مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۲۳۹۸ تا ۲۵۱۳
مراعات کردن زن شوهر را و استغفار کردن از گفتهی خویش
زن چو دید او را که تُند و توسَنست گشت گریان گریه خود دام زنست
گفت از تو کی چنین پنداشتم از تو من اومید دیگر داشتم
زن درآمد از طریق نیستی گفت من خاک شماام نی سِتی [1]
جسم و جان و هرچه هستم آن تست حکم و فرمان جملگی فرمان تست 1/2401
گر ز درویشی دلم از صبر جَست بهر خویشم نیست آن بهر تو است
تو مرا در دردها بودی دوا من نمیخواهم که باشی بینوا
جان تو، کز بهرِ خویشم نیست این از برای تُستَم این ناله و حنین
خویشِ من والله که بَهر خویشِ تو هر نفس خواهد که میرد پیش تو
کاش جانت کِش روان من فدِی از ضمیر جان من واقف بُدی
چون تو با من این چنین بودی به ظن هم ز جان بیزار گشتم هم ز تن
خاک را بر سیم و زر کردیم چون تو چُنینی با من ای جان را سکون
تو که در جان و دلم جا میکُنی زین قدر از من تبرّا میکنی [2]
تو تبرّا کن که هستت دستگاه ای تبرّای ترا جان عذرخواه
یاد میکن آن زمانی را که من چون صنم بودم تو بودی چون شمن
بنده بر وفقِ تو دل افروختست هرچه گویی پُخت گوید سوختست [3]
من سپاناخِ تو با هرچم پَزی یا تُرُشبا یا که شیرین، میسزی [4]
کفر گفتم نک بایمان آمدم پیش حُکمت از سَر جان آمدم
خوی شاهانهی ترا نشناختم پیش تو گستاخ خَر درتاختم
چون ز عفو تو چراغی ساختم توبه کردم اعتراض انداختم
مینهم پیش تو شمشیر و کفن میکشم پیش تو گردن را بزن [5]
از فراقِ تلخ میگویی سخن هر چه خواهی کن ولیکن این مکن [6]
در تو از من عذرخواهی هست سِر با تو بی من او شفیعی مُستَمِر [7]
عذر خواهم در درونت خُلقِ تُست ز اعتماد او دل من جُرم جُست
رحم کن پنهان ز خود ای خشمگین ای که خُلقَت بِه ز صد من انگبین
زین نسق میگفت با لطف و گشاد در میانه گریهای بر وی فتاد
گریه چون از حد گذشت و های های زو که بی گریه بُد او خود دلربای؛
شد از آن باران یکی برقی پدید زد شَراری در دل مردِ وحید
آن که بندهی روی خوبش بود مَرد چون بود چون بندگی آغاز کرد؟
آن که از کِبرش دلت لرزان بود چون شوی چون پیش تو گریان شود؟
آن که از نازَش دل و جان خون بود چون که آید در نیاز او چون بود؟
آن که در جور و جفااَش دام ماست عذر ما چه بود چو او در عُذر خاست؟
زُیّن لِلنّاس حق آراستَست زانچه حق آراست چون دانند جَست؟ [8]
چون پی یَسکُن الیهاش آفرید کی تواند آدم از حوّا بُرید [9]
رُستم زال ار بود وز حمزه بیش هست در فرمان اسیر زالِ خویش [10]
آن که عالَم مست گفتش آمدی کلّمینی یا حمیرا میزدی
آب غالب شد بر آتش از نهیب ز آتش او جوشد چو باشد در حجیب
چون که دیگی حایل آمد هر دو را نیست کرد آن آب را کردش هوا
ظاهرا بر زن چو آب ار غالبی باطنا مغلوب و زن را طالبی
این چنین خاصیّتی در آدمیست مِهر حیوان را کمست آن از کمیست [11]
در بیان این خبر کی اِنَّهُنَّ یَغلِبنَ العاقِلَ و یَغلِبُهنَّ الجاهِلُ [12]
گفت پیغامبر که زن بر عاقلان غالب آید سخت و بر صاحبدلان [13]
