مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۷۱ تا ۲۴۲
حکایت مشورت کردن خدای تعالی در ایجاد خلق
مشورت میرفت در ایجادِ خلق جانشان در بحر قدرت تا به حَلق [1]
چون ملایک مانع آن میشدند بر ملایک خُفیه خُنبک میزدند [2]
مُطّلِع بر نقش هر که هست شد پیش از آن کین نَفسِ کُل پابست شد [3]
پیشتر ز افلاک، کیوان دیدهاند پیشتر از دانهها نان دیدهاند
بی دماغ و دل پر از فکرت بُدند بی سپاه و جنگ بَر نُصرت زدند
آن عیان نسبت بایشان فکرتست ورنه خود نسبت به دوران رؤیتست [4]
فکرت از ماضی و مُستقبل بود چون ازین دو رَست مشکل حَل شود
دیده چون بیکیف هر با کیف را دیده پیش از کان صحیح و زَیف را [5]
پیشتر از خلقت انگورها خورده میها و نموده شورها
در تموز گرم میبینند دی در شعاع شمس میبینند فَی [6]
در دل انگور می را دیدهاند در فنای مَحض شی را دیدهاند
آسمان در دور ایشان جرعهنوش آفتاب از جودشان زربفتپوش [7]
چون ازیشان مجتمع بینی دو یار هم یکی باشند و هم ششصد هزار [8]
بر مثالِ موجها اعدادشان در عدد آورده باشد بادشان
مُفترق شد آفتابِ جانها در درون روزن ابدان ما
چون نظر در قرص داری خود یکیست وآن که شد محجوب ابدان در شکیست
تفرقه در روح حیوانی بود نَفس واحد روح انسانی بود [9]
چون که حق رَشَّ علیهم نُورَهُ مفترق هرگز نگردد نورِ او [10]
یک زمان بگذار ای همره ملال تا بگویم وصف خالی زان جمال
در بیان ناید جمال حال او هر دو عالم چیست؟ عکس خال او
چون که من از خال خوبش دم زنم نطق میخواهد که بشکافد تنم
همچو موری اندرین خرمن خوشم تا فزون از خویش باری میکشم
بسته شدن تقریر معنی حکایت به سبب میل مستمع به استماع ظاهر صورت حکایت
کی گذارد آن که رَشک روشنیست تا بگویم آن چه فرض و گفتنیست [11]
بحر، کَف پیش آرد و سَدّی کُند جَر کند وز بعد جر مدّی کند [12]
این زمان بشنو چه مانع شد مگر؟ مستمع را رفت دل جای دگر
خاطرش شد سوی صوفی قُنق اندر آن سودا فرو شد تا عنق [13]
لازم آمد باز رفتن زین مَقال سوی آن افسانه بهر وصف حال
صوفی آن صورت مپندار ای عزیز همچو طفلان تا کی از جَوز و مویز [14]
جسمِ ما جوز و مَویزست ای پسر گر تو مَردی زین دو چیز اندر گذر
ور تو اندر نگذری اکرام حق بگذراند مر ترا از نُه طبق [15]
بشنو اکنون صورت افسانه را لیک هین از کَه جدا کن دانه را 2/201
التزام کردن خادم تعهّد بهیمه را و تخلّف نمودن
حلقهی آن صوفیان مُستفید چون که در وجد و طرب آخر رسید [16]
خوان بیاوردند بهر میهمان از بهیمه یاد آورد آن زمان
گفت خادم را که در آخُر برو راست کن بهر بهیمه کاه و جو
گفت لاحول این چه افزون گفتنست از قدیم این کارها کار منست
گفت تر کُن آن جوَش را از نخست کان خرِ پیرَست و دندانهاش سُست
گفت لاحول این چه میگویی مِها از من آموزند این ترتیبها
