مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات ۲۵۱۴ تا ۲۶۰۶
حقیر و بیخصم دیدن دیدههای حسّ، صالح و ناقهی صالح علیه السّلام را، چون خواهد کی حق لشکری را هلاک کند در نظر ایشان حقیر نماید خصمان را و اندک اگرچه غالب باشد آن خصم وَ یُقَلِّلُکُم فی اَعیُنِهِم لیَقضِی الله اَمراً کانَ مَفعُولاً [1]
ناقهی صالح بصورت بُد شتر پی بُریدندش ز جهل آن قومِ مُر [2]
از برای آب چون خصمش شدند نانکور و آبکور ایشان بدند [3]
ناقةُ الله آب خورد از جوی و میغ آب حق را داشتند از حق دریغ [4]
ناقهی صالح چو جسمِ صالحان شد کمینی در هلاک طالحان [5]
تا بر آن اُمّت ز حکم مرگ و درد ناقة اللهِ و سُقیاها چه کرد [6]
شِحنهی قهر خدا زیشان بجُست خونبهای اشتری شهری درست [7]
روح همچون صالح و تن ناقه است روح اندر وصل و تن در فاقه است
روح صالح قابل آفات نیست زخم بر ناقه بود بر ذات نیست
روح صالح قابل آزار نیست نورِ یزدان سغبهی کُفّار نیست
حق از آن پیوست با جسمی نهان تاش آزارند و بینند امتحان
بیخبر کآزار این آزارِ اوست آب این خُم متّصل با آب جوست
زان تعلّق کرد با جسمی اله تا که گردد جمله عالم را پناه
ناقهی جسم ولی را بنده باش تا شوی با روح صالح خواجهتاش
گفت صالح چون که کردید این حسد بعد سه روز از خدا نِقمت رسد [8]
بعد سه روز دگر از جانسِتان آفتی آید که دارد سه نشان
رنگ روی جملهتان گردد دِگر رنگ رنگِ مختلف اندر نظر
روز اوّل رویتان چون زعفران در دوم رو سرخ همچون ارغوان
در سوم گردد همه روها سیاه بعد از آن اندر رسد قهر اله
گر نشان خواهید از من زین وعید کُرّهی ناقه به سوی کُه دوید
گر توانیدش گرفتن چاره هست ورنه خود مرغ امید از دام جَست
کس نتانست اندر آن کرّه رسید رفت در کهسارها شد ناپدید
گفت دیدیت آن قضا مُعلَن شدست صورت اومید را گردن زدست [9]
کرّهی ناقه چه باشد، خاطرش که بجا آرید ز احسان و بِرش [10]
گر بجا آید دلش رَستید از آن ورنه نومیدیت و ساعد را گزان
چون شنیدند این وعیدِ مُنکَدِر چشم بنهادند و آن را منتظر [11]
روز اوّل روی خود دیدند زرد میزدند از ناامیدی آه سرد
سرخ شد روی همه روزِ دوم نوبت اومید و توبه گشت گُم
شد سیه، روز سیُم روی همه حکم صالح راست شد بیمَلحَمه [12]
چون همه در ناامیدی سر زدند همچو مرغان در دو زانو آمدند
در نُبی آورد جبریل امین شرح این زانو زدن را جاثمین [13]
زانو آن دم زن که تعلیمت کنند وز چنین زانو زدن بیمت کنند
منتظر گشتند زخم قهر را قهر آمد نیست کرد آن شهر را
صالح از خلوت بسوی شهر رفت شهر دید اندر میان دود و نفت [14]
ناله از اجزای ایشان میشنید نوحه پیدا نوحهگویان ناپدید
ز استخوانهاشان شنید او نالهها اشکریزان جانشان چون ژالهها
صالح آن بشنید و گریه ساز کرد نوحه بر نوحهگران آغاز کرد
گفت ای قومی بباطل زیسته وز شما من پیش حق بگریسته 1/2550
حق بگفته صبر کن بر جورشان پندشان دِه بس نماند از دورشان
من بگفته: پند شد بند از جفا شیر پند از مِهر جوشد وز صفا
بس که کردید از جفا بر جای من شیر پند افسرد در رگهای من [15]
حق مرا گفته تو را لطفی دهم بر سر آن زخمها مرهم نهم
