مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۵۸۷ تا ۶۴۴
تعریف کردن مُنادیانِ قاضی، مُفلِس را گرد شهر [1]
بود شخصی مُفلِسی بی خان و مان مانده در زندان و بندِ بیامان [2]
لقمهی زندانیان خوردی گزاف بَر دل خلق از طمع چون کوه قاف [3]
زَهره نه کس را که لقمهی نان خورد زآن که آن لقمهرُبا گاوش برد [4]
هر که دور از دعوت رحمان بود او گداچشمست اگر سلطان بود
مر مُروَّت را نهاده زیر پا گشته زندان دوزخی زان نانرُبا
گر گریزی بر امید راحتی زان طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کُنجی بی دد و بی دام نیست جز به خلوتگاه حق آرام نیست
کُنج زندانِ جهان ناگُزیر نیست بی پامُزد و بی دقَّ الحَصیر [5]
والله ار سوراخ موشی در روی مبتلای گربه چنگالی شوی
آدمی را فربهی هست از خیال گر خیالاتش بود صاحبجمال
ور خیالاتش نماید ناخوشی میگدازد همچو موم از آتشی
در میان مار و کزدم گر ترا با خیالات خوشان دارد خدا، [6]
مار و کزدم مر ترا مونس بود کان خیالت کیمیای مسّ بود
صبرْ شیرین از خیال خوش شدست کان خیالاتِ فرج پیش آمدست [7]
آن فرج آید ز ایمان در ضمیر ضعفِ ایمان ناامیدی و زحیر 2/600
صبر از ایمان بیابد سَر کُلَه حَیثُ لا صَبرَ فلا ایمان لَه [8]
گفت پیغامبر خداش ایمان نداد هر که را صبری نباشد در نهاد
آن یکی در چشم تو باشد چو مار هم وی اندر چشم آن دیگر نگار
زآن که در چشمت خیال کفر اوست وان خیال مؤمنی در چشمِ دوست
کاندرین یک شخص هر دو فعل هست گاه ماهی باشد او و گاه شَست
نیمِ او مؤمن بود نیمیش گَبر نیمِ او حرصآوری نیمیش صَبر
گفت یزدانت فَمِنکُم مؤمنٌ باز مِنکُم کافرٌ گبر کهن [9]
همچو گاوی نیمهی چپّش سیاه نیمهی دیگر سپید همچو ماه
هر که این نیمه ببیند رَد کند هر که آن نیمه ببیند کَد کند [10]
یوسف اندر چشم اخوان چون ستور هم وی اندر چشم یعقوبی چو حور
از خیال بَد مرو را زشت دید چشمِ فرع و چشمِ اصلی ناپدید
چشم ظاهر سایهی آن چشم دان هرچه آن بیند بگردد این بدان
تو مکانی اصل تو در لامکان این دکان بربند و بگشا آن دکان
شش جهت مگریز زیرا در جهات ششدره است و ششدره ماتست مات [11]
شکایت کردن اهل زندان پیش وکیل قاضی از دست آن مُفلِس
با وکیل قاضی ادراکمَند اهل زندان در شکایت آمدند
که سلام ما به قاضی بر کنون بازگو آزارِ ما زین مَردِ دون
کاندرین زندان بماند او مُستَمِر یاوهتاز و طبلخوارست و مُضِر [12]
چون مگس حاضر شود در هر طعام از وقاحت بی صَلا و بی سلام [13]
پیش او هیچَست لوتِ شصت کَس کَر کند خود را اگر گوییش بَس
مرد زندان را نیاید لُقمهای ور به صد حیلت گُشاید طُعمهای،
در زمان پیش آید آن دوزخگلو حُجّتش این که خدا گفتا کُلوا [14]
زین چنین قحط سهساله داد داد ظِلّ مولانا ابد پاینده باد [15]
یا ز زندان تا رود این گاومیش یا وظیفه کُن ز وَقفی لُقمهایش
ای ز تو خوش هم ذُکور و هم اِناث داد کن المُستَغاث المُستَغاث
سوی قاضی شد وکیل بانمک گفت با قاضی شکایت یک بیک [16]
