مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۱۲۰۴ تا ۱۲۹۹
قصّهی هدهد و سلیمان در بیان آن که چون قضا آید چشمهای روشن بسته شود
چون سلیمان را سراپرده زدند جمله مرغانش به خدمت آمدند [1]
همزبان و محرم خود یافتند پیش او یک یک بجان بشتافتند
جمله مرغان ترک کرده چیک چیک با سلیمان گشته اَفصح مِن اَخیک
همزبانی خویشی و پیوندی است مَرد با نامحرمان چون بندی است
ای بسا هندو و ترک همزبان ای بسا دو ترک چون بیگانگان
پس زبان محرمی خود دیگرست همدلی از همزبانی بهترست
غیرنطق و غیر اِیما و سِجِل صد هزاران تُرجمان خیزد ز دل [2]
جمله مرغان هر یکی اسرار خود از هنر وز دانش و از کار خود
با سلیمان یک بیک وا مینمود از برای عرضه خود را میستود
از تکبر نه و از هستی خویش بهر آن تا ره دهد او را به پیش
چون بباید بَرده را از خواجهای عرضه دارد از هنر دیباجهای
چون که دارد از خریداریش ننگ خود کند بیمار و کَرّ و شَلّ و لنگ
نوبت هدهد رسید و پیشهاش و آن بیانِ صنعت و اندیشهاش
گفت ای شه یک هنر کان کِهترست بازگویم گفتِ کوته بهترست
گفت برگو تا کدامست آن هنر گفت من آنگه که باشم اوج بَر
بنگرم از اوج با چشم یقین من ببینم آب در قعر زمین
تا کجایست و چه عُمقستش چه رنگ از چه میجوشد ز خاکی یا ز سنگ
ای سلیمان بهرِ لشگرگاه را در سفر میدار این آگاه را
پس سلیمان گفت ای نیکو رفیق در بیابانهای بی آبِ عمیق
طعنهی زاغ در دعوی هدهد
زاغ چون بشنود آمد از حسد با سلیمان گفت کو کژ گفت و بَد
از ادب نبود به پیش شَه مقال خاصه خود لاف دروغین و محال
گر مر او را این نظر بودی مُدام چون ندیدی زیر مشتی خاک، دام؟
چون گرفتار آمدی در دام، او؟ چون قفص اندر شدی ناکام او؟
پس سلیمان گفت ای هدهد رواست کز تو در اوّل قدح این دُرد خاست [3]
چون نمایی مستی ای خورده تو دوغ پیش من لافی زنی آنگه دروغ [4]
جواب گفتن هدهد طعنهی زاغ را
گفت ای شه بر من عور گدای قول دشمن مشنو از بهر خدای
گر به بطلانست دعوی کردنم من نهادم سر ببُر این گردنم
زاغ کو حکم قضا را منکرست گر هزاران عقل دارد کافرست
در تو تا کافی بود از کافران جای گند و شهوتی، چون کافِ ران
من ببینم دام را اندر هوا گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش بخواب مه سیه گردد بگیرد آفتاب
از قضا این تعبیه کی نادِرست؟ از قضا دان کو قضا را مُنکرست [5]
قصّهی آدم علیه السّلام و بستن قضا نظر او را از مراعاتِ صریح نهی و ترک تأویل
بوالبشر کو عَلّمَ الاسما بَگست صد هزاران علمش اندر هر رگَست [6]
اسم هر چیزی چنان کان چیز هست تا به پایان جانِ او را داد دست
هر لقب کو داد آن مُبدَل نشد آن که چُستش خواند او کاهل نشد [7]
هر که اوّل مؤمنست اوّل بدید هر که آخر کافر او را شد پدید
اسم هر چیزی تو از دانا شنو سِرّ رمز علَّمَ الاسما شنو
اسم هر چیزی بر ما ظاهرش اسم هر چیزی بر خالق سِرش
نزد موسی نام چوبش بُد عصا نزدِ خالق بود نامش اژدها
بُد عمَر را نام اینجا بتپرست لیک مؤمن بود نامش در الست
آن که بُد نزدیک ما نامش منی پیش حق این نقش بُد که با منی
صورتی بود این منی اندر عدم پیش حق موجود، نه بیش و نه کم
حاصل آن آمد حقیقت نام ما پیشِ حضرت کان بود انجام ما
مرد را بر عاقبت نامی نهد نی بر آن کو عاریت نامی نهد
چشم آدم چون به نور پاک دید جان و سرّ نامها گشتش پدید
چون مَلَک انوار حق در وی بیافت در سجود افتاد و در خدمت شتافت 1/1250
مدح این آدم که نامش میبَرم قاصرم گر تا قیامت بشمرم