صاف کرده حق دلم را چون سَما روفته از خاطرم جورِ شما
در نصیحت من شده بار دگر گفته اَمثال و سخنها چون شکر
شیر تازه از شکر انگیخته شیر و شهدی با سخن آمیخته [16]
در شما چون زهر گشته آن سخن زآن که زهرستان بُدیت از بیخ و بُن
چون شوم غمگین که غم شد سرنگون غم شما بودیت ای قوم حرون [17]
هیچ کس بر مرگ غم نوحه کُند؟ ریشِ سَر چون شد کسی مو بَر کند؟ [18]
رو بخود کرد و بگفت ای نوحهگر نوحهات را مینیرزند آن نفر
کژ مخوان ای راستخوانندهی مُبین کیف آسَی خَلفَ قَومٍ ظالمین [19]
باز اندر چشم و دل او گریه یافت رحمتی بیعلّتی در وی بتافت
قطره میبارید و حیران گشته بود قطرهای بیعلّت از دریای جود
عقل او میگفت کین گریه ز چیست؟ بر چنان افسوسیان شاید گریست؟ [20]
بر چه میگریی بگو بر فعلشان؟ بر سپاه کینهتوز بَد نشان؟
بر دل تاریک پُر زنگارشان؟ بر زبانِ زهر همچون مارشان؟
بر دم و دندانِ سگسارانهشان؟ بر دهان و چشم کزدمخانهشان؟
بر ستیز و تَسخَر و افسوسشان؟ شکر کُن چون کرد حق محبوسشان
دستشان کژ پایشان کژ چشم کژ مِهرشان کژ صُلحشان کژ خشم کژ
از پی تقلید و معقولاتِ نقل پا نهاده بر سَر این پیرِ عقل [21]
پیرخر نه، جمله گشته پیرِ خَر از ریای چشم و گوش همدگر [22]
از بهشت آورد یزدان بندگان تا نمایدشان سَقَرپَروردگان [23]
در معنی آن که مَرَج البَحرَین یَلتَقیان بَینَهُما بَرزَخٌ لا یَبغِیان [24]
اهل نار و خلد را بین همدکان در میانشان برزخٌ لایبغیان
اهل نار و اهل نور آمیخته در میانشان کوه قاف انگیخته
همچو در کان خاک و زر کرد اختلاط در میانشان صد بیابان و رباط [25]
همچنان که عِقدْ در، دُرّ و شبه مختلط چون میهمان یکشبه [26]
بحر را نیمیش شیرین چون شکر طعم شیرین رنگ روشن چون قمر
نیمِ دیگر تلخ همچون زهر مار طعم تلخ و رنگ مظلم همچو قار [27]
هر دو بر هم میزنند از تحت و اوج بر مثال آب دریا موج موج
صورت بر هم زدن از جسم تنگ اختلاط جانها در صلح و جنگ [28]
موجهای صلح بر هم میزند کینهها از سینهها بر میکَند
موجهای جنگ بر شکل دگر مِهرها را میکند زیر و زبر
مِهرْ تلخان را به شیرین میکشد زآن که اصل مِهرها باشد رشد
قهرْ شیرین را به تلخی میبَرد تلخ با شیرین کجا اندر خورد؟ [29]
تلخ و شیرین زین نظر ناید پدید از دریچهی عاقبت دانند دید
چشم آخِربین تواند دید راست چشم آخُربین غُرور است و خطاست [30]
ای بسا شیرین که چون شکَّر بود لیک زهر اندر شکر مُضمَر بود
آن که زیرکتر به بو بشناسدش و آن دگر چون بر لب و دندان زدش
پس لبش ردّش کند پیش از گلو گرچه نعره میزند شیطان کُلوا
و آن دگر را در گلو پیدا کند و آن دگر را در بدن رسوا کند
وان دگر را در حدث سوزش دهد ذوق آن زخم جگردوزش دهد [31]
وان دگر را بعد ایّام و شهور وان دگر را بعد مرگ از قعر گور
ور دهندش مُهلت اندر قعر گور لابُد آن پیدا شود یَومَ النُّشُور
هر نبات و شکّری را در جهان مُهلتی پیداست از دور زمان
سالها باید که اندر آفتاب لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب [32]
باز ترّه در دو ماه اندر رسد باز تا سالی گُل احمر رسد
بهر این فرمود حق عزَّ و جَل سورةُ الانعام در ذِکر اجل [33]