باز بر زن جاهلان چیره شوند زآن که ایشان تُند و بَس خیره روند [14]
کم بودشان رقّت و لطف و وَداد زآن که حیوانیست غالب بر نهاد
مِهر و رِقَّت وصفِ انسانی بود خشم و شهوت وصفِ حیوانی بود
پَرتوِ حَقَّست آن معشوق نیست خالقست آن گوییا مخلوق نیست [15]
تسلیم کردن مرد خود را بآن چه التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراض زن را اشارت حق دانستن
بنزد عقل هر دانندهای هست کی با گردنده گردانندهای هست [16]
مرد زان گفتن پیشمان شد چنان کز عوانی ساعت مردن عوان [17]
گفت خصمِ جان جان چون آمدم؟ بر سر جان من لگدها چون زدم؟
چون قضا آید فرو پوشد بصر تا نداند عقلِ ما پا را زِ سَر
چون قضا بگذشت خود را میخورد پرده بدریده گریبان میدرد
مرد گفت ای زن پیشمان میشوم گر بُدم کافر مسلمان میشوم
من گنهکار توام رحمی بکن برمکَن یکبارگیم از بیخ و بُن
کافرِ پیر ار پشیمان میشود چون که عذر آرد مسلمان میشود
حضرت پُر رحمتست و پر کرم عاشق او هم وجود و هم عدم
کفر و ایمان عاشق آن کبریا مسّ و نقره بندهی آن کیمیا 1/2450
در بیان آن که موسی و فرعون هر دو مُسخّر مشیّتاند چنآن که زهر و پازهر و ظلمات و نور و مناجات کردن فرعون به خلوت تا ناموس نشکند
موسی و فرعون معنی را رهی ظاهر آن ره دارد و این بیرهی
روز موسی پیش حق نالان شده نیمشب فرعون هم گریان بُده
کین چه غُلَّست ای خدا بر گردنم؟ ورنه غُل باشد کی گوید من منم؟ [18]
زآن که موسی را مُنوَّر کردهای مر مرا زان هم مُکدَّر کردهای
زآن که موسی را تو مهرو کردهای ماهِ جانم را سیهرو کردهای
بهتر از ماهی نبود استارهام چون خسوف آمد چه باشد چارهام؟
نوبتم گر ربّ و سلطان میزنند مه گرفت و خلق پنگان میزنند [19]
میزنند آن طاس و غوغا میکنند ماه را زان زخمه رسوا میکنند
من که فرعونم ز خلق ای وای من زخمِ طاس آن رَبّی الاعلای من [20]
خواجهتاشانیم امّا تیشهات میشکافد شاخ را در بیشهات
باز شاخی را مُوصَّل میکند شاخ دیگر را مُعطَّل میکند
شاخ را بر تیشه دستی هست، نی هیچ شاخ از دست تیشه جَست، نی
حقِّ آن قدرت که آن تیشه تُراست از کرم کن این کژیها را تو راست
باز با خود گفته فرعون ای عجب من نه در یا ربّناام جمله شب؟
در نهان خاکی و موزون میشوم چون به موسی میرسم چون میشوم؟
رنگِ زرّ قلب دَهتو میشود پیش آتش چون سیهرو میشود؟
نه که قلب و قالبم در حکمِ اوست لحظهای مغزم کند یک لحظه پوست
سبز گردم چون که گوید کِشت باش زرد گردم چون که گوید زشت باش
لحظهای ماهم کند یک دم سیاه خود چه باشد غیر این کار اله؟ [21]
پیش چوگانهای حکم کُن فکان میدویم اندر مکان و لامکان
چون که بیرنگی اسیر رنگ شد موسیی با موسیی در جنگ شد
چون به بیرنگی رسی کان داشتی موسی و فرعون دارند آشتی
گر ترا آید برین نکته سؤال رنگ کی خالی بود از قیل و قال؟
این عجب کین رنگ از بیرنگ خاست رنگ با بیرنگ چون در جنگ خاست؟ [22]
اصلِ روغن ز آب افزون میشود عاقبت با آب ضِد چون میشود؟
چون که روغن را ز آب اسرشتهاند آب با روغن چرا ضد گشتهاند؟
