مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۳۴۴۵ تا ۳۵۳۴
کشیدن موش مهار شتر را و مُعجِب شدن موش در خود [1]
موشکی در کف مَهار اشتری در رُبود و شد روان او از مری
اشتر از چُستی که با او شد روان موش غرّه شد که هستم پهلوان
بر شتر زد پرتو اندیشهاش گفت بنمایم ترا، تو باش خوش
تا بیامد بر لبِ جوی بزرگ کاندرو گشتی زبون پیلِ سترگ [2]
موش آنجا ایستاد و خشک گشت گفت اشتر ای رفیق کوه و دشت،
این توقّف چیست؟ حیرانی چرا؟ پا بنه مردانه اندر جو دَر آ 2/3450
تو قلاوزی و پیشآهنگِ من درمیان ره مباش و تن مزن [3]
گفت این آب شگرف است و عمیق من همیترسم ز غرقاب ای رفیق
گفت اشتر تا ببینم حدِّ آب پا درو بنهاد آن اشتر شتاب
گفت تا زانوست آب ای کور موش از چه حیران گشتی و رفتی ز هوش؟
گفت مورِ توست و ما را اژدهاست که ز زانو تا به زانو فرقهاست
گر ترا تا زانو است ای پر هُنر مر مرا صد گز گذشت از فرقِ سَر
گفت گستاخی مکن بار دگر تا نسوزد جسم و جانت زین شرر
تو مِری با مثلِ خود موشان بکن با شتر مر موش را نبود سَخُن
گفت توبه کردم از بهر خدا بگذران زین آبِ مُهلک مر مرا
رحم آمد مر شتر را گفت هین بَرجِه و بر کودبان من نشین [4]
این گذشتن شد مسلَّم مر مرا بگذرانم صد هزاران چون ترا
چون پیمبر نیستی پس رو به راه تا رسی از چاه روزی سویِ جاه [5]
تو رعیّت باش چون سلطان نهای خود مران چون مَردِ کشتیبان نهای
چون نهای کامل دکان تنها مگیر دستخوش میباش تا گردی خمیر [6]
اَنصِتوا را گوش کن خاموش باش چون زبان حق نگشتی گوش باش [7]
ور بگویی شکلِ اِستفسار گو با شهنشاهان تو مسکینوار گو [8]
ابتدای کبر و کین از شهوت است راسخیّ شهوتت از عادت است
چون ز عادت گشت محکم خوی بَد خشم آید بر کسی کِت واکشد
چون که تو گِلخوار گشتی هر که او واکشد از گِل ترا، باشد عدو
بتپرستان چون که گردِ بت تنند مانعان راهِ خود را دشمناند
چون که کرد ابلیس خو با سروری دید آدم را حقیر او از خری
که به از من سروری دیگر بود؟ تا که او مسجودِ چون من کس شود؟
سروری زهر است جز آن روح را کو بود تریاقلانی ز ابتدا [9]
کوه اگر پُر مار شد باکی مدار کو بود اندر درون تریاقزار
سروری چون شد دماغت را ندیم هر که بشکستَت شود خصم قدیم
چون خلاف خوی تو گوید کسی کینهها خیزد ترا با او بسی
که مرا از خوی من برمیکَند خویش را بر من چو سرور میکُند
چون نباشد خویِ بَد سرکش درو کی فروزد از خلاف آتش درو؟
با مخالف او مُدارایی کند در دل او خویش را جایی کند
زآن که خوی بَد نگشتست استوار مورِ شهوت شد ز عادت همچو مار
مارِ شهوت را بکُش در ابتلا ورنه اینک گشت مارت اژدها
لیک هر کس مور بیند مار خویش تو ز صاحبدل کن استفسار خویش
تا نشد زر، مِس نداند من مِسم تا نشد شَه دل نداند مُفلِسم
خدمت اکسیر کن مسوار تو جور میکش ای دل از دلدار تو
کیست دلدار؟ اهلِ دل، نیکو بدان که چو روز و شب جَهانند از جهان [10]
عیب کم گو بندهی الله را متّهم کَم کُن به دُزدی شاه را
