مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۱۵۷۸ تا ۱۶۵۱
صفت اَجنحهی طیور عُقول الهی [1]
قصّهی طوطیّ جان زین سان بود کو کسی کو محرم مرغان بود
کو یکی مرغی ضعیفی بیگناه و اندرونِ او سلیمان با سپاه
چون بنالد زار بی شُکر و گِله افتد اندر هفت گردون غلغله
هر دمش صد نامه صد پیک از خدا یاربی زو شصت لبَّیک از خدا [2]
زلّت او بهْ ز طاعت نزد حق پیش کفرش جمله ایمانها خَلَق [3]
هر دمی او را یکی معراج خاص بر سر تاجش نهد صد تاج خاص
صورتش بر خاک و جان بر لامکان لامکانی فوق وَهم سالکان
لامکانی نه که در فهم آیدت هر دمی در وی خیالی زایدت
بل مکان و لامکان در حکم او همچو در حُکمِ بهشتی چار جو [4]
شرح این کوته کن و رخ زین بتاب دم مزن واللهُ اَعلَم بالصّواب
باز میگردیم ما ای دوستان سوی مرغ و تاجر و هندوستان
مرد بازرگان پذیرفت این پیام کو رساند سوی جنس از وی سلام
دیدن خواجه طوطیان هندوستان را در دشت و پیغام رسانیدن از آن طوطی
چون که تا اقصای هندستان رسید در بیابان طوطیی چندی بدید
مرکب استانید پس آواز داد آن سلام و آن امانت باز داد
طوطیی زان طوطیان لرزید بس اوفتاد و مُرد و بگسستش نفس
شد پشیمان خواجه از گفتِ خبر گفت رفتم در هلاک جانور
این مگر خویشَست با آن طوطیک این مگر دو جسم بود و روح یک
این چرا کردم چرا دادم پیام سوختم بیچاره را زین گفتِ خام
این زبان چون سنگ و هم آهنوَشست و آنچه بجهد از زبان چون آتشست
سنگ و آهن را مزن بر هم گزاف گَه ز روی نقل و گَه از روی لاف
زآن که تاریکست و هر سو پنبهزار درمیانِ پنبه چون باشد شرار؟
ظالم آن قومی که چشمان دوختند زان سخنها عالمی را سوختند
عالمی را یک سخن ویران کند روبهان مرده را شیران کند 1/1600
جانها در اصل خود عیسیدَمند یک زمان زخمند و گاهی مرهَمند
گر حجاب از جانها برخاستی گفتِ هر جانی مسیحآساستی [5]
گر سخن خواهی که گویی چون شکر صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مُشتَهای زیرکان هست حلوا آرزوی کودکان
هرکه صبر آورد گردون بررود هر که حلوا خورد واپستر رود
تفسیر قول فریدالدّین عطّار قدس الله روحه
تو صاحب نفسی ای غافل میان خاک خون میخور
که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد [6]
صاحبِ دل را ندارد آن زیان گر خورد او زهر قاتل را عیان
زآن که صحّت یافت و از پرهیز رست طالب مسکین میان تَب درست
گفت پیغامبر که ای مرد جِری هان مکن با هیچ مطلوبی مِری [7]
در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اوّل ابراهیم شو
چون نهای سبّاح و نه دریاییی در میفکن خویش از خودراییی
او ز آتش وَردِ احمر آورد از زیانها سود بر سَر آورد
کاملی گر خاک گیرد زر شود ناقص ار زر بُرد خاکستر شود
چون قبولِ حق بود آن مرد راست دست او در کارها دست خداست
دست ناقص دست شیطانست و دیو زآن که اندر دامِ تکلیفست و ریو [8]
جهل آید پیش او دانش شود جهل شد علمی که در مُنکِر رود
هرچه گیرد علّتی، علّت شود کفر گیرد کاملی، ملّت شود [9]
ای مِری کرده پیاده با سوار سَر نخواهی بُرد اکنون پای دار