چون گل از خارست و خار از گل چرا هر دو در جنگند و اندر ماجرا؟
یا نه جنگست این برای حکمتست همچو جنگ خر فروشان صنعتست [23]
یا نه اینست و نه آن، حیرانیست گنج باید جُست این ویرانیست
آن چه تو گنجش تَوهُّم میکنی زان تَوهُّم گنج را گُم میکنی
چون عمارت دان تو وَهم و رایها گنج نبود در عمارت جایها
در عمارت هستی و جنگی بود نیست را از هستها ننگی بود
نه که هست از نیستی فریاد کرد؟ بلک نیست آن هست را واداد کرد [24]
تو مگو که من گریزانم ز نیست بلک او از تو گریزانست بیست [25]
ظاهرا میخواندت او سوی خود وز درون میراندت با چوبِ رَد [26]
نعلهای بازگونه است ای سلیم نفرتِ فرعون میدان از کَلیم [27]
سببِ حرمان اشقیا از دو جهان کی خَسِر الدُّنیا و الآخرة
چون حکیمک اعتقادی کرده است کآسمان بیضه، زمین چون زرده است
گفت سایل چون بماند این خاکدان؟ در میانِ این محیط آسمان؟
همچو قندیلی مُعلَّق در هوا نه باسفل میرود نه بر عُلا
آن حکیمش گفت کز جذب سما از جهات شش بماند اندر هوا
چون ز مِقناطیس قُبّهی ریخته درمیان ماند آهنی آویخته [28]
آن دگر گفت آسمان با صفا کی کشد در خود زمین تیره را؟
بلکه دفعش میکند از شش جهات زان بماند اندر میان عاصفات [29]
پس ز دفع خاطر اهل کمال جان فرعونان بماند اندر ضلال
پس ز دفع این جهان و آن جهان ماندهاند این بیرهان بی این و آن
سَر کشی از بندگان ذوالجلال؟ دان که دارند از وجود تو ملال
کهربا دارند چون پیدا کنند کاهِ هستی ترا شیدا کنند [30]
کهربای خویش چون پنهان کنند زود تسلیم ترا طُغیان کنند [31]
آنچنان که مرتبهی حیوانیَست کو اسیر و سُغبهی انسانیَست؛ [32]
مرتبهی انسان به دست اولیا سغبه چون حیوان شِناسش ای کیا 1/2500
بندهی خود خواند احمد در رَشاد جمله عالم را بخوان قُل یا عِباد [33]
عقل تو همچون شتربان تو شتر میکشاند هر طرف در حکم مُر
عقلِ عقلند اولیا و عقلها بر مثال اشتران تا انتها
اندریشان بنگر آخر ز اعتبار یک قلاووزست جان صد هزار
چه قلاووز و چه اشتربان بیاب دیدهای کان دیده بیند آفتاب
یک جهان در شب بمانده میخدوز منتظر موقوفِ خورشیدست و روز
اینت خورشیدی نهان در ذرّهای شیرِ نر در پوستین برّهای
اینت دریایی نهان در زیرِ کاه پا برین کَه هین منه با اشتباه
اشتباهی و گمانی را درون رحمت حقّست بهر رَهنمون [34]
هر پیمبر فرد آمد در جهان فرد بود آن رهنمایش در نهان
عالم کُبری بقدرت سحر کرد کرد خود را در کِهین نقشی نورد [35]
ابلهانش فرد دیدند و ضعیف کی ضعیفست آن که با شه شد حریف؟
ابلهان گفتند مردی بیش نیست وایِ آن کو عاقبتاندیش نیست
[1]- ستی: مخفّف ستّی (سیّدتی؟) کلمه ای است نظیر بانو و خانم که در اوّل اسم زنان بکار میبرند.
[2]- تبرّا: تبرّی، دوری کردن و بیزاری جستن
آه گر دادِ تبر را دادمی این زمان غم را تبرّا دادمی...
[3]- مثل گونهای است که مُفادش مبالغه و دست بالا گرفتن در تصدیق است یعنی هرچه را تو پخته گویی من از راه موافقت، دست بالا را میگیرم و میگویم سوخته است.
