مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۲۰۹۴ تا ۲۱۶۵
تملّق کردن دیوانه جالینوس را و ترسیدن جالینوس [1]
گفت جالینوس با اصحاب خود مر مرا تا آن فلان دارو دهد
پس بدو گفت آن یکی ای ذوفنون این دوا خواهند از بهر جنون
دور از عقل تو این دیگر مگو گفت در من کرد یک دیوانه رو
ساعتی در روی من خوش بنگرید چشمکم زد آستین من درید
گرنه جنسیّت بُدی در من ازو کی رخ آوردی به من آن زشترو؟
گر ندیدی جنسِ خود کی آمدی؟ کی به غیر جنس خود را بَرزدی؟
چون دو کس بر هم زند بیهیچ شک در میانشان هست قدرِ مشترک [2]
کی پرد مرغی مگر با جنس خود؟ صحبت ناجنس گورست و لحد 2/2101
سبب پریدن و چرخیدن مرغی با مرغی کی جنس او نبود [3]
آن حکیمی گفت دیدم همتَکی در بیابان زاغ را با لکلکی [4]
در عجب ماندم بجُستم حالشان تا چه قدر مشترک یابم نشان
چون شدم نزدیک من حیران و دنگ خود بدیدم هر دُوان بودند لنگ [5]
خاصه شهبازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود [6]
آن یکی خورشید علیّین بود وین دگر خفّاش کز سجّین بود [7]
آن یکی نوری ز هر عیبی بَری وین یکی کوری گدای هر دری
آن یکی ماهی که بر پروین زند وین یکی کِرمی که در سرگین زیَد
آن یکی یوسفرخی عیسینفس وین یکی گرگی و یا خر با جرس
آن یکی پرّان شده در لامکان وین یکی در کاهدان همچون سگان
با زبان معنوی گُل با جُعَل این همیگوید که ای گَندهبغل
گر گریزانی ز گلشن بیگمان هست آن نفرت کمالِ گلستان
غیرت من بر سرِ تو دورباش میزند کای خَس ازینجا دور باش [8]
ور بیامیزی تو با من ای دنی این گمان آید که از کانِ منی
بلبلان را جای میزیبد چمن مر جُعل را در چمین خوشتر وطن [9]
حق مرا چون از پلیدی پاک داشت چون سزَد بر من پلیدی را گماشت؟
یک رگم زیشان بُد و آن را بُرید در من آن بدرگ کجا خواهد رسید؟ [10]
یک نشانِ آدم آن بود از ازل که ملایک سَر نهندش از محل [11]
یک نشان دیگر آن که آن بلیس ننهدش سَر که منم شاه و رئیس
پس اگر ابلیس هم ساجد شدی او نبودی آدم او غیری بُدی
هم سجودِ هر ملک میزانِ اوست هم جُحود آن عدو برهان اوست
هم گواه اوست اقرارِ مَلَک هم گواه اوست کُفران سَگَک
تتمهی اعتماد آن مغرور بر تملّقِ خرس
شخص خُفت و خرس میراندش مگس وز ستیز آمد مگس زو باز پس [12]
چند بارش راند از روی جوان آن مگس زو باز میآمد دوان
خشمگین شد با مگس خرس و برفت برگرفت از کوه سنگی سخت زفت
سنگ آورد و مگس را دید باز بر رخِ خفته گرفته جای و ساز [13]
بر گرفت آن آسیا سنگ و بزد بر مگس تا آن مگس واپس خزد
سنگ روی خفته را خشخاش کرد این مَثَل بر جمله عالم فاش کرد [14]
مِهر ابله مِهر خرس آمد یقین کین او مِهر است و مِهر اوست کین
عهد او سُست است و ویران و ضعیف گفتِ او زَفت و وفای او نحیف [15]
گر خورد سوگند هم باور مکُن بشکند سوگند مَردِ کژسخن
چون که بی سوگند گفتش بُد دروغ تو میفت از مکر و سوگندش به دوغ [16]
نفس او میر است و عقل او اسیر صد هزاران مصحفش خود خورده گیر [17]
چون که بی سوگند پیمان بشکند گر خورد سوگند هم آن بشکند