گفت پالانش فرو نه پیش پیش داروی مَنبَل بنه بر پُشتِ ریش [17]
گفت لاحول آخر ای حکمتگزار جنس تو مهمانم آمد صد هزار
جمله راضی رفتهاند از پیش ما هست مهمان جان ما و خویش ما
گفت آبَش ده ولیکن شیرگرم گفت لاحول از توام بگرفت شرم [18]
گفت اندر جو تو کمتر کاه کن گفت لاحول این سخن کوتاه کن
گفت جایش را بروب از سنگ و پُشک ور بود تَر، ریز بر وی خاکِ خشک [19]
گفت لاحول ای پدر لاحول کُن با رسولِ اهل کمتر گو سخن [20]
گفت بستان شانه پُشت خَر بخار گفت لاحول ای پدر شرمی بدار
خادم این گفت و میان را بست چُست گفت رفتم کاه و جو آرم نخست
رفت و از آخُر نکرد او هیچ یاد خوابِ خرگوشی بدان صوفی بداد [21]
رفت خادم جانب اوباشِ چند کرد بر اندرزِ صوفی ریشخند
صوفی از ره مانده بود و شد دراز خوابها میدید با چشم فراز [22]
کان خرش در چنگ گرگی مانده بود پارهها از پشت و رانش میربود
گفت لاحول این چه مالیخولیاست؟ ای عجب آن خادم مشفق کجاست؟
باز میدید آن خرش در راهرو گه به چاهی میفتاد و گه بگَو [23]
گونهگون میدید ناخوش واقعه فاتحه میخواند او والقارعه [24]
گفت چاره چیست یاران جَستهاند رفتهاند و جمله درها بستهاند
باز میگفت ای عجب آن خادمَک نه که با ما گشت همنان و نمک؟
من نکردم با وی الّا لطف و لین او چرا با من کند برعکس کین؟ [25]
هر عداوت را سبب باید سَنَد ورنه جنسیّت وفا تلقین کند [26]
باز میگفت آدم با لطف و جود کی بر آن ابلیس جوری کرده بود؟
آدمی مر مار و کزدم را چه کرد؟ کو همیخواهد مرو را مرگ و دَرد
گرگ را خود خاصیت بدریدنست این حسد در خلق آخر روشنست
باز میگفت این گُمانِ بد خطاست بر برادر این چنین ظنّم چراست؟ [27]
باز گفتی حزم سُوءُ الظّنِ تُست هر که بَدظن نیست کی ماند درست؟ [28]
صوفی اندر وسوسه، وآن خَر چنان که چنین بادا جزای دشمنان
آن خر مسکین میان خاک و سنگ کژ شده پالان دریده پالهنگ [29]
کُشته از ره جملهی شب بیعلف گاه در جان کندن و گه در تلف
خر همه شب ذکر میکرد ای اله جو رها کردم، کم از یک مشت کاه [30]
با زبان حال میگفت ای شُیوخ رحمتی که سوختم زین خامِ شوخ
آن چه آن خر دید از رنج و عذاب مرغِ خاکی بیند اندر سیل آب
بس به پهلو گشت آن شب تا سحر آن خر بیچاره از جوعُ البقر [31]
روز شد خادم بیامد بامداد زود پالان جُست بر پُشتش نهاد
خرفروشانه دو سه زخمش بزد کرد با خر آن چه زان سگ میسزد
خر جهنده گشت از تیزیِّ نیش کو زبان تا خر بگوید حال خویش
[1]- اشاره به [2:30] وَ إِذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلائِکةِ إِنِّی جاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً قالُوا...
جانِشان: جانِ پیران و اولیا
[2]- خُنبک زدن: تمسخر کردن (شرح شهیدی). خنبک، در لغت به معنی خنب و یا خم کوچک است و ظاهراً تنبک از آن گرفته شده باشد (آینه دوم، عبدالکریم سروش).
