مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۲۵۰۴ تا ۲۵۶۹
بیان آن که نفسِ آدمی به جای آن خونیست که مدّعیِ گاوْ گشته بود و آن گاوکُشنده عقل است و داود حقّ است یا شیخ که نایبِ حقّ است که به قوّت و یاری او تواند ظالم را کُشتن و توانگر شدن به روزی بیکسب و بیحساب
نفس خود را کُش جهان را زنده کُن خواجه را کُشتهست او را بنده کُن [1]
مدعیِ گاوْ نفس توست هین خویشتن را خواجه کرده است و مِهین
آن کُشندهٔ گاو عقل توست رو بر کُشندهٔ گاوِ تن منکِر مشو
عقل اسیر است و همی خواهد ز حق روزی بیرنج و نعمت بر طَبَق
روزی بیرنج او موقوفِ چیست؟ آن که بُکشد گاو را کاصلِ بدیست
نفس گوید چون کُشی تو گاو من؟ زآن که گاوِ نفس باشد نقشِ تن [2]
خواجهزادهٔ عقل مانده بینوا نفسِ خونی خواجه گشت و پیشوا
روزی بیرنج میدانی که چیست؟ قوتِ ارواح است و ارزاق نبیست [3]
لیک موقوف است بر قربانِ گاو گنج اندر گاو دان ای کنجکاو
دوش چیزی خوردهام ور نی تمام دادمی در دستِ فهم تو زَمام [4]
دوش چیزی خوردهام افسانه است هر چه میآید ز پنهانخانه است
چشم بر اسباب از چه دوختیم؟ گر ز خوشچشمان کرشم آموختیم؟
هست بر اسبابْ اسبابی دگر در سبب منگر در آن افکن نظر
انبیا در قطعِ اسباب آمدند معجزاتِ خویش بر کیوان زدند
بیسبب مر بحر را بشکافتند بیزراعت چاشِ گندم یافتند [5]
ریگها هم آرد شد از سعیشان پشمِ بز ابریشم آمد کشکشان [6]
جمله قرآن هست در قطعِ سبب عزِّ درویش و هلاکِ بولهب
مرغ بابیلی دو سه سنگ افکند لشکرِ زفت حَبَش را بشکند
پیل را سوراخْ سوراخ افکند سنگِ مرغی کاو به بالا پر زند [7]
دُمِّ گاوِ کُشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دم در کفن [8]
حلقببریده جَهَد از جای خویش خونِ خود جوید ز خونپالای خویش [9]
همچنین ز آغازِ قرآن تا تمام رفضِ اسباب است و علّت والسّلام
کشف این نه از عقل کارافزا بود بندگی کن تا تو را پیدا شود [10]
بندِ معقولات آمد فلسفی شهسوار عقلِ عقل آمد صفی
عقلِ عقلت مغز و عقلِ توست پوست معدهٔ حیوان همیشه پوستجوست
مغزجوی از پوست دارد صد ملال مغزْ نغزان را حلال آمد حلال
چون که قشرِ عقل صد برهان دهد عقلِ کُل کی گامْ بیایقان نهد؟ [11]
عقل دفترها کند یکسر سیاه عقلِ عقل آفاق دارد پُر ز ماه
از سیاهی وز سپیدی فارغ است نور ماهش بر دل و جان بازغ است [12]
این سیاه و این سپید ار قدر یافت زآن شب قدر است کاختروار تافت [13]
قیمت همیان و کیسه از زر است بی ز زر همیان و کیسه ابتر است
همچنان که قدرِ تن از جان بود قدر جان از پرتو جانان بود
گر بُدی جان زنده بیپرتو کنون هیچ گفتی کافران را میِّتون؟ [14]
هین بگو که ناطقه جو میکَنَد تا به قرنی بعدِ ما آبی رسد [15]
گر چه هر قرنی سخنآری بود لیک گفتِ سالفان یاری بود
نی که هم تورات و انجیل و زبور شد گواهِ صدقِ قرآن ای شکور؟
روزی بیرنج جو و بیحسیب کز بهشتت آورد جبریل سیب [16]
بلکه رزقی از خداوند بهشت بی صُداعِ باغبان، بی رنجِ کشت [17]
