مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۲۶۲ تا ۱۳۴۱
باز پهنا میرویم از راه راست بازگَرد ای خواجه راه ما کجاست؟
اندر آن تقریر بودیم ای حسود که خَرت لنگست و منزل دور، زود [1]
سال بیگه گشت وقت کِشت نی جز سیهرویی و فعل زشت نی
کِرم در بیخ درخت تن فتاد بایدش برکَند و در آتش نهاد
هین و هین ای راهرو بیگاه شد آفتاب عمر سوی چاه شد
این دو روزک را که زورت هست زود پیر افشانی بکُن از راه جود [2]
این قدر تخمی که ماندستت بباز تا بروید زین دو دَم عمرِ دراز
تا نمُردست این چراغ با گُهر هین فتیلش ساز و روغن زودتر
هین مگو فردا که فرداها گذشت تا بکُلّی نگذرد ایّام کَشت
پند من بشنو که تن بند قویست کهنه بیرون کُن گرت میل نویست
لب ببند و کفّ پُر زَر برگُشا بخل تن بگذار و پیش آور سخا [3]
ترک شهوتها و لذّتها سخاست هر که در شهوت فرو شُد برنخاست
این سخا شاخیست از سروِ بهشت وایِ او کز کَف چنین شاخی بهشت [4]
عُروَةُ الوُثقاست این ترکِ هوا برکشد این شاخ، جان را بر سَما [5]
تا بَرَد شاخِ سخا ای خوبکیش مر ترا بالاکشان تا اصلِ خویش
یوسف حُسنی و این عالم چو چاه وین رسن صبرست بر امرِ اله
یوسفا آمد رسن درزن دو دست از رسن غافل مشو بیگه شدست
حمد لله کین رسن آویختند فضل و رحمت را بهم آمیختند
تا ببینی عالمِ جان جدید عالم بس آشکارِ ناپدید
این جهانِ نیست چون هستان شده وان جهانِ هست بس پنهان شده [6]
خاک بر باد است و بازی میکند کژنمایی پَردهسازی میکند [7]
این که بر کار است بیکار است و پوست وآن که پنهان است مغز و اصل اوست
خاک همچون آلتی در دستِ باد باد را دان عالی و عالینژاد [8]
چشمِ خاکی را به خاک افتد نظر بادبین چشمی بود نوعی دگر
اسپ داند اسپ را کو هست یار هم سواری داند احوالِ سوار
چشمِ حسّ اسپ است و نور حق سوار بیسواره اسپ خود ناید به کار
پس اَدب کُن اسپ را از خوی بَد ورنه پیش شاه باشد اسپْ رَد
چشمِ اسپ از چشمِ شَه رهبر بود چشمِ او بیچشمِ شه مُضطر بود
چشمِ اسپان جز گیاه و جز چَرا هر کجا خوانی بگوید نی، چِرا؟ [9]
نورِ حق بر نور حِس راکب شود آنگهی جان سوی حق راغب شود
اسپ بیراکب چه داند رسمِ راه؟ شاه باید تا بداند شاهراه
سوی حسّی رو که نورش راکب است حسّ را آن نور، نیکو صاحب است
نورِ حس را نورِ حق تَزیین بود معنی نورٌ عَلی نور این بود [10]
نور حسّی میکشد سوی ثَری نورِ حقّش میبَرد سوی عُلی
زآن که محسوسات دونتر عالمی است نورِ حق دریا و حس چون شبنمی است
لیک پیدا نیست آن راکب برو جز به آثار و به گفتار نکو
نور حسّی کو غلیظ است و گران هست پنهان در سوادِ دیدگان
چون که نورِ حس نمیبینی ز چشم چون ببینی نور آن دینی ز چشم؟
نور حس با این غلیظی مُختفیست چون خفی نبود ضیائی کان صفیست؟ 2/1300
این جهانْ چون خَس به دست بادِ غیب عاجزی، پیشِ گرفت و دادِ غیب
گَه بلندش میکند گاهیش پَست گه درستش میکند گاهی شکست
گَه یمینش میبرد گاهی یسار گه گلستانش کند گاهیش خار
دستْ پنهان و قلم بین خطگزار اسپْ در جولان و ناپیدا سوار
تیر پرّان بین و ناپیدا کَمان جانها پیدا و پنهان جانِ جان
تیر را مشکن که این تیر شهیست نیست پرتاوی ز شصت آگهیست [11]
ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ گفت حق کارِ حق بر کارها دارد سَبَق [12]
خشم خود بشکن تو مشکن تیر را چشمِ خشمت خون شمارد شیر را [13]
بوسه دِه بر تیر و پیش شاه بَر تیرِ خونآلود از خونِ تو تَر