کرامات آن درویش کی در کشتی متّهمش کردند [11]
بود درویشی درونِ کشتیی ساخته از رختِ مَردی پُشتیی [12]
یاوه شد همیانِ زر، او خفته بود جمله را جُستند و او را هم نمود [13]
کین فقیر خفته را جوییم هم کرد بیدارش ز غم صاحبدرم
که درین کشتی حُرُمدان گُم شدست جمله را جُستیم نتوانی تو رَست
دلق بیرون کُن برهنه شو ز دلق تا ز تو فارغ شود اوهامِ خلق
گفت یا رب مر غلامت را خسان متّهم کردند فرمان دررسان
چون به درد آمد دل درویش از آن سر برون کردند هر سو در زمان
صد هزاران ماهی از دریای ژرف در دهانِ هر یکی دُرّی شگرف
صد هزاران ماهی از دریای پُر در دهانِ هر یکی دُرّ و چه دُر
هر یکی دُرّی خراج مُلکتی کز اله است این ندارد شرکتی [14]
دُرّ چند انداخت در کشتی و جَست مر هوا را ساخت کُرسی و نشست
خوش مربّع چون شهان بر تختِ خویش او فراز اوج و کشتیاش به پیش [15]
گفت رو، کشتی شما را حق مرا تا نباشد با شما دزدِ گدا
تا که را باشد خسارت زین فراق من خوشم جُفتِ حق و با خلق طاق [16]
نه مرا او تهمت دزدی نهد نه مهارم را به غمّازی دهد [17]
بانگ کردند اهل کشتی کِای هُمام از چه دادندت چنین عالی مقام؟ 2/3500
گفت از تهمت نهادن بر فقیر! وز حقآزاری پی چیزی حقیر!
حاش لله بل ز تعظیم شهان که نبودم در فقیران بدگمان
آن فقیرانِ لطیف خوشنَفَس کز پی تعظیمشان آمد عَبَس [18]
آن فقیری بهرِ پیچاپیچ نیست بل پی آن که بجز حق هیچ نیست [19]
متّهم چون دارم آنها را که حق کرد امینِ مَخزن هفتم طبق؟
متّهم نفس است نی عقل شریف متّهم حسّ است نه نور لطیف
نفسْ سوفسطایی آمد میزنش کِش زدن سازد، نه حجّت گفتنش [20]
معجزه بیند فروزد آن زمان بعد از آن گوید خیالی بود آن
ور حقیقت بود آن دیدِ عجب چون مقیم چشم نامد روز و شب؟
آن مقیمِ چشمِ پاکان میبود نی قرینِ چشمِ حیوان میشود
کان عَجَب زین حسّ دارد عار و ننگ کی بود طاووس اندر چاه تنگ؟ [21]
تا نگویی مر مرا بسیارگو من ز صد یک گویم و آن همچو مو
تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار میگوید [22]
صوفیان بر صوفیی شُنعه زدند پیش شیخ خانقاهی آمدند [23]
شیخ را گفتند دادِ جانِ ما تو ازین صوفی بجو ای پیشوا
گفت آخر چه گِله است ای صوفیان؟ گفت این صوفی سه خو دارد گران
در سخن بسیارگو همچون جَرَس در خُورِش افزون خورد از بیست کس
ور بخُسبد هست چون اصحابِ کهف صوفیان کردند پیش شیخ زَحف [24]
شیخ رو آورد سوی آن فقیر که ز هر حالی که هست اوساط گیر
در خبر خَیرُ الاُمور اَوساطُها نافع آمد ز اعتدال اَخلاطها [25]
گر یکی خِلطی فزون شد از عَرَض در تن مردم پدید آید مرض [26]
بر قرین خویش مفزا در صفت کان فراق آرد یقین در عاقبت [27]
نطقِ موسی بُد بر اندازه ولیک هم فزون آمد ز گفتِ یارِ نیک
آن فزونی با خضر آمد شِقاق گفت رو تو مُکثِری هذا فراق [28]
موسیا بسیارگویی دور شو ور نه با من گنگ باش و کور شو
ور نرفتی وز ستیزه شِستهای تو بمعنی رفتهای، بگسستهای
