مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۳۸ تا ۲۳۵
بازگشتن به حکایت پیل
گفت ناصح بشنوید این پند من تا دل و جانتان نگردد مُمتحَن [1]
با گیاه و برگها قانع شوید در شکار پیلبچگان کم روید
من برون کردم ز گردن وام نُصْح جز سعادت کی بود انجام نُصح
من به تبلیغِ رسالت آمدم تا رهانم مر شما را از نَدَم
هین مبادا که طمع رهتان زند طَمعِ برگ از بیخهاتان برکَند
این بگفت و خیربادی کرد و رفت گشت قحط و جوعشان در راهْ زفت [2]
ناگهان دیدند سوی جادهای پور پیلی فربهی نو زادهای
اندر افتادند چون گرگان مست پاک خوردندش فرو شُستند دست
آن یکی همره نخورد و پند داد که حدیث آن فقیرش بود یاد
از کبابش مانع آمد آن سخن بخت نو بخشد تو را عقلِ کهن
پس بیفتادند و خُفتند آن همه و آن گرسنه چون شبان اندر رمه
دید پیلی سهمناکی میرسید اوّلا آمد سوی حارس دَوید
بوی میکرد آن دهانش را سه بار هیچ بویی زو نیامد ناگُوار 3/150
چند باری گِرد او گشت و برفت مر ورا نازرد آن شهپیلِ زفت
مر لبِ هر خُفتهای را بوی کرد بوی میآمد ورا ز آن خُفته مرد
از کباب پیلزاده خورده بود بردرانید و بکُشتش پیل زود
در زمان او یک به یک را ز آن گروه میدرانید و نبودش ز آن شکوه [3]
بر هوا انداخت هر یک را گزاف تا همیزد بر زمین میشد شکاف
ای خورندهی خون خلق، از راه بَرد تا نیارد خون ایشانت نبرد [4]
مال ایشان خون ایشان دان یقین ز انکه مال از زور آید در یمین [5]
مادر آن پیلبچگان کین کَشد پیلبچّهخواره را کیفر کُشد
پیلبچّه میخوری ای پارهخوار هم بر آرد خصم پیل از تو دَمار [6]
بوی رسوا کرد مکراندیش را پیل داند بوی طفل خویش را
آن که یابد بوی حق را از یمن چون نیابد بوی باطل را ز من؟
مصطفی چون بُرد بوی از راه دور چون نیابد از دهان ما بُخور [7]
هم بیابد لیک پوشاند ز ما بوی نیک و بد بَرآید بر سَما
تو همیخُسپی و بوی آن حرام میزند بر آسمان سبزفام
همره اَنفاس زشتت میشود تا به بوگیران گَردون میرود
بوی کبر و بوی حرص و بوی آز در سخن گفتن بیاید چون پیاز
گر خوری سوگند، من کی خوردهام؟ از پیاز و سیر تقوی کردهام،
آن دمِ سوگند غمّازی کند بر دماغِ همنشینان برزند [8]
بس دعاها رد شود از بوی آن آن دل کژ مینماید در زبان
اخْسَؤُا آید جواب آن دُعا چوب رَد باشد جزای هر دَغا [9]
گر حدیثت کژ بود معنیت راست آن کژیِ لفظ مقبول خداست
بیان آن که خطای مُحبّان بهتر از صواب بیگانگان بَرِ محبوب
آن بلال صدق در بانگ نماز حیّ را هیَّ همیخواند از نیاز [10]
تا بگفتند ای پیمبر راست نیست این خطا اکنون که آغاز بنیست [11]
ای نبیّ و ای رسولِ کردگار یک مُوذِّن کاو بود اَفصح بیار
عیب باشد اوّل دین و صلاح لحن خواندن لفظ حَیَّ عَل فلاح [12]
خشمِ پیغمبر بجوشید و بگفت یک دو رمزی از عنایاتِ نهفت
کای خَسان نزد خدا هیّ بلال بهتر از صد حَیّ و خَیّ و قیل و قال
وامشورانید تا من رازتان وانگویم آخر و آغازتان
گر نداری تو دَم خوش در دُعا رو دُعا میخواه زِ اخوان صفا [13]
امر حق به موسی علیه السّلام که مرا به دهانی خوان که بدان دهان گناه نکردهای [14]