آن چه پیدا، عاجز و بسته و زبون وآن چه ناپیدا، چنان تُند و حرون [14]
ما شکاریم این چنین دامی کِراست؟ گویِ چوگانیم، چوگانی کجاست؟ [15]
میدَرَد میدوزد این خیّاط کو؟ میدَمَد میسوزد این نفّاط کو؟ [16]
ساعتی کافر کند صدّیق را ساعتی زاهد کند زندیق را
زآن که مُخلِص در خطر باشد ز دام تا ز خود خالص نگردد او تمام [17]
زآن که در راه است و رهزن بیحَد است آن رهد کو در امان ایزد است
آینه خالص نگشت او مُخلِص است مرغ را نگرفته اَست او مُقنِص است [18]
چون که مُخلَص گشت مُخلِص باز رَست در مقام امن رفت و بُرد دست [19]
هیچ آیینه دگر آهن نشد هیچ نانی گندم خرمن نشد
هیچ انگوری دگر غوره نشد هیچ میوهی پخته باکوره نشد [20]
پخته گَرد و از تغیّر دور شو رو چو برهان مُحَقِّق نور شو [21]
چون ز خود رَستی همه بُرهان شدی چون که بنده نیست شد سلطان شدی
ور عیان خواهی صلاح الدّین نمود دیدهها را کرد بینا و گشود [22]
فقر را از چشم و از سیمای او دید هر چشمی که دارد نور هو
شیخ فعّال است بیآلت چو حق با مریدان داده بی گفتی سبق [23]
دل به دست او چو مومِ نَرمْ رام مُهر او گه ننگ سازد گاه نام
مُهرِ مومش حاکی انگشتریست باز آن نقش نگین حاکیّ کیست؟ [24]
حاکی اندیشهی آن زرگرست سلسلهی هر حلقه اندر دیگرست [25]
این صدا در کوه دلها بانگِ کیست؟ گَه پُرست از بانگ این کُه، گَه تهیست
هر کجا هست او حکیم است اوستاد بانگ او زین کوهِ دل خالی مباد
هست کُه کآوا مُثنّا میکند هست کُه کآواز صدتا میکُند
میزَهاند کوه از آن آواز و قال صد هزاران چشمهی آب زلال [26]
چون ز کُه آن لطف بیرون میشود آبها در چشمهها خون میشود
زان شهنشاهِ همایوننعل بود که سراسر طورِ سینا لعل بود
جان پذیرفت و خِرَد اَجزای کوه ما کَم از سنگیم آخِر ای گروه؟
نه ز جان یک چشمه جوشان میشود نه بدن از سبزپوشان میشود
نی صدای بانگ مُشتاقی درو نی صفای جُرعهی ساقی دَرو
کو حمیّت تا ز تیشه وز کُلَند این چنین کُه را به کلّی برکَنند [27]
بوک، بر اجزای او تابد مهی بوک در وی تاب مَه یابد رهی
چون قیامت کوهها را برکَند بر سَر ما سایه کی میافکند؟
این قیامت زان قیامت کی کم است؟ آن قیامت زخم و این چون مرهم است
هر که دید این مرهم از زخم ایمن است هر بَدی کین حُسن دید او مُحسِن است
[1]- زود: اسم به معنی فعل (شرح شهیدی)، زود باش. ترجمه نیکلسون: so you must be) quick)
به قاعده مولانا باید به قصه ناتمام «حسد کردن حشم بر غلام خاص» ارجاع دهد اما گویا به ادامه همان قصه خاربن نظر دارد.
[2]- پیر افشانی: دکتر شهیدی آورده است «مانند آنچه حافظ سروده: ... پیرانه سر بکن هنری ننگ و نام را». شاید اصطلاحی بوده در کشت و زرع، به مثال افشاندن آخرین تخمها بر زمین؟ نیکلسون ترجمه به نسبت غریبی از آن به دست داده است: flap your wings generously یعنی دستها را بگردان (و آنچه در دست داری ببخش).
[3]- بخل تن بگذار: بر تن خود بخیل مباش، و بخیلی بر تن این که بترسی از آن خرج کنی و بخواهی آن را همواره حفظ کنی. از تن خود ببخش و سپس توضیح میدهد که این سخا چیست...
[4]- حدیث: السَّخاءُ شَجَرَةٌ مِن اَشجارِ الجَنَّهِ... (سخا درختی از درختان بهشت است و شاخههایش در همین دنیا آویزان است. کسی که به شاخهای از آن نمسّک جوید او را به بهشت میرساند...) رک احادیث مثنوی . همچنین مق با:
نه نبی فرمود جود و مَحمَده شاخ جنّت دان به دنیا آمده؟ د ششم
بهشت (در لت دوم): از دست داد.
