مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۵۷ تا ۱۱۱
از تو ای بینقش با چندین صُوَر هم مُشَبِّه هم مُوحِّد خیرهسَر [1]
گه مشبِّه را مُوحِّد میکند گه موحِّد را صُوَر ره میزَند
گه ترا گوید ز مستی بوالحسن یا صغیرَ السِنّ یا رطبَ البَدن [2]
گاه نقش خویش ویران میکُند آن پی تَنزیه جانان میکند
چشمِ حس را هست مذهب اعتزال دیدهی عقلست سُنّی در وصال
سُخرهی حساند اهل اعتزال خویش را سُنّی نمایند از ضلال
هر که بیرون شد ز حس سُنّی وی است اهلِ بینش چشمِ عقل خوشپی است [3]
گر بدیدی حسِّ حیوان شاه را پس بدیدی گاو و خَر الله را
گر نبودی حسّ دیگر مر ترا جز حس حیوان ز بیرون هوا،
پس بنیآدم مکرَّم کی بُدی؟ کی به حسّ مشترک مَحرَم شدی؟ [4]
نامُصوَّر یا مصوَّر گُفتنت باطل آمد بی ز صورت رفتنت
نامصوَّر یا مُصوّر پیش اوست کو همه مَغزست و بیرون شد ز پوست
گر تو کوری، نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصَّبرُ مفتاحُ الفرج [5]
پردههای دیده را داروی صَبر هم بسوزد، هم بسازد شرح صَدر [6]
آینهی دل چون شود صافی و پاک نَقشها بینی برون از آب و خاک
هم ببینی نقش و هم نقّاش را فرش دولت را و هم فرّاش را [7]
چون خلیل آمد خیال یار من صورتش بُت، معنی او بُتشکن
شکرْ یزدان را که چون او شد پدید در خیالش، جانْ خیالِ خود بدید [8]
خاک درگاهت دلم را میفریفت خاک بر وی کو ز خاکت میشکیفت [9]
گفتم ار خوبم پذیرم این ازو ورنه خود خندید بر من زشترو [10]
چاره آن باشد که خود را بنگرم ورنه او خندد مرا، من کی خرم؟ [11]
او جمیلست و مُحبٌّ لِلجَمال کی جوان نو گزیند پیر زال؟ [12]
خوب خوبی را کند جَذب، این بدان طیّبات و طَیِّبین بر وی بخوان [13]
در جهان هر چیز چیزی جذب کرد گرمْ گرمی را کشید و سردْ سرد
قسمِ باطل باطلان را میکشند باقیان از باقیان هم سرخوشند
ناریان مر ناریان را جاذباند نوریان مر نوریان را طالباند
چشم چون بستی ترا جان کَندنیست چشم را از نورِ روزن صبر نیست
چشم چون بستی ترا تاسه گرفت نور چشم از نورِ روزن کی شکفت؟ [14]
تاسهی تو جذب نور چشم بود تا بپیوندد به نورِ روز زود
چشمِ باز ار تاسه گیرد مر ترا دان که چشم دل ببستی برگُشا
آن تقاضای دو چشمِ دل شناس کو همیجوید ضیای بیقیاس [15]
چون فراق آن دو نور بیثبات تاسه آوردت گشادی چشمهات،
پس فراق آن دو نور پایدار تاسه میآرد مر آن را پاس دار
او چو میخواند مرا من بنگرم لایق جذبم و یا بَد پیکرم؟
گر لطیفی زشت را در پی کند تَسخری باشد که او بر وی کند
کی ببینم روی خود را ای عجب؟ تا چه رنگم همچو روزم یا چو شب؟
نقشِ جانِ خویش من جُستم بسی هیچ میننمود نقشم از کسی
گفتم آخر آینه از بهر چیست؟ تا بداند هر کسی کو چیست و کیست
آینهی آهن برای پوستهاست آینهی سیمای جان سنگیبهاست [16]
آینهی جان نیست اِلّا روی یار روی آن یاری که باشد زان دیار
