مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۹۴ تا ۱۴۳
ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودن
دست بگشاد و کنارانش گرفت همچو عشق اندر دل و جانش گرفت
دست و پیشانیش بوسیدن گرفت وز مقام و راه پُرسیدن گرفت
پُرس پُرسان میکشیدش تا به صَدر گفت گنجی یافتم آخِر به صَبر
گفت ای نورِ حق و دفعِ حرج معنی الصَّبرُ مِفتاحُ الفرج [1]
ای لقای تو جواب هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
ترجمانی هرچه ما را در دِل است دستگیری هر که پایش در گِل است
مَرحَبا یا مُجتَبی یا مُرتَضی اِن تَغِب جاءَ القَضا ضاقَ الفَضا [2]
انتَ مولی القَوم مَن لا یَشتَهی قَد رَدَی کلّا لَئِن لم یَنتَهِ [3]
چون گذشت آن مجلس و خوانِ کرم دست او بگرفت و بُرد اندر حرم 1/101
بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند
قصّهی رنجور و رنجوری بخواند بعد از آن در پیش رنجورش نشاند
رنگ روی و نبض و قاروره بدید هم علاماتش هم اسبابش شنید [4]
گفت هر دارو که ایشان کردهاند آن عمارت نیست ویران کردهاند
بیخبر بودند از حالِ درون اَستَعِیذُ اللهَ مِمَّا یَفتَرون
دید رنج و کشف شد بر وی نهفت لیک پنهان کرد و با سلطان نگفت
رنجش از صفرا و از سودا نبود بوی هر هیزم پدید آید ز دود [5]
دید از زاریش کو زارِ دل است تن خوش است و او گرفتارِ دل است
عاشقی پیداست از زاریِّ دل نیست بیماری چو بیماریِّ دل [6]
علّتِ عاشق ز علّتها جداست عشق اصطرلاب اسرارِ خداست [7]
عاشقی گر زین سر و گر زان سر است عاقبت ما را بدان سَر رهبر است [8]
هرچه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم خجل باشم از آن
گرچه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بیزبان روشنتر است
چون قلم اندر نوشتن میشتافت چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت [9]
عقل در شرحش چو خَر در گِل بخفت شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت [10]
آفتاب آمد دلیل آفتاب گر دلیلت باید از وی رو متاب [11]
از وی ار سایه نشانی میدهد شمس هر دم نورِ جانی میدهد
سایه خواب آرد تو را همچون سمر چون برآید شمس اِنشقَّ القمر [12]
خود غریبی در جهان چون شمس نیست شمسِ جانِ باقیی کِش اَمس نیست [13]
شمس در خارج اگر چه هست فرد میتوان هم مثل او تصویر کرد
شمسِ جان کو خارج آمد از اثیر نبودش در ذهن و در خارج نظیر [14]
در تصوّر ذات او را گـُنج کو تا در آید در تصوّر مثل او
چون حدیثِ روی شمس الدّین رسید شمس چارم آسمان سَر درکشید [15]
واجب آید چون که آمد نام او شرح کردن رمزی از اِنعام او
این نفس جان دامنم برتافتهست بوی پیراهانِ یوسف یافتهست [16]
کز برای حقّ صحبت سالها بازگو حالی از آن خوش حالها
تا زمین و آسمان خندان شود عقل و روح و دیده صد چندان شود
لا تُکلِّفْنی فَانّی فی الفَنا کَلَّتْ اَفْهامی فَلا اُحْصی ثَنا [17]
کلُّ شیءٍ قالَهُ غَیرُ المُفیق اِن تَکَلَّف او تَصلَّف لا یَلیق [18]
من چه گویم یک رگم هشیار نیست شرح آن یاری که او را یار نیست [19]
شرح این هجران و این خون جگر این زمان بگذار تا وقت دگر
قال اَطعِمنی فَانّی جائعُ واعتَجِل فالوَقتُ سَیفٌ قاطعُ [20]
صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق نیست فردا گفتن از شرطِ طریق [21]
تو مگر خود مردِ صوفی نیستی؟ هست را از نسیه خیزد نیستی
گفتمش پوشیده خوشتر سرِّ یار خود تو در ضمن حکایت گوش دار
خوشتر آن باشد که سرِّ دلبران گفته آید در حدیث دیگران [22]
گفت مکشوف و برهنه بیغُلول بازگو دفعم مده ای بوالفضول [23]
پرده بردار و برهنه گو که من مینخسپم با صنم با پیرهن [24]
گفتم ار عریان شود او در عیان نه تو مانی نه کنارت نه میان
آرزو میخواه لیک اندازه خواه بر نتابد کوه را یک برگ کاه
آفتابی کز وی این عالم فروخت اندکی گر پیش آید جمله سوخت
فتنه و آشوب و خونریزی مجوی بیش ازین از شمس تبریزی مگوی
این ندارد آخر از آغاز گوی رو تمام این حکایت بازگوی
[1]- حرج: سختی، تنگی، گناه
حدیث نبوی: الصَّبرُ مِفتاحُ الفَرَجِ و مولانا آن را بارها و بارها به کار برده است:
خوش بکش این کاروان را تا به حج ای امیر صبر مفتاح الفرج د چهارم
[2]- «خوش آمدی ... اگر پنهان شوی قضا میآید و فضا تنگ میشود».