زآن که نفعِ نانْ در آن نانداد اوست بدهدت آن نفع بیتوسیط پوست [18]
ذوقِ پنهان نقشِ نان چون سفرهایست نانِ بیسفره ولی را بهرهایست [19]
رزقِ جانی کی بَری با سعی و جُست؟ جز به عدلِ شیخ کاو داود توست؟
نفس چون با شیخ بیند گامِ تو از بنِ دندان شود او رامِ تو [20]
صاحبِ آن گاوْ رام آن گاه شد کز دمِ داود او آگاه شد
عقلْ گاهی غالب آید در شکار بر سگِ نفست که باشد شیخْ یار
نفس اژدرهاست با صد زور و فن روی شیخ او را زمرّد، دیدهکَن [21]
گر تو صاحب گاو را خواهی زبون چون خران سیخش کن آن سو ای حَرون
چون به نزدیک ولی الله شود آن زبان صد گزش کوته شود 3/2550
صد زبان و هر زبانش صد لغت زرق و دستانش نیاید در صفت
مدّعیِ گاوْ نفس آمد فصیح صد هزاران حجّت آرد ناصحیح
شهر را بفریبد الّا شاه را ره نتاند زد شهِ آگاه را
نفس را تسبیح و مصحَف در یمین خنجر و شمشیر اندر آستین [22]
مصحف و سالوسِ او باور مکن خویش با او همسِر و همسَر مکن
سوی حوضت آورد بهر وضو و اندر اندازد تو را در قعر او
عقل نورانی و نیکو طالب است نفسِ ظلمانی بر او چون غالب است؟
زآنکه او در خانه، عقل تو غریب بر در خود سگ بود شیر مهیب [23]
باش تا شیران سوی بیشه روند وین سگانِ کور آن جا بگروند [24]
مکرِ نفس و تن نداند عامِ شهر او نگردد جز به وحی القلب قهر [25]
هر که جنس اوست یار او شود جز مگر داود کاو شیخت بود
کاو مبدَّل گشت و جنسِ تن نماند هر که را حق در مقام دل نشاند
خلق جمله علّتیاند از کمین یارِ علّت میشود علّت یقین [26]
هر خسی دعوی داودی کند هر که بیتمییز کف در وی زند
از صیادی بشنود آوازِ طیر مرغ ابله میکند آن سوی سیر
نقد را از نقل نشناسد غویست هین از او بگریز اگر چه معنویست
رُسته و بربَسته پیش او یکیست گر یقین دعوی کند، او در شکیست [27]
این چنین کس گر ذکیِّ مطلق است چونْش این تمییز نبود احمق است [28]
هین از او بگریز چون آهو ز شیر سوی او مشتاب ای دانا دلیر
[1]- ق [2:54]...فَاقْتُلُوا أَنْفُسَکمْ ذلِکمْ خَیرٌ لَکمْ...
[2]- نفس بر کشتن گاو (که استعارت از تن است، مق «بر کُشندهٔ گاو تن منکر مشو») اعتراض میکند زیرا گاوِ نفس، صورت یا نقشِ تن است. کلام تعقیدی دارد چرا که توقع میرود تن نقش یا صورت نفس باشد و نه برعکس. شاید گاوِ نفس را اینجا باید اضافه ملکی دانست و نه اضافه تشبیهی. در این صورت یعنی نقش تن همچون گاو نفس (و در خدمت) اوست. ترجمه نیکلسون را هم ببینید:
The fleshly soul says, “How shouldst thou kill my ‘cow’?-because the “cow” of the fleshly soul is the (outward) form of the body.
[3]- به ظاهر اشاره دارد به حدیثی که در دفتر چهارم هم آمده بود: «بیان آن که عارف را غذاییست از نور حق که ابیتُ عند ربی یطعمنی و یسقینی..»
[4]- مق با:
دوش دیگر لون این میداد دست لقمهٔ چندی درآمد ره ببست دیکم
ای دریغا لقمهای دو خورده شد جوشش فکرت از آن افسرده شد د یکم
[5]- چاش: خرمن و بیشتر خرمن کوفته را گویند. توده غلّه.