[4]- سپاناخ: اسفناج
ترش با: آش ترش
[5]- شمشیر و کفن: مبالغه در عذرخواهی، به لحاظ آنکه تقصیرکاران و تهمتزدگان، کفن میپوشیدند و شمشیر به گردن میافکندند و یا شمشیر و کفن برای بخشایش نزد حکام میبردند. نظیر تیغ و کفن در بغل کردن
سجده کرد و بر زمین میزد ذقن در بغل کرده پسر تیغ و کفن
[6]- مضمون و بیانی مکرر در مثنویی. همچنین در دفتر چهارم و پنجم:
از جدایی باز میرانی سخن هر چه خواهی کن و لیکن این مکن
از فراق و هجر میگویی سخن هر چه خواهی کن و لیکن این مکن
[7]- عذرخواه و شفیع من در درون توست (که خُلق نیکوی توست).
[8]- [3:14] زُینَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَواتِ مِنَ النِّساءِ وَ الْبَنِینَ وَ الْقَناطِیرِ الْمُقَنْطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَ الْفِضَّةِ وَ الْخَیلِ الْمُسَوَّمَةِ وَ الْأَنْعامِ وَ الْحَرْثِ ذلِک مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ اللَّهُ عِنْدَهُ حُسْنُ الْمَآبِ (عشق به خواستنیها از جمله زنان و فرزندان [پسران] و مال هنگفت اعم از زر و سیم و اسبان نشاندار و چارپایان و کشتزاران، در چشم مردم آراسته شده است؛ اینها بهره [گذرای] زندگانی دنیاست، و نیکسرانجامی نزد خداوند است.)
[9]- [7:189] هُوَ الَّذِی خَلَقَکمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ وَ جَعَلَ مِنْها زَوْجَها لِیسْکنَ إِلَیها... (او کسی است که شما را از تنی یگانه آفرید و همسرش را از او پدید آورد تا در کنار او آرام گیرد..).
[10]- در نگاه مولانا، زال بیشتر مظهر تنپروری و یا ضعف است که همچنان بر رستم فرمان میراند. چنان که جای دگر گوید «رستمی جان کند، مجّان یافت زال». همچنین:
پیش این خورشید کی تابد هلال؟ با چنان رستم چه باشد زور زال؟
[11]- مولانا مرد را مثل میزند به آب و زن را به آتش از آن جهت که آب آتش را بی واسطه فرو مینشاند ولی با واسطه آتش آب را بخار میکند. پس هرگاه مهر و محبت در میان نباشد مرد غالب و چون مهری در میان آید مرد مغلوب زن است و ازین رو چیرگی مرد ظاهری است و این خاصیت آدمی است.
[12]- زنان بر مردان عاقل غالب و مغلوب مردان نادان میشوند.
[13]- عبارت مذکور در عنوان، جزء احادیث یافته نشدهاست. عبارت منسوب به معاویه با گفته مولانا مناسبت دارد: هُنَّ یَغلِبنَ الکرام و یَغلِبُهُنَّ اللئامُ
[14]- خیره رفتن: بیشرمانه رفتار کردن.
[15]- مبهم است. دو معنی میتوان تشخیص داد. اول این که «مهر و رقّت» مذکور در بیت پیشین به واقع از خالق است و نه از معشوق یا مخلوق. انعکاس صفت خداوندیست بر آدمی. معنی دیگر آن که عشق این زمینی هم پرتوی از عشق به خالق است تو گویی معشوق جای خالق را میگیرد.
[16]- تضمین از نظامی، خسرو و شیرین. این مضمون را مولانا در چند موضع در متن مثنوی هم میآورد:
پس یقین در عقل هر داننده هست اینکه با جُنبنده جنباننده هست
خسرو و شیرین، بخش ۳، «در استدلال نظر و توفیق شناخت»:
خبر داری که سیاحان افلاک چرا گردند گرد مرکز خاک؟
در این محرابگه معبودشان کیست؟ و زین آمد شدن مقصودشان چیست؟
چه میخواهند ازین محمل کشیدن؟ چه میجویند ازین منزل بریدن؟...
مرا حیرت بر آن آورد صد بار که بندم در چنین بتخانه زنار
ولی چون کرد حیرت تیزگامی عنایت بانگ برزد کای نظامی
مشو فتنه برین بتها که هستند که این بتها نه خود را میپرستند
همه هستند سرگردان چو پرگار پدیدآرنده خود را طلبکار...
درست آن شد که این گردش به کاریست درین گردندگی هم اختیاریست
بلی در طبع هر دانندهای هست که با گردنده گردانندهای هست
از آن چرخه که گرداند زن پیر قیاس چرخ گردنده همان گیر..