گفت ای موسی ز من میجو پناه با دهانی که نکردی تو گُناه
گفت موسی من ندارم آن دهان گفت ما را از دهانِ غیر خوان
از دهان غیر، کی کردی گناه؟ از دهان غیر برخوان کای اله
آن چنان کن که دهانها مر تو را در شب و در روزها آرد دعا
از دهانی که نکردستی گناه و آن دهانِ غیر باشد عذرخواه
یا دهان خویشتن را پاک کُن روح خود را چابک و چالاک کن
ذکر حق پاک است چون پاکی رسید رخت بربندد بُرون آید پلید
میگریزد ضدّها از ضدّها شب گریزد چون برافروزد ضیا
چون درآید نامِ پاک اندر دهان نی پلیدی ماند و نی اندُهان
بیان آن که اللَّه گفتن نیازمند عین لبَّیک گفتن حق است
آن یکی اللَّه میگفتی شبی تا که شیرین میشد از ذِکرش لبی [15]
گفت شیطان آخر ای بسیارگو این همه اللَّه را لبَّیک کو؟
مینیاید یک جواب از پیشِ تخت چند اللَّه میزنی با روی سخت؟ [16]
او شکسته دل شد و بنهاد سَر دید در خواب او خَضِر را در خُضَر
گفت هین از ذکر چون واماندهای؟ چون پشیمانی از آن کش خواندهای؟
گفت لبَّیکم نمیآید جواب ز آن همیترسم که باشم ردّ باب
گفت آن اللَّه تو لبَّیک ماست و آن نیاز و دَرد و سوزت پیکِ ماست
حیلهها و چارهجوییهای تو جذبِ ما بود و گشاد این پای تو
ترس و عشق تو کمندِ لطفِ ماست زیر هر یا ربِّ تو لبَّیکهاست
جانِ جاهل زین دعا جز دور نیست زآن که یا رب گفتنش دستور نیست
بر دهان و بر دلش قُفل است و بند تا ننالد با خدا وقتِ گزند
داد مر فرعون را صد مُلک و مال تا بکرد او دعوی عزّ و جلال 3/200
در همه عمرش ندید او دردِ سَر تا ننالد سوی حق آن بدگُهر
داد او را جمله مُلکِ این جهان حق ندادش درد و رنج و اندُهان
دَرد آمد بهتر از مُلکِ جهان تا بخوانی مر خدا را در نهان
خواندن بیدَرد از افسردگیست خواندن با دَرد از دلبُردگیست
آن کشیدن زیر لب آواز را یاد کردن مَبدا و آغاز را
آن شده آواز، صافی و حزین ای خدا وی مُستغاث و ای مُعین
نالهی سگ در رهَش بیجَذبه نیست ز انکه هر راغب اسیر رَهزنی است [17]
چون سگِ کهفی که از مُردار رَست بر سرِ خوانِ شهنشاهان نشست
تا قیامت میخورد او پیش غار آب رحمت عارفانه بی تَغار [18]
ای بسا سگپوست کاو را نام نیست لیک اندر پرده بی آن جام نیست [19]
جان بدِه از بهر این جام ای پسر بی جهاد و صبر کی باشد ظفر؟
صبر کردن بهر این نبود حَرَج صبر کن کالصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَج
زین کمین بیصبر و حزمی کس نرَست حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خورد، کاین زهرین گیاست حزم کردن زور و نور انبیاست
کاه باشد کاو به هر بادی جَهَد کوه کی مر باد را وَزنی نهد؟
هر طرف غولی همیخواند تو را کای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم همرهت باشم رفیق من قلاووزم در این راهِ دقیق
نه قلاووز است و نه ره داند او یوسفا کم رو سوی آن گرگخو
حزم این باشد که نفریبد تو را چرب و نوش و دامهای این سَرا
که نه چَربِش دارد و نه نوش، او سِحر خوانَد میدمد در گوش، او [20]
که بیا مهمان ما ای روشنی خانه آنِ توست و تو آنِ منی
حزم آن باشد که گویی تُخمهام یا سَقیمم خستهی این دخمهام [21]