خواند او را قاضی از زندان به پیش پس تفحّص کرد از اَعیانِ خویش [17]
گشت ثابت پیش قاضی آن همه که نمودند از شکایت آن رمه
گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانهی مُردریگ خویش شو [18]
گفت خان و مان من احسان تست همچو کافر جنّتم زندان تُست [19]
گر ز زندانم برانی تو به رَدّ خود بمیرم من ز تقصیری و کدّ [20]
همچو ابلیسی که میگفت ای سلام رَبِّ اَنظِرنی الی یَوم القیام [21]
کاندرین زندان دنیا من خوشم تا که دشمنزادگان را میکُشم
هر که او را قوتِ ایمانی بود وز برای زادِ رَه نانی بود،
میستانم گَه به مکر و گَه به ریو تا برآرند از پشیمانی غریو
گَه به درویشی کنم تهدیدشان گَه به زلف و خال بندم دیدشان [22]
قوتِ ایمانی درین زندان کمست وآن که هست از قصد این سَگ در خَمست [23]
از نماز و صوم و صد بیچارگی قوتِ ذوق آید، بَرد یکبارگی
اَستَعیذُ اللهَ مِن شَیطانِه قَد هَلَکنا، آه، مِن طُغیانِه [24]
یک سگست و در هزاران میرود هر که در وی رفت او او میشود
هر که سردت کرد میدان کو دروست دیو پنهان گشته اندر زیرِ پوست
چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال
گَه خیال فُرجه و گاهی دکان گَه خیال علم و گاهی خان و مان
هان بگو لاحولها اندر زمان از زبان تنها نه، بلک از عینِ جان [25]
[1]- تعریف کردن: معرّفی کردن، شناساندن. مق:
گفت من نشناسم او را کیست او؟ گفت او آن ماهروی قندخو
نوعها تعریف کردندش که هست گفت مانا او مگر آن شاعر است.. د سوم
[2]- تذکّر شهیدی در معنی فقهی و حقوقی افلاس (که مفلِس اسم فاعل آن است): «افلاس عدم کفایت دارایی مدیون است برای پرداخت وامی که به عهده دارد». در سایه این معنی، مق با:
هر که بستاید ترا دشنام ده سود و سرمایه به مُفلِس وام ده د دوم
[3]- بار او بر دلها مانند کوه قاف بود.
[4]- گاو بردن: کنایت از خوراک را ربودن، یکجا خوردنی را بردن (شرح شهیدی)، به اصطلاح امروز مانند آنکه: کَلَک آن را بکند. (آینه دوم، عبدالکریم سروش). شاهدی دیگر یافت نشد.
[5]- پامزد: پایمزد، پایرنج، حقّ القدم. مزد کار بوده است. در دیوان دارد:
برگو غزلی برگو، پامزد خود از حق جو بر سوخته زن آبی، چون چشمه حیوانی دیوان
دقّ الحصیر: آن را دو گونه معنی کردهاند، حصیرکوبی یا بوریاکوبی که ولیمهای بودهاست که بعد از ساختن عمارت نو و کوبیدن بوریا بر سقفها میدادهاند. همچنین حصیر به معنی زندان هم آمده است و عبارت را رنج زندان معنی کردهاند که با زندان در مصرع اول مناسبت دارد. (رک شرح شهیدی). سروش معنی اول را برگرفته است که مناسب است با پامزد. نیکلسون آن را housewarming ترجمه کرده، معادل معنی اول. هیچ شاهد دیگری یافت نشد.
[6]- خوشان را شهیدی «درحال خوشی» معنی کرده با شاهدی از نزاری. گویا خوشاحوالان، یا آنها که خوشند، مناسبتر باشد. مق با:
سال دیگر آمد او دامن کشان هی کجا بودی؟ به دریای خوشان د پنجم
جبرئیلش میکشاند موکشان که برو زین خُلد و از جوقِ خوشان د پنجم
[7]- خیالات فرج: امید گشایش، که گویند شکیبایی کلید گشایش است.