تعظیم ساحران مر موسی را علیه السّلام کی چه میفرمایی اوّل تو اندازی عصا
ساحران در عهد فرعون لعین چون مِری کردند با موسی بکین
لیک موسی را مقدّم داشتند ساحران او را مکرّم داشتند
زان که گفتندش که فرمان آنِ تُست گر همی خواهی عصا تو فکن نخست
گفت نی اوّل شما ای ساحران افکنید ان مکرها را در میان
این قدر تعظیم، دینشان را خرید کز مِری آن دست و پاهاشان بُرید [10]
ساحران چون حقِّ او بشناختند دست و پا در جرم آن درباختند
لُقمه و نُکته است کامل را حلال تو نهای کامل مخور میباش لال
چون تو گوشی، او زبان، نی جنسِ تو گوشها را حق بفرمود اَنصِتوا [11]
کودک اوّل چون بزاید شیرنوش مدّتی خامُش بود او جمله گوش
مدّتی میبایدش لب دوختن از سخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تیتی میکند خویشتن را گُنگِ گیتی میکند
کَرِّ اصلی کِش نَبُد ز آغاز گوش لال باشد کی کند در نطق جوش؟
زآن که اوّل سمع باید نطق را سوی منطق از ره سمع اندر آ
و ادخُلوا الابیاتَ مِن ابوابِها وَ اطلُبوا الاغراضَ فی اَسبابِها [12]
نطق کان موقوف راهِ سمع نیست جز که نطق خالقِ بیطمع نیست
مُبدعست او تابع اُستاد نی مُسنَد جمله، ورا اِسناد نی
باقیان هم در حِرَف هم در مقال تابع استاد و محتاجِ مثال
زین سخن گر نیستی بیگانهای دَلق و اشکی گیر در ویرانهای [13]
زآن که آدم زان عتاب، از اشک رَست اشکِ تر باشد دَمِ توبهپرست
بهر گریه آمد آدم بر زمین تا بود گریان و نالان و حزین
آدم از فردوس و از بالای هفت پایماچان از برای عُذر رفت [14]
گر ز پشت آدمی وز صُلبِ او در طلب میباش هم در طُلب او [15]
ز آتش دل و آب دیده نُقل ساز بوستان از ابر و خورشیدست باز
تو چه دانی ذوق آبِ دیدگان؟ عاشق نانی تو چون نادیدگان
گر تو این انبان ز نان خالی کنی پُر ز گوهرهای اجلالی کنی
طفلِ جان از شیر شیطان باز کُن بعد از آنَش با ملَک انباز کُن
تا تو تاریک و ملول و تیرهای دان که با دیو لعین همشیرهای
لقمهای کو نور افزود و کمال آن بود آورده از کَسب حلال
روغنی کاید چراغ ما کُشَد آب خوانش چون چراغی را کُشد
علم و حکمت زاید از لقمهی حلال عشق و رِقَّت آید از لقمهی حلال
چون ز لقمه تو حسد بینی و دام جهل و غفلت زاید آن را دان حرام
هیچ گندم کاری و جو بر دهد؟ دیدهای اسپی که کُرّهی خر دهد؟
لقمه تُخمَست و برش اندیشهها لقمه بحر و گوهرش اندیشهها 1/1650
زاید از لقمهی حلال اندر دهان میلِ خدمت عزمِ رفتن آن جهان
[1]- اجنحه: ج جناح، بالها
[2]- اشاره به حدیث: انَّ العبدَ المُؤمنَ یُستجابُ لَهُ فاذا قالَ العبدُ یا ربَّ، قالَ الله تعالی لَبَّیکَ. احادیث مثنوی
[3]- خَلَق: کهنه،ژنده.
[4]- چهار جوی بهشت: [47:15] مَثَلُ الْجَنَّةِ الَّتِی وُعِدَ الْمُتَّقُونَ فِیها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ غَیرِ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَمْ یتَغَیرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ مِنْ خَمْرٍ لَذَّةٍ لِلشَّارِبِینَ وَ أَنْهارٌ مِنْ عَسَلٍ مُصَفًّی (...از آب ناگندا...)