زآن که نفس آشفتهتر گردد از آن که کنی بندش به سوگندِ گِران
چون اسیری بند بر حاکم نهد حاکم آن را بردَرَد بیرون جهد
بر سرش کوبد ز خشم آن بند را میزند بر روی او سوگند را
تو ز اَوفوا بالعُقودش دست شو اِحفَظوا اَیمانَکُم با او مگو [18]
و آن که حق را ساخت در پیمان سند تن کند چون تار و گِرد او تَند [19]
رفتن مصطفی علیه السّلام به عیادت صحابی و بیان فایدهی عیادت [20]
از صحابه خواجهای بیمار شد واندر آن بیماریش چون تار شد
مصطفی آمد عیادت سوی او چون همه لطف و کرم بُد خوی او
در عیادت رفتن تو فایده است فایدهی آن باز با تو عایده است [21]
فایدهی اوّل که آن شخص علیل بوک قطبی باشد و شاه جلیل
چون دو چشم دل نداری ای عنود که نمیدانی تو هیزم را ز عود،
چون که گنجی هست در عالم مرنج هیچ ویران را مدان خالی ز گنج
قصد هر درویش میکن از گزاف چون نشان یابی به جِد میکن طواف
چون ترا آن چشم باطنبین نبود گنج میپندار اندر هر وجود [22]
ور نباشد قطب، یار رَه بود شَه نباشد، فارس اِسپَه بود [23]
پس صلهی یاران ره لازم شمار هر که باشد گر پیاده گر سوار [24]
ور عدو باشد همین احسان نکوست که به احسان بس عدو گشتست دوست 2/2150
ور نگردد دوست کینش کم شود زآن که احسان کینه را مرهم شود
بس فواید هست غیر این ولیک از درازی خایفم ای یار نیک
حاصل این آمد که یار جمع باش همچو بُتگر از حجر یاری تراش
زآن که انبوهی و جمع کاروان رهزنان را بشکند پشت و سنان
وحی کردن حق تعالی به موسی علیه السّلام کی چرا به عیادت من نیامدی [25]
آمد از حق سوی موسی این عتیب کای طلوعِ ماهْ دیده تو ز جیب [26]
مَشرِقت کردم ز نور ایزدی من حقم، رنجور گشتم نامدی [27]
گفت سبحانا تو پاکی از زیان این چه رمزست؟ این بکُن یا رب بیان
باز فرمودش که در رنجوریَم چون نپرسیدی تو از روی کرم؟
گفت یا رب نیست نقصانی ترا عقل گُم شد این سخن را برگشا
گفت آری بندهیِ خاصِ گُزین گشت رنجور او منم نیکو ببین
هست معذوریش معذوری من هست رنجوریش رنجوری من [28]
هر که خواهد همنشینی خدا تا نشیند در حضور اولیا [29]
از حضور اولیا گر بسکُلی تو هلاکی زآن که جزوی بی کُلی [30]
هر که را دیو از کریمان وابُرد بیکَسش یابد سرش را او خورد
یک بَدَست از جمع رفتن یک زمان مَکرِ دیو است بشنو و نیکو بدان [31]
[1]- استاد فروزانفر، ماخذ حکایت را در قابوسنامه نشان داده است: «چنین شنیدم که محمد بن زکریای رازی رحمة الله میآمد با قومی از شاگردان خویش. دیوانهای در پیش ایشان اوفتاد؛ در هیچ کس ننگریست مگر در محمد بن زکریا و نیک درو نگاه کرد و در روی او بخندید. محمد بن زکریا بازِ خانه آمد و مطبوخ افتیمون (جوشانده که به ديوانگان میدادهاند) بفرمود پختن و بخورد. شاگردان گفتند که ای حکیم چرا این مطبوخ همیخوری؟ گفت: از بهر آن خندهی دیوانه که تا وی از جمله سودای خویش جزوی با من ندید، با من نخندید، چه گفتهاند "کل طائر یطیر مع شکله"». قابوسنامه، عنصر المعالی کیکاووس بن وشمگیر، تصحیح غلامحسین یوسفی، ص37.
[2]- قدر مشترک: وجه اشتراک، در سه بیت بعد هم باز آمده که «تا چه قدر مشترک یابم نشان».