میکشد آن دانه را با حرص و بیم که نمیبیند چنان چاشِ کریم د ششم
[6]- اشاره به قصه ابراهیم خلیل الله و آرد شدن جوال پر از ریگ او در زمان قحطی. رک:
وام او را حق ز هر جا میگزارد کرد حق بهر خلیل از ریگ آرد د سوم
لت دوم: انقروی گوید که این کرامت برای صفورا زن موسای نبی رخ داده است. (نقل از شهیدی).
کشکشان: یعنی از کشیدن پشم، ابریشم حاصل شد. نیکلسون ترجمه کرده، چنان که از غیب کشیده میشد.
[7]- پیل را سوراخ سوراخ میکند و بر زمین میافکند. در این ابیات، مقصود غرابت معجزات و «رفضِ اسباب است و علّت والسّلام».
[8]- اشاره به قصّه قرآنی در خصوص قتل یکی از بنیاسراییل، و دستور الهی بر این که گاوی را بکُشند و پارهای از آن را بر کشته زنند تا مقتول زنده شود [2:73] فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کذلِک یحْی اللَّهُ الْمَوْتی. مق با:
که ببندیدم قَوی وَز ساز گاو بر سر و پُشتم بزن وین را مکاو
تا ز زخم لَخت یابم من حیات چون قتیل از گاوِ موسی ای ثقات
تا ز زخمِ لَختِ گاوی خوش شوم همچو کُشته و گاوِ موسی گَش شوم
زنده شد کُشته ز زخمِ دُمّ گاو همچو مِس از کیمیا شد زرّ ساو
کُشته برجَست و بگفت اسرار را وانمود آن زُمرهٔ خونخوار را
گفت روشن کین جماعت کُشتهاند کین زمان در خَصمیام آشفتهاند... د دوم
[9]- خونپالا: خونریز
از حسد میخواست تا بالا بود خود چه بالا، بلکه خونپالا بود د دوم
[10]- کارافزا: گرفتارآور، دست و پاگیر (فروزانفر، فرهنگ نوادر لغات دیوان کبیر) کسی که کار و زحمت دیگری را افزون سازد.
گفت مادر تا جهان بودهست از این کارافزایان بُدند اندر زمین د سوم
[11]- ایقان: به یقین دانستن، یقین
عام و خاص از حالشان عالم شوند از گمان و شک سوی ایقان روند د چهارم
[12]- بازغ: روشن، تابان
شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است بی مه و خورشید نورش بازغ است د دوم
[13]- این سیاه و این سپید: یعنی آنچه عقل بر دفترها مینگارد، کنایت از علم
[14]- اشارت قرآنی تخصیصی به کافران ندارد: [39:30] إِنَّک مَيِّتٌ وَ إِنَّهُمْ مَيِّتُونَ. مقصود آیه دیگریست؟
[15]- مق با مناقب افلاکی: «(٣٨٨/٣) همچنان منقول است که روزی شمس الدین ولد مدرّس در حجرهٔ خود خفته بود و از سر غشیان و نسیان مثنوی را پسِ پشت خود نهاده؛ از ناگاه حضرت مولانا درآمده آن کتاب را چنان دید؛ فرمود که یعنی این سخن ما برای آن آمد که پس پشت افتد؟ واللّه واللّه از آن جا که آفتاب سر میزند تا آنجا که فرو میرود این معنی خواهد گرفتن و در اقلیمها خواهد رفتن و هیچ محفلی و مجمعی نباشد که این کلام خوانده نشود؛ تا به حدّی که در معبدها و مصطبهها خوانده شود و جمیع ملل از آن سخن حلل پوشند و بهرهمند شوند.»
همچنین مق با مقالات شمس: «چون گفتنی باشد و همه عالم از ریش من درآویزند که مگو، بگویم. و هر آینه گرچه بعد هزار سال باشد، این سخن بدان کس برسد که من خواسته باشم.» (تصحیح موحّد، ص ۶۸۱).