[17]- عوانی: عمل و صفت عوان یعنی سرهنگ دیوان و مأمور اجرای دیوان قضا و حِسبَت که بسیار بدخلق و ستمکار بودهاند. مولانا در جای دیگر: از عوانی و سگیاش وارهان!
[18]- لت دوم: اشاره به انا ربکم الاعلی؟ یعنی اگر غل نبود، از کجا کسی انا گفتن میآموخت؟ یا من چگونه نقش خود را انجام می دادم و از کجا کسی مرا میشناخت؟
[19]- پنگان: طاس و طشت مسین و یا رویین، عمل زدن بر مس را پنگان زدن میگفتند که عامه بوقت گرفتن ماه انجام میدادند.
ربّ و سلطان: اشاره به [79:24] فَقالَ أَنَا رَبُّکمُ الْأَعْلی
[20]- آن ربی الاعلا، زخم طاس رسوایی من است. فروزانفر: «قضاى بد و يا مهر دل و ختم را تشبيه کرده است به خسوف ماه و نوبت خدايى زدن و اقبال خلق را مانند کرده است به عمل عاميانه در زدن بر مس«.
[21]- سیاه: در خسوف
[22]- مولانا در این ابیات توضیح میدهد که فقط بیرنگی با بیرنگی در صلح است. رنگ با رنگ و رنگ با بیرنگی در منازعه است.
[23]- جنگ خر فروشان: معادل جنگ زرگری در زبان امروز، دعوا و منازعه ساختگی به قصد تعیین نرخ (غیر واقعی)
خر فروشان خصم یکدیگر شدند تا کلید قفل آن عقد آمدند
[24]- واداد: عمل پس دادن، پس زدن، ردّ
[25]- بیست: گویا به معنی بیست برابر. برخی هم به معنی بایست (و ببین) خواندهاند مانند:
صد هزاران گرگ را این مکر نیست عاقبت رسوا شود این گرگ، بیست
[26]- چوب رد: چوبی که بوسیله آن مرغان و ستوران را عقب میزنند و نیز چوب دو شاخی که فرّاشان حکّام، مردم را در سر راه آنها پس و پیش میکردند، دورباش شرح مثنوی شریف
[27]- نعل بازگونه: به کنایت کاری غلطانداز، وانمودن چیزی بمصلحت بر خلاف ظاهر بمناسبت آنکه دزدان یا جنگاوران یا مردم فراری نعل اسب را وارونه میزدند تا جهت سیر خود را پنهان دارند.
نعلهای باژگونهست ای پسر عقل کلی را کند هم خیره سر
مقصود آنست که موسی در باطن از باب عدم تجانس فرعون را ردّ میکرد و نفرت فرعون انعکاس نفرت باطنی موسی بود از وی. شرح مثنوی شریف
[28]- ریخته به معنی قالبزده، اشاره به داستان بت آویخته از آهن در خانهای از مقناطیس. رک شرح مثنوی شریف
[29]- عاصف: باد تند را گویند و اینجا آسمان
[30]- پیدا کنند: آشکار کنند.
لیک گفتی گرچه میدانم سِرَت زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
[31]- تسلیم تو را به سرکشی تبدیل میکنند.
[32]- سُغبه: فریفته و شیفته، اسیر و مطیع
بلعم باعور را خلق جهان سغبه شد مانندِ عیسی زمان
[33]- [39:10] قُلْ یا عِبادِ الَّذِینَ آمَنُوا اتَّقُوا رَبَّکمْ...
جالب است که این سخن را مولانا به پیامبر نسبت داده است. مترجمین بیشتر آیه را «قل یا عبادی الذین» ترجمه کردهاند چنان که در موضعی دیگر از قرآن هم آمده است.
[34]- مقصود؟ گویا به این معنی که در درون اشتباه و گمان هم رحمت حق رهنمونی نهاده است. یا شاید لت اول پرسشی است. در گمان و اشتباهی؟ رحمت حق ترا رهنمون خواهد بود. اما با سیاق کلام نمیخواند.
[35]- نورد: (ظاهراً در معنی) پیچیده، پوشیده
کم مبادا زین جهان این دید و داد...