یا سَرم دَرد است، دَردِ سَر ببر یا مرا خوانده است آن خالو پسر [22]
زآن که یک نوشت دهد با نیشها که بکارد در تو نوشش ریشها
زر اگر پنجاه اگر شصتت دهد ماهیا او گوشت در شستت دهد
گر دهد خود، کی دهد آن پرحیَل؟ جوز پوسیده است گفتارِ دغل
ژغژغ آن عقل و مَغزت را بَرد صد هزاران عقل را یک نشمرد
یار تو خُرجین توست و کیسهات گر تو رامینی مجو جُز وِیسهات [23]
ویسه و معشوق تو هم ذات توست وین برونیها همه آفاتِ توست
حزم آن باشد که چون دعوت کنند تو نگویی مست و خواهانِ مَنند
دعوت ایشان صفیر مرغ دان که کند صیّاد در مَکمَن نهان [24]
مرغِ مرده پیش بنهاده که این میکند این بانگ و آواز و حنین
مرغ پندارد که جنس اوست او جمع آید، بردَرَدشان پوست، او
جز مگر مرغی که حزمش داد حق تا نگردد گیج آن دانه و مَلَق [25]
هست بیحزمی پشیمانی یقین بشنو این افسانه را در شرح این
[1]- ممتَحَن: آزرده، به سختی و امتحان گرفتار
کاروانی راه گم کرد و کشید سوی کوه آن ممتحن را خفته دید د پنجم
[2]- خیرباد: بدرود، سفر خوش و به نظر میآید که هنگام اتمام حجت هم میگفتهاند:
من روان گشتم شما را خیر باد در سفر یک دم مبادا روح شاد د پنجم
آن پدر بهر دل او اذن داد گفت چون این است میلت خیر باد د ششم
[3]- شُکوه: ترس. مق:
اندرین فتنه که گفتیم آن گروه ایمن از فتنه بدند و از شکوه... د یکم
[4]- بَرد: دور شو، امر از فعل بَردیدن (معین) چنان که در ترکیب بَردابَرد. از راهْ بَرد: از راه کنار برو، این کار را ترک کن
سوی جامع میشد آن یک شهریار خلق را میزد نقیب و چوبدار
در میانه بیدلی ده چوب خورد بیگناهی که برو از راه بَرد د ششم
[5]- حدیث: حُرمَةُ مالِ المُسلِمِ کَحُرمَةِ دَمِه (احادیث مثنوی)
در یمین: در دست
نفس را تسبیح و مصحَف در یمین خنجر و شمشیر اندر آستین د سوم
[6]- پاره: رشوه. پارهخوار: رشوهخوار (شرح شهیدی). حیات نعمت، شاعر سمرقندی میگوید که تا همین اواخر، پاره به معنی رشوه در سمرقند رایج بوده است.
[7]- بُخُور: آنچه بدان بوی دهند و بوی خوش پراکنده کند که بیشتر هم با سوزاندن برخی ادویه حاصل میشود. اینجا مطلق بو مقصود است.
هر چه کردند از بخور و از گُلاب نه بجنبید و نه آمد در خطاب د سوم
[8]- همان دم و نفسِ همراه سوگند فاش میکند...
[9]- اخسوا: رک:
اِخسَؤُا بر زشت آواز آمدست کو ز خون خلق چون سگ بود مست د دوم
چوب رد، رک:
ظاهرا میخواندت او سوی خود وز درون میراندت با چوبِ رَد د یکم
[10]- بلالِ صدق: بلال صادق، یا صدقجو. صدق به معنی صادق در کلام مولانا بسیار سابقه دارد، رسول صدق، یار صدق و باز به مثال:
جبرئیل صدق را فرمود رو مشت خاکی از زمین بستان گرو د پنجم
بلال حبشی بوده و لهجه اعراب حجاز را نداشته است. استاد فروزانفر ماخذ آن را حدیثی موضوع (مجعول) دانسته است که «سینُ بلالَ عندالله شینٌ» (یعنی اسهد گفتن او چون اشهد است). صدای ح حطّی با گرفتگی خاصی در حلق تلفظ میشود برخلاف ه هوّز که روان است.به قاعده ترجمه آن ساده نیست اما برگردان نیکلسون تفاوتی نشان نمیدهد:
to pronounce hayya as hayya
[11]- در اصل بنا که صورت ممال آن «بنی» آورده شد.