[5]- عروة الوثقی: دستاویز استوار. مأخوذ از آیه: [31:22] وَ مَنْ یسْلِمْ وَجْهَهُ إِلَی اللَّهِ وَ هُوَ مُحْسِنٌ فَقَدِ اسْتَمْسَک بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقی
[6]- هستان در مثنوی و دیوان شمس جمع «هست» به معنی «موجود زنده» آمده است. (شرح شهیدی) از آن رو که پسوندِ جمعِ «ان» برای موجودات زنده استفاده میشود. مق:
کاشکی هستی زبانی داشتی تا ز هستان پردهها برداشتی د سوم
[7]- پردهسازی: آن را با پردهبازی نباید یکی گرفت. پردهسازی، چنان که از شواهد برمیآید، یعنی حجاب افکندن و پنهان کردن. مق:
عشق حق و سرِّ شاهد بازیاش بود مایهی جمله پردهسازیاش د ششم
[8]- مق:
نقش چون کف کی بجنبد بی ز موج؟ خاک بی بادی کجا آید بر اوج؟
چون غبار نقش دیدی باد بین کف چو دیدی قلزم ایجاد بین د ششم
[9]- لت دوم: به هر کجا بخوانیاش، میگوید، نه، چرا بیایم؟
[10]- ق [24:35] ...نُورٌ عَلی نُورٍ یهْدِی اللَّهُ لِنُورِهِ مَنْ یشاءُ...
[11]- پرتاوی: پرتابی، تیر پرتابی، تیری که بی قصد و هدف (شاید به قصد زورآزمایی؟) به هوا افکنند یا آنکه به نشانه نخورد. (شرح شهیدی)
به بال و پر مرو از ره که تیر پرتابی هوا گرفت زمانی ولی به خاک نشست حافظ
شصت: زهگیر. حلقهای انگشتانهمانند از چرم یا استخوان که در انگشت ابهام (شصت) میکردند تا از زه کمان به انگشت آسیب نرسد. (شرح شهیدی)
[12]- رک:
تو ز قرآن بازخوان تفسیر بیت گفت ایزد ما رَمیتَ اذ رَمیت د یکم
سبق: پیشی، افزونی
[13]- ذکر تیر و تیرانداز، مولانا را به این جا میراند که آدمی صیدِ حق است، اگر تیر او بر آدمی نشیند، باید بر آن بوسه دهد. با این همه، ابیات بعد نشانی از قبض و گرفتگی دارد، و شاید مقصود از تیر او، اینجا آن قبضی است که بر دل فرو میآید «غم چو آمد، در کنارش کش چو عشق»
[14]- حرون:سرکش، متکبر، مقتدر. مق:
چون شوم غمگین که غم شد سرنگون غم شما بودیت ای قوم حرون
[15]- چوگانی: آن که چوگان بازی میکند، آن که با چوگان گوی را میراند.
میر چوگانی ما جانب میدان آمد پی اسپش دل و جان را هله جز گوی مکن دیوان
[16]- نفّاط: نفتانداز، آن که شیشههای مشتعل نفت را به سوی دشمن اندازد. (شرح شهیدی)
[17]- از سخن مشایخ است، منسوب به سهل بن عبدالله تستری: المُخلِصونَ عَلی خَطَرٍ عَظیم. (احادیث مثنوی)
[18]- مُقنِص: اسم فاعل از اِقناص، شکارچی، صیّاد
[19]- اگرچه مخلِص روی در اخلاص آوردهاست اما هنوز در راه است. امّا مُخلَص، خالص شده و از خوف و بیم و خطر رسته چنانکه دیگر نانْ گندم و انگورْ غوره نمیشود.
دست بردن: پیش افتادن، غلبه کردن. رک:
هرچه هستی جان ما قربان تست دست بُردی دست و بازویت درست د یکم
[20]- باکوره: نوبر، نو آورده، دراینجا نارسیده (شرح شهیدی)، نارس، کال، خام
فیه مافیه: «و چون شرح مقام سالکان را دراز گفتیم شرح احوال واصلان را چه گوئیم؟ الّا آنرا نهایت هست، این را نهایت نیست. نهایت سالکان وصال است. نهایت واصلان چه باشد؟ آن وصلی که آن را فراق نتواند بودن. هیچ انگوری باز غوره نشود و هیچ میوهی پخته خام نگردد.» تصحیح توفیق سبحانی ص ۱۱۴
[21]- تغیّر: دگرگونی، تغییر احوال
نمیبینی تغیّرها و تحویل در افلاک و زمین و اندر آثار؟ دیوان
برهانِ محقِّق: شاره به سیّد برهانالدّین محقِّق ترمذی معروف به سیّد سِردان (زاده ۵۶۱ ه درگذشته ۶۳۷ ق).
[22]- اشاره به صلاحالدین زرکوب که پیش از آغاز مثنوی و به تاریخ اول محرّم 657 وفات یافته است.
[23]- سبق: رک:
چون نبی از وحی فرمودی سبق او همان را وا نبشتی بر ورق د یکم
[24]- دلها در دست آن پیر چون موم است، چون بر آن موم مُهری مینهد، آن مُهر خبر و نشان از انگشتری دارد، و آن نقش انگشتری خبر از اندیشه زرگر...
[25]- زرگر: محتملاً اشاره به صلاح الدّین زرکوب است.
[26]- زهانیدن: جوشانیدن آب از چشمه، گشودن
صد سبو را بشکند یکپاره سنگ و آب چشمه میزهاند بیدرنگ د یکم
[27]- کلند: کلنگ
دست و پا دادمت چون بیل و کلند من ببخشیدم، ز خود آن کی شدند؟ د سوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...