این همه دانست و چون آمد قضا دانِش یک نهی شد بر وی خطا
کای عجب نهی از پی تحریم بود؟ یا به تأویلی بُد و توهیم بود؟
در دلش تأویل چون ترجیح یافت طبع در حیرت سوی گندم شتافت
باغبان را خار چون در پای رفت دزد فرصت یافت کالا برد تَفت
چون ز حیرت رَست باز آمد به راه دید بُرده دزد رخت از کارگاه
ربّنا انّا ظَلَمنا گفت و آه یعنی آمد ظلمت و گم گشت راه [8]
پس قضا ابری بود خورشیدپوش شیر و اژدرها شود زو همچو موش
من اگر دامی نبینم گاهِ حُکم من نه تنها جاهلم در راه حُکم [9]
ای خنک آن کو نکوکاری گرفت زور را بگذاشت او زاری گرفت
گر قضا پوشد سیه همچون شبت هم قضا دستت بگیرد عاقبت
گر قضا صد بار قصدِ جان کند هم قضا جانت دهد درمان کند
این قضا صد بار اگر راهت زند بر فراز چرخ خرگاهت زند
از کرم دان این که میترساندت تا به مُلک ایمنی بنشاندت [10]
این سخن پایان ندارد گشت دیر گوش کن تو قصّهی خرگوش و شیر
پا واپس کشیدن خرگوش از شیر چون نزدیک چاه رسید
چون که نزد چاه آمد شیر دید کز ره آن خرگوش ماند و پا کشید
گفت پا واپس کشیدی تو چرا؟ پای را واپس مکش پیش اندر آ
گفت کو پایم که دست و پای رفت جان من لرزید و دل از جای رفت
رنگ رویم را نمیبینی چو زر ز اندرون، خود میدهد رنگم خبر
حق چو سیما را مُعرِّف خوانده است چشم عارف سوی سیما مانده است [11]
رنگ و بو غمّاز آمد چون جرس از فرس آگه کند بانگ فرس
بانگ هر چیزی رساند زو خبر تا بدانی بانگ خر از بانگ دَر
گفت پیغامبر به تمییز کسان مَرءُ مخفیّ لَدی طیِّ اللِّسان
رنگ رو از حالِ دل دارد نشان رحمتم کن مِهر من در دل نشان
رنگ روی سرخ دارد بانگ شکر بانگ روی زرد دارد صبر و نُکر [12]
در من آمد آن که دست و پا بَرد رنگ رو و قوّت و سیما بَرد
آن که در هر چه درآید بشکند هر درخت از بیخ و بُن او بَرکَند
در من آمد آن که از وی گشت مات آدمی و جانور جامد نبات
این خود اجزااند کُلّیّات ازو زرد کرده رنگ و فاسد کرده بو
تا جهان گَه صابرست و گَه شَکور بوستان گَه حُلّه پوشد گاه عور [13]
آفتابی کو برآید نارگون ساعتی دیگر شود او سرنگون
اختران تافته بر چار طاق لحظه لحظه مبتلای احتراق
ماه کو افزود ز اختر در جمال شد ز رنج دِقّ او همچون خیال [14]
این زمینِ با سکون با ادب اندر آرد زلزلهش در لرز تب
ای بسا کُه زین بلای مُردریگ گشته است اندر جهان او خُرد و ریگ [15]
این هوا با روح آمد مُقترِن چون قضا آید وبا گشت و عَفِن [16]
آبِ خوش کو روح را همشیره شد در غدیری زرد و تلخ و تیره شد
آتشی کو باد دارد در بُروت هم یکی بادی برو خواند یموت [17]
حالِ دریا ز اضطراب و جوش او فهم کن تبدیلهای هوش او
چرخ سرگردان که اندر جُست و جوست حال او چون حال فرزندان اوست
گه حَضیض و گه میانه گاه اوج اندرو از سعد و نحسی فوج فوج
از خود، ای جزوی ز کُلها مُختلِط فهم میکن حالت هر مُنبسَط [18]
چون که کلیات را رنجست و درد جزو ایشان چون نباشد رویزرد؟
خاصه جزوی کو ز اضدادست جمع ز آب و خاک و آتش و بادست جمع
این عجب نبود که میش از گرگ جَست این عجب کین میش دل در گرگ بَست
زندگانی آشتیّ ضدّهاست مرگ آن که اندر میانش جنگ خاست [19]
لطفِ حق این شیر را و گور را اُلف دادست این دو ضدّ دور را
چون جهان رنجور و زندانی بود چه عجب رنجور اگر فانی بود
خواند بر شیر او ازین رو پندها گفت من پس ماندهام زین بندها
[1]- ماخذ داستان را در سندبادنامه نشان دادهاند. رک سرّ نی
[2]- سجل: دفتر عهود و احکام، توسعاً به معنی دفتر و نوشته
[3]- رواست: اعتراض او درست است.