گفتم ای دل آینهی کُلّی بجو رو به دریا کار برناید به جو
زین طلب بنده به کوی تو رسید دَردْ مریم را به خُرمابُن کشید [17]
دیدهی تو چون دلم را دیده شد شد دل نادیده، غرق دیده شد [18]
آینهی کُلّی ترا دیدم ابد دیدم اندر چشم تو من نقشِ خود [19]
گفتم آخر خویش را من یافتم در دو چشمش راه روشن یافتم 2/101
گفت وَهمم کان خیال تُست هان ذات خود را از خیال خود بدان
نقش من از چشم تو آواز داد که منم تو، تو منی در اتّحاد
کاندرین چشم مُنیر بیزوال از حقایق، راه کی یابد خیال؟ [20]
در دو چشم غیرِ من تو نقشِ خود گر ببینی آن خیالی دان و رَد
زآن که سرمهی نیستی دَر میکشد باده از تصویر شیطان میچشد
چشمشان خانهی خیالست و عدم نیستها را هست بیند لاجرم
چشمِ من چون سرمه دید از ذُوالجلال خانهی هستیست نه خانهی خیال
تا یکی مو باشد از تو پیش چشم در خیالت گوهری باشد چو یشم
یَشم را آنگه شناسی از گهر کز خیال خود کنی کُلّی عَبَر [21]
یک حکایت بشنو ای گوهرشناس تا بدانی تو عیان را از قیاس
[1]- مُشبِّه: آن که خداوند را به امری تشبیه کند، یا برای او شبیهی بجوید و بیابد. مولانا در دفتر دوم، آنجا که فنای صفات آدمی در حق را چون رفتن آهن در کورهی آتش، که رنگ و گرمی و خاصیت آتش را میگیرد، بیان میکند به خود میگوید که:
آتشِ چه؟ آهنِ چه؟ لب ببند ریش تشبیه مُشَبِّه را مخند د دوم
همچنین در دیباچه دفتر سوم: «سُبحانه و تعالی عن... تشبیه المشبّهین...»
خیرهسر: سرگردان و گمراه
در فغان و جست و جو آن خیرهسر هر طرف پرسان و جویان در بدر د یکم
[2]- «بوالحسن»، که نامی عام است، اینجا فاعل است (و نه مخاطب). بوالحسن گاه از سر مستی تو را «خردسال و نازک اندام/ نوجوان و تن ظریف» مینامد و گاه (در بیت بعد) این نقش خود ساخته را به قصدِ تنزیه ویران میکند...
مولانا در غزلیات هم «صغیرَ السِنّ یا رطبَ البَدن» را این بار از زبان حلاج استفاده کرده است:
بهر تو گفتهست منصور حلاج یا صغیرَ السِنّ یا رطبَ البَدن
[3]- لت دوم: چشمِ عقل مبارک پاست که اهل بینش است، نه این چشم حسّ.
عموماً اهل بینش در مقابل اهل دانش میآید اما این نسبت را اینجا برقرار کردن مشکل است.
[4]- ق [17:70] وَ لَقَدْ کرَّمْنا بَنِی آدَمَ...
در خصوص حسّ مشترک رک به سرّ نی ص 208 و شرح شهیدی. زرین کوب اشاره دارد که استفاده مولانا از این تعبیر خاص است. مجمل آنکه حس مشترک که نزد حکما بنطاسیا نام دارد، از قوای پنجگانه باطنی محسوبست که مدرکات حواس ظاهر را به هم مرتبط میکند و بین انسان و حیوان مشترک است و چنانکه مولانا در جای دیگر آورده، مَلَک از آن منزّه است.
پس فزون از جان ما جانِ مَلک کو منزَّه شد ز حسّ مشترک د دوم
پس باید در آدمی حسّی دیگر (غیر از این حسِّ مشترک) باشد که وی را مکرّم کرده است و قادر به مشاهده حضرت حق.