[12]- لحن خواندن: خطای در اعراب است یا خطای در کلام و قرائت و برای آن انواع شمردهاند. نیکلسون ترجمه کرده است: mispronounce
[13]- مقصود صافیان و پاکان. اخوان صفا باید صنعت کلامی باشد. همچون:
بگذران از جانِ ما سوء القضا وامَبُر ما را ز اخوانِ صَفا د یکم
[14]- «قَالَ عَلَیه السَّلامُ اُدعُوا اللّٰهَ بأَلسنَةٍ مَا عَصَیتُمُوهُ بهَا قَالُوا یا رَسُولَ اللّٰه وَ مَن لَنَابتلک الاَلسنَة قَالَ یدعُوا بَعضُکم لبَعضٍ لاَنَّک مَا عَصَیتَ بلسَانه وَ هُوَ مَا عَصَی بلسَانک«. (احادیث مثنوی، از تفسیر امام فخر رازی)
[15]- مولانا، پیرو پدر خود بهاء ولد، بسیار الله میگفت. در پاسخ به پروانه که ذکر طریقت شما چیست هم گفته بود: الله
[16]- با رویِ سخت: با سماجت و پشتکار و ابرام
هر پیمبر سخترو بد در جهان یکسواره کوفت بر جیش شهان د سوم
[17]- شهیدی آن را اشاره به روایتی از جنید دانسته است که در آن جنید در پاسخ بانگ سگی در راه لبیک میگوید و توضیح میدهد که آواز او از قدرت حق تعالی شنیدم و سگ را درمیانه ندیدم، لاجرم لبیک گفتم. نیکلسون هم ضمیر ش در رهش را به خداوند بازگردنده است. چون سخن از دعا و استغاثه است، مناسب است و میتوان هم آن را مضمونی کلی گرفت که «تشنه مینالد که کو آب گوار» و این که راغب در در پی مرغوب خود میرود چون در مصرع دوم به راهزنانی اشاره دارد که مانع طلب و موجب گمراهی هستند و از این رو آن جذبه باید در کار باشد. سخت موجز است و معنی تا حدی مبهم.
[18]- پیش غار: [18:18] ...وَ کلْبُهُمْ باسِطٌ ذِراعَیهِ بِالْوَصِیدِ (و سگشان بازوانش را بر در غار گشوده بود)
تغار: ظرف سفالین یا گلین بزرگ است.
چشمهی شیر است در تو بیکنار تو چرا می شیر جویی از تغار؟ د پنجم
[19]- سگپوست در اینجا گویا، به قرینه سگ اصحاب کهف، آن است که صورت سگی دارد اما در درون از آن آب حیات و رحمت تغذیه میکند. به ظاهر مقصود فقیران و درویشانند. تشبیهی نارساست. سگپوست در اصل به معنی منافق و خاین است چنان که در بیت زیر آمده:
این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگپوستی د سوم
[20]- چربش: چربی، و در اینجا کنایت از خوردنی گوارا و لذید. مق:
نوش را بگذاشته سَم خورده است قوت علّت را چو چَربش کرده است د دوم
[21]- تُخمه. بیماری سوء هاضمه یا آن که این بیماری دارد. مق و رک:
از ضعیفی چون نتاند راه رفت خلق گوید تُخمه است از لوتِ زفت د دوم
[22]- خالو پسر: پسر دایی
[23]- چنان مینماید که مولانا ویس و رامین را، بر خلاف شاهنامه، به خوبی خوانده است. در چند موضع به آن اشاره دارد و حتی جایی توصیه میکند که آن را بخوانید:
بوی رامین میرسد از جان ویس بوی یزدان میرسد هم از اویس د چهارم
ویس و رامین خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان د پنجم
[24]- مکمن: کمینگاه
که مر او را گرگ زد یا ره زنی یا فتاد اندر چهی یا مکمنی د ششم
[25]- ملق: چاپلوسی، دوستی و مهربانی به دروغ
گفت اَلا یَعلَم هَواکَ مَن خَلَق؟ اِنَّ فی نَجواکَ صِدقاً اَم مَلَق د سوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...