و باز مق با دیوان:
برای گوشِ کسانی که بعدِ ما آیند بگویم و بنهم، عُمر ما مؤخّر نیست دیوان
و اینک هم، بعد قرون، بعد هفتصد و پنجاه سال، هم آب جوی ناطقه او به ما میرسد و هم آتش او:
امشب چه باشد قرنها ننشاند آن نار و لَظی / من آب گشتم از حیا ساکن نشد این نارِ من دیوان
[16]- در اصل «بیحساب» که صورت ممال آورده شد.
[17]- صُداع: دردِ سر، زحمت
مطرب عشق این زند وقت سماع بندگی بَند و خداوندی صُداع د سوم
[18]- نانداد: آنچه نان میدهد یا از نان حاصل میشود.
توسیط: واسطه، میانجی
[19]- ذوق پنهان همچون نقش نان است در سفره که سیری نمیدهد امّا این در خصوص عوام است، ولی از نقش نان، نان میگیرد و آن ذوقِ پنهان رازق اوست. مبهم است و جای بررسی بیشتری دارد.
[20]- از بن دندان: شهیدی آورده «از صمیم دل» و همچنین «از روی راستی». سروش در شرح بیت:
از بن دندان بگفتش بهرِ آن کردمت بیدار، میدان ای فلان د دوم
آن را «از سر اکراه» یا از سر ناچاری معنی میکند و میافزاید که در ترجمههای قدیم قرآن «کَرهاً» را به «از بن دندان» برمیگرداندهاند. در مثنوی شواهد دیگر هم دارد.
هیچ چاره نیست از قوتِ عیال از بُن دندان کنم کسپ حلال د دوم
نیکلسون آن را در جایی به «از سرِ درد، با رنجی تلخ» with the bitterest pangsو در این بیت به «خواهی نخواهی» willy-nilly بازگردانده است.
در مواردی به معنی از بن، از ریشه یا از عمق وجود هم آمده است.
[21]- اشاره به این باور که زمرّد افعی یا اژدها را کور میکند:
مال چون مار است و آن جاه اژدها سایهٔ مردان زمرّد این دو را
زآن زمرّد مار را دیده جَهَد کور گردد مار و رهرو وارهد د پنجم
و بیت مشهور در غزلیات:
گر اژدهاست بر ره عشق است چون زمرّد از برقِ این زمرّد هین دفع اژدها کن
[22]- مق:
مُصحَفی در کف چو زینُ العابدین خنجری پُر قهر اندر آستین د ششم
[23]- عقل همچون غریبهای، از ترس گزند سگ، نمیتواند به آن خانه نزدیک شود. سگ در خانهٔ خود چون شیری است.
[24]- یادآور نامه مولاناست در خصوص شمس تبریزی: «صیّادی شیری صید کرد، و سگان بانگ میکنند. باید که آن سگان را بانگ برزند تا شیر نرمد و در بیشه نرود.» رک به «مقالات شمس» تصحیح موحّد صفحه ۱۹۹-۲۰۰ و همچنین «باغ سبز»، مقالهٔ «این نامه از مولاناست نه از شمس تبریزی».
[25]- وحی القلب: به واقع معادل علم لدنیست. مق با مقالات شمس: «نبی را وحی بُوَد به جبرئیل و وحی القلب هم بُوَد، ولی را همین یکی بُوَد». تصحیح موحد ص ۱۴۷. همچنین مق با:
لوح محفوظ است او را پیشوا از چه محفوظ است؟ محفوظ از خطا
نه نجوم است و نه رمل است و نه خواب وحیِ حق و الله اعلم بالصّواب
از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان
وحیِ دل گیرش که منظرگاه اوست چون خطا باشد چو دل آگاه اوست؟ د چهارم
عامه مردم، مکر نفس را نمیدانند، و آن جز به وحی دل مقهور نمیشود.
[26]- علّتی: بیمار، دچار علّت و بیماری
گفت خصمان عالِماند و علّتی جاهلی تو، لیک شمع ملّتی د دوم
[27]- مولانا پیشتر هم از تقابل این دو سخن گفته بود:
«مغرور شدن مریدان محتاج به مدَّعیان مُزوِّر... و... فرق نادانستن... بربَسته را از بررُسته» د یکم
[28]- ذکی: زیرک، عاقل، هوشمند
عقلِ فرعونِ ذکیّ فیلسوف کور گشت از تو نیابید او وقوف د دوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...