِ هر دو فرقی هست نیک
آن گدا گوید خدا از بهر نان متّقی گوید خدا از عینِ جان 2/500
گر بدانستی گدا از گفتِ خویش پیش چشمِ او نه کم ماندی نه بیش
سالها گوید خدا آن نانخواه همچو خَر مصحَف کشد از بهرِ کاه [17]
گر به دل درتافتی گفتِ لبش ذرّه ذرّه گشته بودی قالبش
نامِ دیوی ره بَرد در ساحری تو به نام حق پشیزی میبَری [18]
خاریدن روستایی در تاریکی شیر را به ظنّ آن که گاو اوست
روستایی گاو در آخُر ببست شیر گاوش خورد و بر جایش نشست
روستایی شد در آخُر سوی گاو گاو را میجُست شب آن کُنجکاو
دست میمالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر
گفت شیر ار روشنی افزون شدی زَهرهاش بدریدی و دل خون شدی
این چنین گستاخ زان میخاردم کو درین شب گاو میپنداردم
حق همیگوید که ای مغرورِ کور نه ز نامم پاره پاره گشت طور؟ [19]
که لَو اَنزَلنا کِتاباً للجَبل لاَنْصَدَع ثُمَّ انقَطَع ثُم اَرتحَل [20]
از من ار کوهِ اُحُد واقف بُدی پاره گشتیّ و دلش پرخون شدی
از پدر وز مادر این بشنیدهای لاجرم غافل درین پیچیدهای
گر تو بیتقلید ازین واقف شوی بینشان از لطفْ چون هاتف شوی [21]
بشنو این قصّه پی تهدید را تا بدانی آفت تقلید را
[1]- مق با غزل دیوان که در باب شعیب میآورد:
گفتند باری کم گری تا کم نگردد مبصری که چشم نابینا شود چون بگذرد از حد بکا
گفت ار دو چشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفت هر جزو من چشمی شود کی غم خورم من از عمی
ور عاقبت این چشم من محروم خواهد ماندن تا کور گردد آن بصر کو نیست لایق دوست را
[2]- اشاره به بینا کردن کور مادرزاد توسط عیسی
[3]- یعنی روح را به بیگاری تن مگمار، بار جسم را بر روح منه...
[4]- بازگشت به داستانی که ناتمام مانده است:
گشت با عیسی یکی ابله رفیق استخوانها دید در حُفرهی عمیق..
[5]- عیش در اینجا بیشتر به معنی زندگی و یا اسباب معیشت
تا نگردد رازهای غیب فاش تا نگردد منهدم عیش و معاش د ششم
[6]- رزق خورد: به معنی روزی و سهم (خوردن). شهید میخواند «رزقِ خورد». سروش قاف را ساکن کرده «رزقْ خورد» و در این صورت آن را باید ترکیبی دانست مانند آبخورد در دفتر یکم:
آب را ببرید و جو را پاک کرد بعد از آن در جو روان کرد آبخورد
[7]- شست: قُلّاب ماهی
ای بسا ماهی در آب دوردست گشته از حرصِ گلو مأخوذ شست د سوم
آنچنان بنما...: حدیث نبوی است: أللّهُمَّ ارِنَا الاشیاء کَما هِی (احادیث مثنوی)
[8]- اعتبار: عبرت، عبرتگیری و پندآموزی
هان ببین این را به چشم اعتبار این چنین دعوی میندیش و میار د ششم
[9]- میزیدن: بول کردن، شاشیدن
تو نمیگفتی که در جام شراب دیو میمیزد شتابان ناشتاب؟ د دوم
[10]- نفس ترا: نفست را
[11]- دیوچه: زالو
تا شود ایمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش د پنجم
[12]- رندیدن: تراشیدن، از بین بردن. ار همین فعل، ترکیب لقمهرند را در همین دفتر داریم:
نفسِ موشی نیست الّا لقمهرَند قدر حاجت موش را عقلی دهند
[13]- مقالات شمس: «هر فسادی که در عالم افتاد ازین افتاد که یکی، یکی را معتقد شد به تقلید، یا منکر شد به تقلید». (مقالات شمس، تصحیح موحد ص ۱۶۱).
[14]- لَمتُر: فربه، گوشتالو، تنبل
هست حیوانی که نامش اشغر است او به زخم چوب زفت و لمتر است د چهارم
[15]- نایی: نیزن
دَم که مَرد نایی اندر نای کرد درخور نایست نه درخوردِ مَرد د دوم
و در آن غزل... زهی عشق زهی عشق که ما راست خدایا...:
نی بیچاره چه داند که ره پرده چه باشد دم ناییست که بیننده و داناست خدایا
شهیدی آورده که «بیگار در این بیت معنی تلاش و جست و جو میدهد، لیکن در فرهنگها بدین معنی دیده نشد». گویا نیازی به این معنی نباشد. میگوید آن نایی تنها بیگاریِ آن خریداران و مشتریان را میکند مثل آن نوحهگر در بیت بعد...
[16]- گردون: گردونه، چرخ که برای خرد کردن دانه و یا کشیدن روغن، گاو را بر آن میبستند. (شهیدی)
بار بر گاوست...: گویا متأثر از سنایی در قطعات:
بار رفتن بر اشتر است ولیک نالهی بیهده درای کند
[17]- اشاره به آیه قرآنی. رک به:
گفت ایزد یَحمِلُ اَسفارَهُ بار باشد علم کان نبود ز هو د یکم
[18]- نام دیوی ره...: اشاره به وردی که ساحران به هنگام اعمال سحر خوانند. (شرح شهیدی)
[19]- اشاره به آیه قرآنی. رک به:
عشق، جان طور آمد عاشقا طور مست و خَرَّ موسی صَاعِقا د یکم
[20]- با تغییراتی اندک در لفظ، ماخوذ از: [59:21] لَوْ أَنْزَلْنا هذَا الْقُرْآنَ عَلی جَبَلٍ لَرَأَیتَهُ خاشِعاً مُتَصَدِّعاً مِنْ خَشْیةِ اللَّهِ
[21]- از شدت لطافت، جسمت ناپدید و روح مجرّد میشوی مانند هاتف که بانگش شنیدنی و خود نادیدنی است.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...