«اذا نَزَلَ القَضا ضاقَ الفَضا» مثل است که به اشکال دیگر نیز ذکر شدهاست. رک شرح مثنوی شریف
هست صد چندین فسونهای قضا گفت إِذا جاء القضاء ضاق الفضا د سوم
[3]- «تو سرور قوم هستی و هر کس این را نپسندد خوار خواهد شد. زنهار اگر باز نایستد» برگرفته از [96:15] کلاَّ لَئِنْ لَمْ ینْتَهِ لَنَسْفَعاً بِالنَّاصِیةِ (زنهار، اگر باز نایستد، موی پیشانی [او] را سخت بگیریم)
[4]- قاروره: شیشه مدوّری که به شکل مثانه میساختهاند برای ادرار مریض، مجازاً بول مریض (شرح مثنوی شریف)
آن زجاجی کاو ندارد نور جان بول و قاروره است قندیلش مخوان د پنجم
[5]- بقراط، انباذقلس (Empedocle) و دیگر حکمای قدیم به چهار عنصر (خاک، آب، هوا و آتش) و چهار خاصیت این عناصر (گرمی، سردی، تری و خشکی) معتقد بودند و همچنین چهار مایع یا خلط اصلی در بدن انسان و حیوانات که عبارتند از: خون (گرم و تر)، بلغم (سرد و تر)، صفرا (گرم و خشک) و سودا (سرد و خشک)، و دخالت این چهار مایع را در کلیه حالات بدنی اعم از تغییرات فیزیولوژیک و پیدایش بیماریها و بهبود حال بیماران موثر دانسته و میگفتند: هر گاه این چهار مایع به نسبت طبیعی و متعادل با یکدیگر در بدن وجود داشته باشد بدن سالم است، ولی اگر یکی از این اخلاط از نظر کمّی (نسبت به سایر اخلاط) یا از نظر کیفی متحمل تغییراتی شوند (به علت سوء تغذیه یا تنفس هوای فاسد یا شدت گرمای هوا که آنچه از بدن دفع میشود افزایش پیدا نموده یا بالعکس تراکم فضولات در بدن) تعادل این مایعات بر هم خورده، و در این حال ساختمان طبیعی بدن تغییر کرده و مواد مختلفی بوجود میآید که نشانههای متفاوت دارند و عموماً برای بدن زیان آورند. (برگرفته از ویکیپدیا با برخی تغییرات). مق:
گر یکی خِلطی فزون شد از عَرَض در تن مردم پدید آید مرض د دوم
[6]- مق با غزل بسیار زیبایی در دیوان:
بیماریی دارد عجب نی، دردِ سر نی رنجِ تب چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمدهست
چون دید جالینوس را نبضش گرفت و گفت او دستم بهل، دل را ببین، رنجم برون قاعدهست دیوان
[7]- اصطرلاب: استرلاب، اسطرلاب. ابزاری که برای اندازه گیری ارتفاع ستارگان (زاویه آنها نسبت به افق) به کار میرفت. یعنی عشق آینه اسرار خداوندیست.
[8]- مق:
گر چنین و گر چنان چون طالب است جذب حق او را سوی حق جاذب است
هر دو را این جستجوها ز آن سریست این گرفتاری دل ز آن دلبریست د سوم
[9]- ممکن است متاثر از بیت خاقانی باشد که مولانا مصراع دوم آن را در مکتوبات خود هم بکار برده است:
قصهها مینوشت خاقانی قلم اینجا رسید سر بشکست
(مکتوبات، تصحیح سبحانی، نامه هفتاد و پنجم، ص ۱۵۷)
همچنین در دیوان:
قلم از عشق بشکند چو نویسد نشانِ تو خِرَدَم راه گم کند ز فراقِ گرانِ تو دیوان
[10]- مق با دیوان:
عشق را از کس مپرس از عشق پرس عشق ابر درفشانست ای پسر
ترجمانی منش محتاج نیست عشق خود را ترجمان است ای پسر دیوان
همچنین یادآور سخن شمس است درباره پدر خود: «نیکمرد بود... الّا عاشق نبود. مرد نیکو دیگر است و عاشق دیگر... احوال عشق را هم عاشق داند.» (تصحیح موحد، ص ۱۱۹).