این شنیدی مو به مویت گوش باد آب حیوان است خوردی نوش باد
آب حیوان خوان مخوان این را سخن روح نو بین در تن حرفِ کهن 1/2600
نکتهی دیگر تو بشنو ای رفیق همچو جان او سخت پیدا و دقیق
در مقامی هست هم این زهر مار از تَصاریف خدایی خوشگوار
در مقامی زهر و در جایی دوا در مقامی کفر و در جایی روا
گرچه آنجا او گزند جان بود چون بدینجا در رسد درمان بود
آب در غوره ترش باشد ولیک چون به انگوری رسد شیرین و نیک
باز در خُم او شود تلخ و حرام در مقام سِرکگی نِعم الاِدام [34]
[1]- ق [8:44] وَ إِذْ يُرِيکمُوهُمْ إِذِ الْتَقَيْتُمْ فِي أَعْيُنِکمْ قَلِيلاً وَ يُقَلِّلُکمْ فِي أَعْيُنِهِمْ لِيَقْضِيَ اللَّهُ أَمْراً کانَ مَفْعُولاً وَ إِلَی اللَّهِ تُرْجَعُ الْأُمُورُ(و یاد کنید که چون رو در رو شدید آنان را در دیدگان شما به شما اندکشمار نمایاند و شما را نیز در دیدگان ایشان اندک نمایاند، تا خداوند کاری انجامیافتنی را به سرانجام برساند، و همه کارها به خداوند بازگردانده میشود).
[2]- پی بریدن یا پی زدن: عقر، بریدن عصب یا جایی از پا که موجب لنگیدن آن شود.
قوم مر: آن قوم تلخرفتار، درشتکار
[3]- آب کور: مفرط در حرص و امساک چنانکه آب هم از سایل و مهمان دریغ دارد. نظیر نان کور
[4]- میغ: همه جا به معنی ابر و بیشتر ابر تیره آمده است و آب از میغ خوردن باید ضرورت قافیه و مجازا آب باران باشد.
[5]- طالح: ضد صالح، نادرستکار، تبهکار. حافظ: «صالح و طالح متاع خویش نمودند...»
[6]- ق [91:13] فَقالَ لَهُمْ رَسُولُ اللَّهِ ناقَةَ اللَّهِ وَ سُقْیاها (پس فرستاده خدا به آنان گفت: «زنهار! مادهشتر خدا و [نوبت] آبخوردنش را [حرمت نهید]».)
[7]- شِحنه: داروغه. آنکه از جانب سلطان مأمور ضبط امور شهر بود. اين کلمه در عربى بکسر اول است و پارسيان اکنون بفتح اولتلفظ مىکنند (شرح فروزانفر).
شحنه قهر خدا: اضافه تشبیهی و اینجا جستن گویا به معنی خواستن باشد.
[8]- نقمت: عذاب، آزار
رحمتش بر نقمتش غالب شود چیره زین شد هر نبی بر ضد خود
[9]- مُعلَن: واضح و اشکار
[10]- کرّه ناقه نمادی است از خاطر صالح
[11]- مُنکَدِر: تیره و تاریک، مجازاً سخت و غمانگیز
[12]- مَلحَمه: فتنه، شورش. بیملحمه: بیجنجال
رنج یک جزوی ز تن رنج همهست گر دم صلح است یا خود ملحمهست
[13]- ق [7:78] فَأَخَذَتْهُمُ الرَّجْفَةُ فَأَصْبَحُوا فِی دارِهِمْ جاثِمِینَ (پس زلزله آنها را گرفت و و آنها را زانو زده در خانههایشان باقی گذارد.)
[14]- تفت؟
[15]- بر جای من: در حق من
من طربم طرب منم زُهره زند نوای من عشق میان عاشقان شیوه کند برای من..
ناز مرا به جان کشد بر رخ من نشان کشد چرخ فلک حسد برد ز آنچ کند به جای من دیوان
[16]- یادآور سخن سعدی است در بوستان:
به پرویزن معرفت بیخته به شهدِ عبارت برآمیخته
[17]- حرون: سرکش، همچنین متکبر و مقتدر
هر محال از دست او ممکن شود هر حرون از بیم او ساکن شود
[18]- ریش سر: زخم سر، مقصود کچلی است برای آنکه موی سر کسی را که کچل میشد میکندند. میتواند اشاره به هر جراحتی در سر هم باشد.
[19]- مُبین: منظور قرآن است.