چون حدث کردی تو ناگه در نماز گویدت سوی طهارت رو بتاز
ور نرفتی خشک خَنبان میشوی خود نمازت رفت پیشین، ای غوی [29]
رو بَرِ آنها که همجفت تواند عاشقان و تشنهی گفت تواند
پاسبان بر خوابناکان برفزود ماهیان را پاسبان حاجت نبود [30]
جامهپوشان را نظر بر گازرست جان عریان را تجلّی زیورست
یا ز عُریانان به یکسو باز رو یا چو ایشان فارغ از تنجامه شو
ور نمیتوانی که کُل عریان شوی جامه کَم کُن تا ره اوسط روی
[1]- ماخذ داستان را در مقالات شمس نشان دادهاند که نزدیکی بسیار با روایت و عبارات مثنوی دارد:
«موشی لگام اشتری بگرفت و بکشید. اشتر از روی موافقت و حلم از پی او روان شد... به آبی رسیدند بزرگ تیزرو، و عاجز بماند موش. اشتر گفت: اکنون چه ایستادی اینجا چرا نمیروی، ندانی که نباید مهار چو منی را گرفتن اکنون چون گرفتی برو. گفت: آب است عظیم. اشتر پای در آب نهاد و گفت: درآی که سهل است، آب تا زانو است. موش گفت: از زانو تا زانو [فرق است. اشتر گفت:] اکنون توبه که چنین گستاخی نکنی، و بر کودبان من نشین. مرا چه تفاوت از صد هزار چون تو که بر کودبان من باشد به یک دم از آب بگذرانم.» به نقل از مآخذ مثنوی.
[2]- اغراقی است شاید از منظر موش چون بعد مولانا میگوید که آب تا زانوی شتر بود.
[3]- تن زدن: عموماً به معنی خاموش و ساکت شدن است و اینجا درنگ کردن مناسبتر است. مانند:
چون که در تو میشود لقمه گهر تن مزن چندان که بتوانی بخور د دوم
نیکلسون همان معنی غالب «گنگ و لال شدن» را برگرفته است و به زعم من ترجمه مبهم است.
Thou art my guide and leader: don't halt midway and be dumbfounded!”
[4]- کودبان: جهاز شتر، چوب جهاز شتر
چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا دیوان
[5]- پس را دکتر شهیدی به معنی پشت یا عقب دانسته است. پس رو به راه، یعنی متابعت کن و پیرو باش. نیکلسون هم اینگونه ترجمه کرده است:
Since you are not a prophet, go on the road (after the prophets(
[6]- دستخوش: به معانی مختلف آمده است و اینجا رام و مسخّر. مق:
بپوش روی که روپوش کار خوبان است زبون و دستخوش و رام یافتی ما را دیوان
در عدم بودی نرَستی از کَفَش از کف او چون رهی ای دستخوش؟ د ششم
[7]- انصتوا: خاموش باشید. رک:
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو گوشها را حق بفرمود اَنصِتوا د یکم
[8]- استفسار: طلب تفسیر و توضیح.
نزدیک است به کلام امام در نهج البلاغه در توصیه به پرسش جهت یادگیری و نه عیبجویی یا فضلفروشی: «وَقالَ لِسَائِل سَأَلَهُ عَن مُعضَلَة: سَل تُفَقُّهاً وَلاَ تَسْأَلْ تَعَنُّتاً»
[9]- تریاق: پادزهر.
همچو نی زهری و تَریاقی که دید؟ همچو نی دمساز و مشتاقی که دید؟ د یکم
پسوند لان افاده جا و فراوانی میکند مانند نمکلان. تریاقلان: مکان و محلّ تریاق.
[10]- لت دوم: همچون روز و شب از این دنیا میجهند. وجه تشبیه چندان روشن نیست.