[11]- «آفتاب چون طالع شد هر عکس و شعاع او مشیّت آفتاب است چه جای دلیل و برهان... دلیل آفتاب هم آفتاب است» (فیه مافیه، تصحیح سبحانی، ص ۲۴۰). همچنین یادآور:
یوسف کنعانیم روی چو ماهم گواست هیچ کس از آفتاب خط و گواهان نخواست دیوان
[12]- سمر: تاریکی شب، قصه یا داستان شبانه، افسانه
در سمر گفتند هر دو منتجب سرگذشت نیک و بد تا نیمشب د پنجم
[54:1] اقْتَرَبَتِ السَّاعَةُ وَ انْشَقَّ الْقَمَرُ
[13]- اَمس: دیروز. در اینجا ظاهراً به معنی غروب یا شب آمده است. اِمساء به معنی درآمدن شب است.
[14]- اثیر: در اصل از اِثِر یونانی، کُرهی که بالای کُرهی هواست. در اشعار مولانا به معنی مطلق آسمان و یا افلاک است. مق:
همچو آن مستی که پرّد بر اثیر مَه کنارش گیرد و گوید که گیر د سوم
با سپاهی همچو استارهی اثیر انبُه و پیروز و صفدر مُلکگیر د سوم
[15]- خورشید در فلک چهارم است پس از ماه، عطارد، زهره و مریخ.
سر درکشیدن: پنهان شدن، مخفی شدن:
من دوش گفتم عشق را ای خسرو عیار ما سر درمکش، منکر مشو، تو بُردهای دستار ما دیوان
عشق غیرت کرد و زیشان درکشید شد چنین خورشید زیشان ناپدید د پنجم
[16]- برتافتن: اینجت به معنی پیچاندن و در نوردیدن. یعنی جانِ مفتون، دامن من را به چنگ گرفته و میکشد. برایم اختیاری نگذاشته است. مق با:
که دامنم بگرفتهست و میکشد عشقی چنان که گرسنه گیرد کنارِ کندوری دیوان
[17]- «مرا به کار دشوار مینداز که در حالت فنا هستم. ادراکاتم خسته شد پس ثنا نمیتوانم شمرد». اشاره به حدیث: «لاٰ أُحْصي ثَنَاءً عَلَيْکَ أَنْتَ کَمَا أَثْنَيْتَ عَلَی نَفْسکَ» (من ثنای تو نتانم بازگفت، آن چنان که تو خود را ستودهای). مق با:
چون که پایانی ندارد رو اِلَیک ز انکه لا اُحصی ثناءً ما علیک د سوم
[18]- آن که هوشیار نیست، هر چه گوید، اگر بر خود سخت گیرد یا اسان (با احتیاط سخن گوید یا لاف زند)، گفتارش رسا و گویا و لایق نیست.
Everything that is said by one who has not returned to consciousness, if he constrains himself or boastfully exaggerates, is unseemly.
[19]- یار: شبیه، نظیر.
نیست تخمی کاندرین انبار نیست غیرِ حسن تو که آن را یار نیست د یکم
همچنین یادآور این بیت است در قصه وکیل صدر جهان:
ثانیا بشنو تو ای صدر ودود که بسی جُستم تو را ثانی نبود د سوم
[20]- الوقت سیفٌ قاطع: مق با بیت دیوان:
وقتْ شمشیر بود، واسطهها برگیرید صِرف آرید نخواهیم که آمیز کنید
[21]- در دفتر ششم هم گوید: « لابه کردن موش مر چغز را که بهانه مَیَندیش و در نسیه مَیَنداز اِنجاح این حاجتِ مرا که فی التَّاخیرِ آفاتٌ و الصّوفیُّ اِبنُ الوَقْتِ ».
همچنین مق:
بده یک جام ای پیرِ خرابات مگو فردا که فی التّاخیرِ آفات دیوان
[22]- نزدیک به:
جز به رمزِ ذکرِ حالِ دیگران شرحِ حالت مینیارم در بیان د ششم
[23]- بیغلول: بدون خیانت و پردهپوشی. در دفتر سوم غلول را معنی کرده است:
گفت الدّین نصیحه آن رسول آن نصیحت در لغت ضد غلول
این نصیحت راستی در دوستی در غلولی خاین و سگپوستی د سوم
[24]- یادآور بیت سنایی که مولانا در مجالس سبعه هم استفاده کرده است:
سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو با چنین گلرخ نخسبد هیچکس با پیرهن
(مجالس سبعه، تصحیح سبحانی، ص ۴۰)
کم مبادا زین جهان این دید و داد...