گفت ای نور حق و دفع حرج معنیالصَّبرُ مِفتاحُ الفرج د یکم
[8]- حدیث است: مَن لا صَبرَ لَه لا ایمانَ لَه. (احادیث مثنوی) که در لت دوم منعکس شده است. در لت اول امّا مولانا میگوید که صبر هم از ایمان (گشایش یا خیالات فرج) سرپناه مییابد و این دو به واقع لازم و ملزوم هم هستند.
[9]- ق [64:2] هُوَ الَّذِی خَلَقَکمْ فَمِنْکمْ کافِرٌ وَ مِنْکمْ مُؤْمِنٌ وَ اللَّهُ بِما تَعْمَلُونَ بَصِیرٌ
[10]- کد: دریوزگی، درخواست
شمع نه تا پیشوای خود کند نیم شمعی نه که نوری کد کند د چهارم
[11]- شِشدَرَه: در بازی نرد آن است که مهره در خانهای بند گردد و شش خانه بعدی آن را حریف بسته باشد.
چون رهاند خویشتن را ای سره هیچ کس در شش جهت از ششدره؟ د دوم
[12]- یاوهتاز: هرزهگرد، که این سو و آن سو رود. (شهیدی)
گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوهتاز
طبلخوار: رک:
صوفیان طبلخوار لقمهجو سگدلان و همچو گربه رویشو د دوم
[13]- صلا: رک
الصّلا سادهدلانِ پیچ پیچ تا خورید از خوانِ جودم سیر هیچ د یکم
[14]- دوزخ گلو: از آن جهت که سیر نمیشود. مق:
عالمی را لقمه کرد و درکشید معدهاش نعره زنان هَل مِن مَزید د یکم
[15]- ظِلِّ مولانا: همچون پایان نامهها که دعایی بوده است در حق مخاطب یا آن که محلّ ارجاع بوده است. البته بیشتر نامههای مولانا با جمله دعایی «جاوید محسن باد» ختم میشوند.
[16]- بانمک: گویا تنگی قافیه بوده است!
[17]- اعیان: مقصود کسانی هستند که قاضی در شناخت اشخاص یا اطلاع از عدالت آنان، از ایشان پرسش کند و در اصطلاح آنان را مزکّیان و مُعَدِّلان گویند. (شرح شهیدی)
[18]- مُردریگ: در زبان مولانا، ببشتر به معنی وامانده و منفور آمدهاست.
ای بسا کُه زین بلای مُردریگ گشته است اندر جهان او خُرد و ریگ د یکم
یک جوالم گندم و دیگر ز ریگ به بود زین حیلههای مُردریگ د دوم
[19]- رک:
این جهان زندان و ما زندانیان حفرهکن زندان و خود را وا رهان
[20]- تقصیری: کوتاهدستی. همچنین رک:
صوفیان تقصیر بودند و فقیر کادَ فقرٌ اَن یَعی کُفراً یُبیر د دوم
[21]- سلام: از نامهای پروردگار است. ماخوذ از [59:23] هُوَ اللَّهُ الَّذِي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِک الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزِيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَکبِّرُ...
ربّ انظرنی...: [7:14] قالَ أَنْظِرْنِی إِلی یوْمِ یبْعَثُونَ (مرا تا روز قیامت مهلت ده)
[22]- ق [2:268] الشَّیطانُ یعِدُکمُ الْفَقْرَ وَ یأْمُرُکمْ بِالْفَحْشاءِ (شیطان شما را از تهیدستی بیم میدهد...)
[23]- در خم بودن: کنایت از در معرض ربودن قرار داشتن (شرح شهیدی). گویا مقصود در خمِ کمند یا نظیر آن مقصود است. مولانا در خمِ چوگان بسیار به کار برده است. نیکلسون خم را تله و دام دانسته است.
[24]- پناه میبرم به خدا از شیطان او، آه، همانا که از سرکشی او تباه شدیم.
[25]- لاحول: لا حولَ و لا قوةَ الّا باللّه العلی العظیم، که برای دفع شیطان میخواندهاند.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...