لت دوم: از همان ابتدا دُرد آمد به جای شراب صاف؟ ترجمه این مثل عربی است: اوّل الدّنِّ دُردیُّ، که در مورد تعجب از تباهی و خرابی چیزی در آغاز کار استعمال میشود زیرا دُرد شراب در بن خم مینشیند و بر سر نمیآید.
[4]- یادآور و نزدیک به بیست سنایی است در حدیقه:
چه کنی لاف مستیی به دروغ تات گویند خورده مردک دوغ
این بیت تنها چند بیست پیش از آن «برمدار از مقام مستی پی» آمده است.
[5]- الست: مأخوذ از [7:172] وَ إِذْ أَخَذَ رَبُّک مِنْ بَنِی آدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّیتَهُمْ وَ أَشْهَدَهُمْ عَلی أَنْفُسِهِمْ أَ لَسْتُ بِرَبِّکمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا
[6]- [2:31] وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کلَّها...
بگ: مخفف بیگ کلمه ترکی است و آن عنوانی است که به نجبا و شاهزادگان و امراء سپاه میدادهاند. این کلمه در ترکیب معنی امارت و منصب میدهد مانند: باربگ: امیر بار، خاصبگ: امیر خاص
[7]- از نظر قواعد ادب قدیم، این بیت دارای مشکل قافیه اقواست چرا که دچار «اختلاف توجیه» است و توجیه حرکت ماقبل روی ساکن است.
[8]- [7:23] قالا رَبَّنا ظَلَمْنا أَنْفُسَنا وَ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنا وَ تَرْحَمْنا لَنَکونَنَّ مِنَ الْخاسِرِینَ
[9]- من تنها کسی نیستم که نمیبینم، این قضاست که چشم بسیاری را پوشانده است.
[10]- [79:40] وَ أَمَّا مَنْ خافَ مَقامَ رَبِّهِ وَ نَهَی النَّفْسَ عَنِ الْهَوی [79:41] فَإِنَّ الْجَنَّةَ هِی الْمَأْوی
[11]- [55:41] یعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِیماهُمْ فَیؤْخَذُ بِالنَّواصِی وَ الْأَقْدامِ
[12]- نُکر: کار دشوار و سخت
گفت چونی گفت مُردم گفت شکر شد ازین رنجور پُر آزار و نکر
[13]- حُلّه: جامه نو، برد یمنی
[14]- دِقّ: مرضی که شخص را لاغر و نزار کند، تب لازم، بیماری سل و همچنین هنگامی که ماه در کاهش و کم و کاستی است گویند که ماه در دقّ افتاده است.
از شما پنهان کشد کینه مُحِق اندک اندک همچو بیماریّ دِق
[15]- مُردریگ: در زبان مولانا، به معنی وامانده و منفور هم آمدهاست.
میل تو سوی مُغیلانست و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ
گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانهی مُردریگ خویش شو
[16]- لت اول: از آن جهت که تنفس مایه حیات است.
[17]- بروت: موی پشت لب، سبلت. باد در بروت داشتن: به کنایت خودبینی و خویشتنستایی
[18]- منبسط: بسیط، غیر مرکّب
[19]- بعقیده اطبای قدیم هرگاه که یکی از چهار عنصر بر دیگران غلبه کند و از اعتدال خارج شود بیماری و مرگ حاصل میگردد.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...