چار جوی جنّت اندر حکمِ ماست این نه زورِ ما ز فرمانِ خداست
[5]- یادآور بیت مشهور حافظ:
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید دگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
[6]- برگرفته از یک غزل او که اینجا میآوریم:
چه دانستم که این دریای بیپایان چنین باشد بخارش آسمان گردد کف دریا زمین باشد
لب دریا همه کفر است و دریا جمله دینداری ولیکن گوهر دریا ورای کفر و دین باشد
اگر آن گوهر و دریا به هم هر دو به دست آری تو را آن باشد و این هم، ولی نه آن نه این باشد
یقین میدان که هم هر دو بود هم هیچ یک نبود یقین نبود گمان باشد، گمان نبود یقین باشد
درین دریا که من هستم نه من هستم نه دریا هم نداند هیچکس این سِرّ مگر آن کو چنین باشد
اگر خواهی کزین دریا و زین گوهر نشان یابی نشانی نبودت هرگز چو نفست همنشین باشد
اگر صد سال روز و شب ریاضت میکشی دایم مباش ایمن یقین میدان که نفست در کمین باشد
چو تو نفسی ز سر تا پای، کی دانی کمال دل؟ کمال دل کسی داند که مردی راهبین باشد
تو صاحبنفسی ای غافل میان خاک خون میخور که صاحبدل اگر زهری خورد آن انگبین باشد
نداند کرد صاحبنفس کار هیچ صاحبدل وگر گوید توانم کرد ابلیس لعین باشد
اگر خواهی که بشناسی که کاری راستین هستت قدم در شرع محکم کن که کارت راستین باشد
اگر از نقطهی تقوی بگردد یک دمت دیده سزای دیدهی گردیده میل آتشین باشد
تو ای عطّار محکم کن قدم در جادهی معنی که اندر خاتم معنی لقای حق نگین باشد
[7]- مرد جری: مرد وظیفهبگیر و جیرهگیرنده. پروفسور نیکلسن مرد جری را مُرید، و مطلوب را مراد و شیخ معنی میکند. مأخذ حدیث روشن نیست. رک احادیث مثنوی
[8]- ریو: مکر و حیله
آن جماعت کِت همیدادند ریو چون ببینندت بگویندت که دیو
[9]- ملّت: کیش، دین
[10]- ق [7:115] قالُوا یا مُوسی إِمَّا أَنْ تُلْقِی وَ إِمَّا أَنْ نَکونَ نَحْنُ الْمُلْقِینَ [7:116] قالَ أَلْقُوا... بعقیده مولانا ساحران دست و پا را درباختند برای آنکه با موسی جدل آراستند ولی دینشان محفوظ ماند و نیکانجام شدند بجهت آنکه ادب را رعایت کردند و دست پیش نگرفتند. شرح مثنوی شریف
[11]- ق [7:204] وَ إِذا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّکمْ تُرْحَمُونَ
[12]- ق [2:189] ...وَ لَیسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُیوتَ مِنْ ظُهُورِها وَ لکنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقی وَ أْتُوا الْبُیوتَ مِنْ أَبْوابِها...
[13]- چرا دلق؟ گویا چون مخاطبان کلام بیشتر صوفیان بودهاند.
[14]- پایماچان: کفشکَن. رجوع شود به رسم ماجرا در شرح مثنوی شریف ص 657. لغتنامه: «باصطلاح صوفیان و درویشان صف نعال باشد که کفشکن است و رسم این جماعت چنانست کهاگر یکی ازیشان گناهی و تقصیری کند او را در صف نعال که مقام غرامت است بیک پایبازدارند و او هر دو گوش خود را چپ و راست بر دست گیرد یعنی گوش چپ را بدست راست وگوش راست را بدست چپ گرفته چندان بر یک پای بایستد که پیر و مرشد عذر او را بپذیردو از گناهش درگذرد».
[15]- صُلب: در لغت به معنى استخوانهاى پشت دوش تا بالاى نشيمنگاه، ليکن در اينجا مقصود قرارگاه نطفه است. (شرح شهیدی)
طُلب: گروه و دسته ای از مردم، فوجی از لشکر
جان پاکان طُلب طُلب و جوق جوق آیدت از هر نواحی مست شوق
کم مبادا زین جهان این دید و داد...