[3]- مأخذ آن را استاد فروزانفر در احیاء العلوم غزالی یافته است: «و کان مالک بن دینار یقول لا ینفق اثنان فی عشرة الّا فی احد هما وصف من الآخر و ان اجناسَ الناس کاجناس الطیر و لا ینفق نوعان من الطیران الّا و بینهما مناسبة قال: فرأی یوماً غُرابا مع حمّامه فعَجِبَ مِن ذلک فقال اتّفقا و لیسا مِن شکلٍ واحدٍ ثم طار فاذا هما اعرجان». (قصص مثنوی). در این حکایت زاغی است و کبوتری.
[4]- همتک: همراه. مق:
گفتم آری ولیک سحر تو سرِّ خداست سحر خوشت همتکِ حکم قضا میرود دیوان
[5]- دنگ: متحیّر و بیخود
پا برهنه میروی بر خار و سنگ گفت من حیرانم و بیخویش و دنگ د دوم
[6]- ظاهراً بیت را باید در ادامه قصه جالینوس خواند تا گسستگی معنایی رفع شود:
کی پرد مرغی مگر با جنس خود صحبت ناجنس گورست و لحد...
خاصه شهبازی که او عرشی بود با یکی جغدی که او فرشی بود...
[7]- سِجّین: مرتبه اسفل دوزخ در مقابل علیّین. مق با:
کافران چون جنس سِجّین آمدند سجن دنیا را خوش آیین آمدند د یکم
[8]- دورباش: کلمهای که فراشان پیشاپیش پادشاهی یا زنان حرم او می گفتهاند تا عابرین از معبر او دور شوند و در زمان ناصرالدین شاه می گفتند: دور باش کور باش!. بردابرد. برد برد. همچنین نیزهای که سنانش دوشاخه بود و آن را مرصع کرده پیشاپیش پادشاهان کشند تا مردمان بدانند پادشاه میآید خود را به کناری کشند. (لغتنامه) این معنی دوم را مق با این ابیات در دفتر چهارم:
هست شاهان را زمان بر نشست هول سرهنگان و صارمها به دست
دورباش و نیزه و شمشیرها که بلرزند از مهابت شیرها د چهارم
[9]- چمین: ادرار، بول
چاره نبود هر جهان را از چمین لیک نبود آن چمین ماء معین د چهارم
[10]- یک رگم زیشان بد: ظاهراً اشاره به آن که خاک و کود و سرگین به بوته گل دهند تا موجب تقویت گل شود اما گل میماند و پلیدی و کود از بین میرود. (شرح شهیدی).
[11]- از محل: به خاطر ارزش و جایگاه او. محل به معنی ارزش امروزه هم استفاده میشود. در مثنوی شواهد بسیار دارد:
چه محل دارد به پیش این عشیق لعل و یاقوت و زمرد یا عقیق د پنجم
من ز آتش زادهام او از وحل پیش آتش مر وحل را چه محل؟ د پنجم
[12]- زو: زود. همچنین در بیت بعد. مق با:
گفت استاد احولی را کاندر آ زو برون آر از وثاق آن شیشه را د یکم
[13]- در نسخه شهیدی، جایِ ساز خوانده شده که در آن ساز مطابق میل و موافق معنی شده است. جای و ساز را هم میتوان ترکیبی چون «کار و ساز» دانست و به معنی اقامت کردن..
[14]- خشخاش: کنایت از خرد و ریز ریز
یک گره را بر هوا در هم زدی تا چو خشخاش استخوانریزان شدی د ششم
[15]- نیمبیت دوم یادآور مصرعی از حافظ است که «بگذر ز عهد سست و سخنهایِ سخت خویش»
[16]- به دوغ افتادن: نظیر به دام افتادن چنانکه حشرات در دوغ افتند و گرفتار آیند. (شرح شهیدی) مق:
راه گم کرد او از آن صبحِ دروغ چون مگس افتاد اندر دیگ دوغ د پنجم
و در مقالات شمس «کجا رویم؟ کجا رهیم؟ در دوغ افتادهایم. آنگه کدام دوغ! دوغی که پایانش نیست.»
[17]- مُصحف: در اینجا کنایت از سوگند (شرح شهیدی)
[18]- ق [5:1] یا أَیهَا الَّذِینَ آمَنُوا أَوْفُوا بِالْعُقُودِ... (ای مؤمنان به پیمانها[ی خود] وفا كنید)
ق [5:89] ... وَ احْفَظُوا أَیمانَکمْ... (و سوگندهای خود را پاس دارید)
[19]- مقصود آنکه تن را (از سختی حفظ عهد) چون تار کند و بر عهد خود بندد تا پیمان نگاه دارد.