چند بیت اخیر تا حدّی مبهم و مستعدّ تفاسیر متفاوت است. در واقع معتزله قایل به دیدار حق نیستند بر خلاف سنیان یا اشعریان که مشاهده حق را «با همین چشم سر» ممکن میدانند. بیت نظامی در مخزن الاسرار مشهور است که در معراج «دید پیمبر نه به چشمی دگر، بلکه بدین چشمِ سر، این چشمِ سر». اینجا اما مولانا پاسخ میدهد که آن دیدن از این چشم حس نیست و حسی دیگر هست (آن چو زرّ سرخ و این حسها چو مس) که آن دیدار را ممکن میکند. وقتی از بینش سخن میرود، مقصود آن چشم عقل است و گرنه همه میدانند که گاو و خر نمیتوانند حق را درک کنند و ببینند. پس معتزله در نقد خود (از عدم امکان دیدار) همین چشم حس را منظور داشتهاند و از این رو آنها سخره حساند.. میتوان گفت مولانا اینجا از سخن اشاعره فاصله گرفته و به نوعی سخن معتزله را بازگو میکند گرچه از منظری عرفانی آنان را نقد میکند.
سروش این ابیات را از منظری دیگر تفسیر میکند که معتزله (و خصوصاً مفوّضه) همواره نظر بر اسباب دارند و از این رو سخره حس و چشم هستند (چشمبند خلق جز اسباب نیست) بر خلاف اشاعره که دست خدا را در همه حال مبسوط میبینند.. این نقد را البته مولانا در چند موضع میآورد اما گویا مناسب این جا نباشد که بیشتر سخن از دیدن خداوند و نقش و بینقشی اوست (مگر سخن از آثار باشد).
[5]- ق [24:61] لَیسَ عَلَی الْأَعْمی حَرَجٌ... (بر نابینا گناهی نیست).
[6]- صبر پردههای دیده را میسوزد، حجاب آن را برمیدارد، و آنگاه..
[7]- گویا نظر دارد به [51:48]وَ الْأَرْضَ فَرَشْناها فَنِعْمَ الْماهِدُونَ
[8]- لت دوم: یعنی در عکس و نقش او، جان عکس و نقش خود را دید. بعد آن را بیشتر میشکافد که «آینهی جان نیست الّا روی یار» و این که «دیدم اندر چشم تو من نقش خود»..
[9]- شکیفتن: شکیبا بودن، صبر کردن
وسوسه کرد و مر ایشان را فریفت آه کز یاران نمیباید شکیفت د دوم
[10]- پذیرم این ازو: یعنی آن خاک (یا گرد و غبار) درگاه را میپذیرم. به عبارت دیگر او مرا میپذیرد...
بر من زشترو: گویا به معنی «بر منِ زشترو». مانند آنچه بعد میآید که «گر لطیفی زشت را در پی کند، تسخری باشد که او بر وی زند». اگر زشترو را فاعل خندیدن بدانیم، آنگاه او را باید یک طاعن یا فسوسی دانست.
احتمال ضعیفتری را هم میتوان در نظر گرفت که خندیدن در اینجا نه به معنی تمسخر کردن بلکه به معنی گشوده بودن و جذب کردن باشد. در این صورت یعنی، اگر خوب رو نباشم، زشترو سراغ من خواهد آمد (قسم باطل باطلان را میکشند در ابیات بعد و مانند آنچه در قصه جالینوس و دیوانه آمده که «ساعتی در روی من خوش بنگرید»)، و از این رو در بیت بعد میگوید من چگونه همچو چیزی را بپذیرم؟
[11]- خریدن به معنی قبول کردن و پذیرفتن. مق با:
دفع مده دفع مده من نروم تا نخورم عشوه مده عشوه مده عشوهی مستان نخرم دیوان
پیش از آن که به سوی درگاهش بروم خود را میسنجم (او چو میخواند مرا من بنگرم، لایق جذبم و یا بَد پیکرم... در ابیات بعد). آنگاه اگر خوبرویم میروم و اگرنه او بر من خواهد خندید و خواهد گفت که من کی تو را قبول کنم؟ «من کی خرم» را میتوان سخن گوینده هم دانست. و اگرنه او بر من خواهد خندید (و میگوید) من کی این را قبول میکنم؟
[12]- حدیث: انّ اللهَ جمیلٌ یُحِبُّ الجَمالَ (احادیث مثنوی)
لت دوم، یادآور آنچه سعدی در گلستان میگوید «او را که جوان باشد با من که پیرم چه دوستی صورت بندد؟» همچو جوان زیبایی (حسام الدین) چگونه مردی پیر (چون مولانا) را بگزیند؟ اشعاری است در اوج لطافت، در توضیح این که چرا «در مدت ایام فراق» مولانا به سوی حسام الدین نرفته است... (معانی دیگر هم می توان جُست. رک دیباچه دفتر دوم).