[11]- استاد فروزانفر ماخذ حکایت را در چندین کتاب صوفیه نشان داده است و نزدیکترین آنها در کشف المحجوب هجویری درباره مالک دینار: «و منزلتش به جایی رسید که وقتى در كشتى نشسته بود. جوهرى اندر كشتى غايب شد. وى مجهولتر همه قوم مینمود. وی را به بردن آن تهمت کردند. سر به سوی آسمان كرد. اندر ساعت هر چه اندر دريا ماهى بود همه بر سر آب آمدند و هر يك جوهرى در دهان گرفته. از آن جمله يكى بستد و بدان مرد داد و خود قدم بر آب نهاد و برفت تا به ساحل بیرون شد.» در حکایت تذکرة الاولیا، ماهیان دیناری به دهان دارند و «از این سبب نام او را مالک دینار آمد». در مثنوی، شگفتی این حکایت، با نشستن درویش بر هوا، بیشتر هم شده است.
[12]- یعنی تکیه به بار و بنه یکی از مردم کشتی داده بود. مردی به معنی مروت و مردانگی تکلّف است. (شرح شهیدی). نیکلسون امّا بر این راه تکلّف رفته است (از مردانگی خود متّکایی ساخته بود) که مناسب نمینماید:
he had made a bolster (for himself) from the goods of saintly fortitude.
[13]- یاوه: گم، و شاهد آشنا «که خواجه خاتم جم یاوه کرد و بازنجست». همچنین مق:
اسپ خود را یاوه داند وز ستیز میدواند اسپ خود در راه تیز د یکم
نمود: نمودند، نشان دادند. ضمیر به قرینه حذف شده است. (شرح شهیدی)
[14]- «ندارد شرکتی» را شهیدی به معنی «بیهمتاست» دانسته است. میتوان آن را بدون شریک دانست، یعنی فقط از خداست، از غیر او نیست. نیکلسون همین معنی را در ترجمه خود برگرفته است.
“These, ” they said (to him), “are from God, they have no association (with any one but God(.”
[15]- مربّع: نشستن چار زانو.
«و هرگز او را کسی ندید - مربّع نشسته - او را پرسیدند: چرا هرگز مربّع ننشینی؟...»تذکرة الاولیا در شرح احوال ابراهیم ادهم.
[16]- طاق: جدا، فرد، لنگه. مق با: جفت طاق آید گهی گَه طاق جُفت..
[17]- غمّاز: سخن چین و در اینجا متّهمکننده یا طعنهزننده.
[18]- عبس: اشاره به سورع عبس و حکایت ابن امّ مکتوم. رک:
چون دَوایت میفزاید دَرد پس قصّه با طالب بگو بر خوان عبس د دوم
[19]- پیچاپیچ: گرفتاری، سختی و دشواری
تلختر از فُرقتِ تو هیچ نیست بی پناهت غیرِ پیچاپیچ نیست د دوم
مقصود آن که فقر نه از سر رنج و ناداری است، بلکه از آن رو که درویش جز خدا نمیجوید یا برای آن اعتباری قایل نیست.
[20]- باید اشاره به آن گروه از سوفسطاییان باشد که آنها را در فلسفه اسلامی عنادیّه نامیدهاند (و میگفتند هیچ چیز موجود نیست) و شاید هم گروه عندیّه (که حقیقت را تابع اعتقاد میدانستهاند). از آن جهت که سوفسطایی به دلیل اعتقادی ندارد و به مثال، چون گوید که این دنیا همه خواب است، هیچ حجتی بر او اثر نکند مگر صفع بر قفا و کشیدهای بر صورت! (در این روزگار قابل توصیه نیست البته).
[21]- کان عجب...: آن عجب، امر شگفت یا معجزه، که پیشتر از آن سخن میگفت: ور حقیقت بود آن دیدِ عجب...
[22]- تشنیع: عیب کردن، زشت گفتن، شنعه زدن
من نیم در امر و فرمان نیمخام تا بیندیشم من از تشنیعِ عام د ششم
[23]- شُنعه: شُنعت، زشتی، عیب. شنعه زدن: تشنیع، عیب کردن.