ق [7:93] فَتَوَلَّى عَنْهُمْ وَ قالَ یا قَوْمِ لَقَدْ أَبْلَغْتُکمْ رِسالاتِ رَبِّی وَ نَصَحْتُ لَکمْ فَکیفَ آسى عَلى قَوْمٍ کافِرِینَ (چگونه اندوه خورم بر قومی از کافران) این سخن از قول شعیب است و پیمبران در نظر مولانا یک حقیقتند و هم این که «[2:254] الْکافِرُونَ هُمُ الظَّالِمُونَ». بدین جهت مولانا گوید: کژ مخوان... شرح مثنوی شریف
[20]- افسوسی: درخور دریغ و حسرت
وای آن افسوسیی کِش بویگیر باشد اندر گور مُنکَر یا نکیر
یا آن که افسوس و شوخی و تمسخر کند
هر که دید آن جاه و مالش سجده کرد سجدهی افسوسیان را او بخورد
[21]- معقولات نقل: آنچه بدون تحقیق و تنها از روی نقل و روایت فرا گرفته شود.
[22]- پیرخر اوّل: خریدار و طالب پیر راه
[23]- سقرپروردگان: آنها که در سقر و دوزخ پرورش مییابند، دوزخیان.
گویا به این معنی که خداوند بندگانی را از بهشت آورد تا آن جهنمیان را به ایشان بنمایاند (و بلکه آنان را نجات دهد) چون صالح که در میان این قوم دوزخی رفته بود.
[24]- ق [55:19] مَرَجَ الْبَحْرَینِ یلْتَقِیانِ [55:20] بَینَهُما بَرْزَخٌ لا یبْغِیانِ (دو دریا را که به هم میرسند درآمیخت، در میان آنها برزخی است که به همدیگر تجاوز نکنند.). همچنین مق:
بحر تلخ و بحر شیرین در جهان در میانشان برزخٌ لایبغیان د یکم
بنا به نقل گلپینارلی، مولویه، خان برنجفروشان (سپهسالار) یا شکرریزان / شکرفروشان (افلاکی) در قونیه را که محل ملاقات آغازین شمس و مولانا بود را «مرج البحرین» میشناختند و به نشان تبرّک شبها از مزار مولانا شمع میآوردند و در آنجا میافروختند. (شمس تبریزی، محمد علی موحد، ص ۱۰۸).
[25]- رباط: کاروانسرا و همچنین جایی که برای فقرا و صوفیان ساخته شو.
ز انکه منزلهای خشکی ز احتیاط هست دهها و وطنها و رباط د پنجم
[26]- شبَه و شبِه: سنگ سیاه و برّاقی که چندان باارزش نیست.
این صدفها نیست در یک مرتبه در یکی درّ است و در دیگر شبه د چهارم
[27]- قار: قیر، دوده مرکب. قار به ترکی به معنی برف است و به این معنی هم در دیوان آمده است:
حلقه این در مزن لافِ قلندر مزن مرغ نهای پر مزن قیر مگو قار را
[28]- جانهای شیرین، چون موج صلح برهم میزنند و جانهای تلخ چون موجهای جنگ چنان که در ابیات بعدی میآید. اما این دو موج با هم آمیخته نمیشوند.
[29]- اندرخوردن: موافق و مناسب بودن، شایسته بودن، این فعل اکنون متروک است و تنها صفت «درخور» استعمال میشود. شرح مثنوی شریف
[30]- مق:
چشمِ آخُربین ببست از بهر حق چشمِ آخِربین گشاد اندر سبق د دوم
و البته عارفان که اوّلبین هستند:
کارْ عارف راست، کو نه اَحول است چشم او بر کِشتهای اوّل است د دوم
[31]- حدث: غایط، پلیدی
نور خورشید ار بیفتد بر حدث او همان نورست نپذیرد خبث د دوم
[32]- تاب: تابش، شعاع، پرتو
قدما معتقد بودهاند که آفتاب مواد معدنی را رنگآمیزی میکند. رک شرح مثنوی شریف
سنایی نیز گوید:
سالها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن
[33]- ق [6:انعام 2] :هُوَ الَّذِی خَلَقَکمْ مِنْ طِینٍ ثُمَّ قَضی أَجَلاً وَ أَجَلٌ مُسَمًّی عِنْدَهُ...
[34]- حدیث: نِعمَ الاِدامُ الخَلُّ (چه نانخورش خوشی است، سرکه!) احادیث مثنوی
کم مبادا زین جهان این دید و داد...