[20]- گویا از آن که «تن کند چون تار و گرد پیمان خویش تند» به یاد این قصه آن صحابی میافتد که «واندر آن بیماریش چون تار شد».
[21]- عایده: به معنی بازگردنده، آن چه باز میگردد و بیشتر بازگشتِ سود را گویند.
ور جهان از یک جهت بیفایده است از جهتهای دگر پُرعایده است د دوم
«باز با تو عایده است» به ظاهر از آن رو که اینجا مولانا تنها فوایدی که به عیادت کننده باز میگردد، بیان میکند.
[22]- چنین مینماید که این بیت و بیت پیشین جابجا هستند و اگر پس و پیش شوند، سخن بهتر پیوند میخورد. چون دو چشم دل نداری، پس قصد هر درویش کن و بعد دو بیت دیگر که از گنج در ویرانه میگویند...
[23]- فارس اسپه: سوارِ سپاه، که به قاعده صاحب منصب بوده است در مقابل پیاده (که در بیت بعد یاد میآید)
[24]- صله: به معنی وصلت، پیوستگی و پیوند، چنان که در ترکیب رایج صله رحم آمده است (در مقابل معنی غالب پاداش و جایزه).
[25]- اِنّی مَرِضتُ...: ماخوذ از اشاره به حدیث «اِنَّ الله عزوجل یَقولُ یومَ القیامة یا ابن آدم مَرِضتُ فَلَم تَعُدنِی قال یا رَبِّ کیفَ اَعودُکَ و انت ربُّ العالمینَ. قال اَمَا عَلِمتَ اَنَّ عَبدی فُلاناً مَرِضَ فَلَم تَعُدهُ اَما عَلِمتَ إِنَّک لَو عُدتَهُ لَوَجَدتَنی عِندَهُ» (خدای بزرگ روز رستاخیز گوید: پسر آدم، بیمار شدم، مرا عیادت نکردی، گوید پروردگار من، چگونه ترا عیادت کنم و تو پروردگار جهانی. گوید: ندانستی که بنده من، فلان، بیمار است و او را عیادت نکردی؟ ندانستی که اگر او را عیادت کنی، مرا نزد او مییافتی.» در این روایت ذکری از موسی نیست اما در احیاء العلوم به این صورت آمده که «بقوله تعالی لموسی علیه السلام..». (احادیث مثنوی).
پیشتر در قصه موسی و شبان، به این حدیث اشاره شده بود:
آن که گفت اِنّی مَرِضتُ لم تَعُد من شدم رنجور، او تنها نشد... د دوم
[26]- عتیب: عتاب. برای روانی خوانش متن و تطابق قافیه صورتِ ممال آورده شد.
[27]- مشرقت کردم: روشن و نورانی کردم. مقصود معجزه موسی که در چند موضع در قرآن آمده است از جمله [27:12] وَ أَدْخِلْ يَدَک فِي جَيْبِک تَخْرُجْ بَيْضاءَ مِنْ غَيْرِ سُوءٍ
[28]- معذوری: معذوریت، پذیرفته شدن عذر، معاف بودن.
بر او، همچون حق، تکلیفی نیست. نظیر «معاف یفعل الله ما یشاء» که «معاف و معتقیست». مق یا:
سوی خود اعمی شدم از حق بصیر پس معافم از قلیل و از کثیر د سوم
[29]- اشاره به حدیثی که مولانا خود در یکی از عناوین دفتر اول آورده بود: «در معنی آن که مَن اَرادَ اَن یَجلِسَ مَعَ الله فَلیَجلِس مَعَ اهلِ التّصوّفِ»
[30]- سکلیدن: سگلیدن، صورت دیگر از گسلیدن، گسستن، بریدن
تا ز غیرت از تو یاران نسکلند زآن که آن خاران عدوّ این گُلند د دوم
[31]- بَدَست: وجب. فاصله گشادگی پنج انگشت یک کف دست، شبر. مق با شاهنامه، آنجا که افراسیاب به گنگ دژ (ساختهی سیاوش) فرود میآید و:
همی گشت بر گرد آن شارستان بَدَستی ندید اندرو خارستان شاهنامه
کم مبادا زین جهان این دید و داد...