خود یکی بو طالب آن عمِّ رسول مینمودش شنعهی عربان مَهول د ششم
و البته شاهد مشهور از جدال سعدی و مدعی: «یکی در صورت درویشان نه بر صفت ایشان در محفلی دیدم نشسته و شنعتی در پیوسته..»
[24]- زحف: اینجا گویا به معنی جمع شدن و گردن آمدن است. زحف به معنی حرکت سپاه جنگی هم هست و گویا تجمّع به قصد مقابله است. مق:
سگ چو عالِم گشت شد چالاک زحف سگ چو عارف گشت شد اصحاب کهف د دوم
نیکلسون در هر دو موضع آن را march ترجمه کرده که همان حرکت سپاه است:
(Thus) did the Súfís march to war (against him) before the Shaykh.
[25]- در احادیث مثنوی حدیث دانسته شده است با همین عبارت: خَیرُ الاُمورِ اَوساطُها. شهیدی اشاره دارد که برخی آن را از امثال دانستهاند.
مولانا در مجلس اول از مجالس سبعه خود، از آن مقصودی متفاوت اراده کرده است: «صدر، سینه بود که حرم کعبهی دل است چنانکه آن حرم در میان زمین است، این حرم سینهی بیکینه در میان تن است که «خیر الامور اوسطها» بهترین جواهر در میان قلاده بود تا اگر به کنارها آفتی رسد، آنچه خلاصه است، در میان سلامت بماند.»
اخلاط: بلغم؛ صفرا، سودا و خون در بدن آدمی که پزشکان اعتدال آن را موجب صحّت تن و اعتداد هر یک را موجب بیماری میدانستند چنان که سعدی در گلستان آورده است: «چهار طبع مخالف و سرکش، چند روزی شوند با هم خوش، چون یکی زان میان شود غالب، جان شیرین برآید از قالب». همچنین رک به:
رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود د یکم
ضمیر «ها» اخلاطها گویا به بدن بازگردد که در اینجا محذوف است.
[26]- عَرَض: از سر عارضهای...
[27]- فزودن در صفت: افراط کردن و اینجا بیشتر پرحرفی و تطویل در سخن
[28]- شقاق: بیشتر به معنی مخالفت و دشمنی است چنان که گویند شقاق و نفاق، جدایی و فراق
نه قضای حق بود کفر و نفاق؟ گر بدین راضی شوم باشد شقاق د سوم
مُکثر: پرگو، بسیارگو. در دیوان دارد:
بردی ز حد ای مُکثِر، بربند دهان آخر نی عاشق عشقی تو، تو عاشق گفتاری دیوان
هذا فراق: رک:
صبر کن بر کار خضری بینفاق تا نگوید خضر رو هذا فراق د یکم
[29]- خشک خنبان: از خنبیدن، خمیدن به معنی بیهوده خم شدن، رکوع و سجود کردن بی اثر. ترکیب خشک خنبان، به صورت خشک جنبانی، برگرفته از حدیقه سنایی است. (شرح شهیدی)
اندر این ره نماز روحانی آن به آید که خشک جنبانی حدیقه
[30]- در سیاق کلام، باید این مقصود باشد که همراه دیگران باش و با آنان بساز اما ارتباط معنایی آن با بیتهای پیشین اندکی مبهم است. گویا به این معنی که ماهیان، چنان که در ابیات بعد میآورد، همگی عریان هستند و به پاسبان نیازی ندارند که در صورت خواب، حافظ رخت و پخت آنان باشد. در عین حال به ظاهر تصور بر این بوده که ماهیان خواب ندارند گرچه مولانا در جای دیگر میآورد که:
ماهیان را نقد شد از عین آب نان و آب و جامه و دارو و خواب د ششم
برفزود یعنی (از گروه خوابناکان) جدا و متمایز شد. نیکلسون برفزودن را «برتری داشتن» دانسته است:
One who keeps watch is superior to those who slumber: the (spiritual) fish have no need of one who keeps watch.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...