[13]- ق [24:26] الْخَبِیثاتُ لِلْخَبِیثِینَ وَ الْخَبِیثُونَ لِلْخَبِیثاتِ وَ الطَّیباتُ لِلطَّیبِینَ وَ الطَّیبُونَ لِلطَّیباتِ...
طیبات از بهر کی للطیِّبین یار را خوش کن برنجان و ببین د یکم
[14]- تاسه: اضطراب
وعدهها باشد حقیقی دلپذیر وعدهها باشد مجازی تاسهگیر د یکم
[15]- «دل شناس» را در برخی تصحیحات «دلشناس» یعنی صفتِ چشم میآورند.
بیقیاس: بیاندازه، غیر قابل قیاس
آن کیمیای بیحد و بیعد و بیقیاس بر هر مسی که برزد، زر شد به ارجعوا دیوان
ضیا: شاید اشاره پنهان به «ضیاء الحق حسام الدین» هم باشد.
[16]- سنگیبها: سنگین بها، پُرقیمت
[17]- ق [19:23] فَأَجاءَهَا الْمَخاضُ إِلی جِذْعِ النَّخْلَةِ... (آنگاه درد زایمان او را به پناه تنهی درخت خرمایی کشانید)
فیه مافیه: «تا مریم را درد زه پیدا نشد قصد آن درخت بخت نکرد که فَاَجَاءَهَا الْمَخَاضُ اِلى جِذْعِ النَّخْلَةِ. او را آن درد به درخت آورد و درخت خشک میوهدار شد» تصحیح توفیق سبحانی ص ۱۸
[18]- نادیده: کور، نابینا.
رو و سَر در جامهها پیچیدهاید لاجرم با دیده و نادیدهاید د یکم
شد دلِ نادیده: دل نابینا رفت و...
[19]- لت اول: من تو را آن آینه کلّی و ابدی یافتم...
[20]- در این دیده که روشن از نور حقیقت است، خیال راه ندارد. پاسخ آن وهم خود را، در دو بیت پیشتر، میدهد که گفته بود «این خیال توست، برگردان ورق!»... چه اشعاری...
[21]- یشم البته کمارزشتر از گوهر بوده است. پیشتر داشتیم که:
همچو اعمش کو کند داروی چشم چه کشد در چشمها الا که یشم د یکم
(یشم به جای درّ و گوهر)
در نسخه قونیه (سروش و شهیدی) همین یشم آمده که مناسب است با گوهر امّا موحّد در تعلیقات مقالات شمس همین بیت را با ثبت «پشم» آورده است. در زبان شمس هم چند جا پشم در مقابل گوهر آمده: «جوال پشم چگونه برابر باشد با جوال گوهر؟» و «جوال پشم بزرگ است، مناظره میکند با گوهر». (رک مقالات شمس، تصحیح موحّد، ص ۳۶۳)
عَبَر: عبور، گذر. در آن غزل مشهور «بشنیدهام که عزم سفر میکنی مکن» که گویند خطاب به شمس پیش از سفر اول او بوده است، میآورد:
کو عهد و کو وثیقه که با بنده کردهای از عهد و قول خویش عبر میکنی مکن دیوان
کم مبادا زین جهان این دید و داد...