پر ز سر تا پای زشتی و گناه تسخر و خنبک زدن بر اهل راه د پنجم
تو آن خنبی که من دیدم ندیدی مرا خنبک مزن ای یار میرو دیوان
معین آن را تنبک زدن و شادمانی دانسته است که در برخی ابیات به این معنی هم آمده است.
[3]- نَفس کُل: حکمای قدیم برای این عالم که آن را یک پیکر واحد میدیدند چون موجودات انسانی و حیوانی یک نفس قائل بودند و آن را نفس کل مینامیدند و کل و جزء در اینجا به رابطه منطقی اشاره ندارد. (آینه دوم، عبدالکریم سروش)
پابست: پا بسته و بیشتر به معنی اسیر، مقیّد، گرفتار
پابست توام جانا، سرمست توام جانا در دست توام جانا، گر تیرم و گر شستم دیوان
پابست شدن در اینجا به معنی خلق این عالم است.
[4]- دوران را سروش و نیکلسون به معنی آنها که دور هستند گرفتهاند. این موجودات و مخلوقات (عیان) برای پیران چون فکر و یا صورت خارجی فکر درونی آنهاست. در نزد آنها حاضر است اما نسبت به افراد دور در حکم موجودات خارجی است. رک به آینه دوم، عبدالکریم سروش.
اما گویا دوران را به معنی این یا هر زمان هم میتوان گرفت و قرینه ماضی و مستقبل در بیت بعد آن را تقویت میکند. پس آن عیان برای دوران (اهل آن عصر) رویتست حال آن که برای اولیا چون اندیشهای بوده است. بعد میگوید فکرت آنجاست که سخن از ماضی و مستقبل است و چون اولیا از زمان رهیدهاند، آن اندیشه برای آنان چون دیدن است و بعد مثالهای دیگر میآورد... مق با:
اوّل فکر آخر آمد در عمل بِنیَت عالم چنان دان در ازل
میوهها در فکر دل اوّل بود در عمل ظاهر بآخر میشود د دوم
[5]- زَیف: ناسره، ناخالص. ازین ریشه مولانا زیافت را به کار برده بود.
[6]- تموز: ماه دوم تابستان، برابر با ماه جولای میلادی و یا دهم تیر تا دهم مرداد. در تابستان، زمستان را میبینند. تموز و دی معمولاً در مقابل اما کنار هم میآیند:
من بدی کردم پشیمانم هنوز انتظارم تا دیام گردد تموز د دوم
فی: سایه
[7]- ظاهراً جرعهنوش کسی است که رخصت نوشیدن تمامِ جام مجلسیان را ندارد و معنی آن تقریباً با خوشهچین و ریزهخوار مطابق است. (شرح شهیدی). مق با:
خیال آب خضر بست و جام اسکندر به جرعهنوشی سلطان ابوالفوارس شد حافظ
[8]- مضمون وحدت روحانی اولیای خدا بارها در مثنوی آمده است. با این همه مق با این بیت دیوان:
مستانِ خدا گر چه هزارند یکیاند مستانِ هوا جمله دوگانهست و سهگانهست
[9]- ق [7:189] هُوَ الَّذِی خَلَقَکمْ مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ... و همچنین: المؤمنونَ کنفسٍ واحدةٍ (احادیث مثنوی)
[10]- رَشَّ علیهم نُورَهُ: پاشید بر آنان روشنایی خود را. برای اصل حدیث که در لفظ اندکی متفاوت است با استفاده مولانا رک:
حق فشاند آن نور را بر جانها مقبلان برداشته دامانها د اول
[11]- رَشک روشنی: آنکه روشنی هم به او حسد میبرد. مانند:
ای رشک ماه و مشتری با ما و پنهان چون پری خوش خوش کشانم میبری آخر نگویی تا کجا دیوان
[12]- جر و مدّ: جزر و مدّ. هر دو شکل در مثنوی استفاده شدهاست:
مومن آن باشد که اندر جزر و مد کافر از ایمان او حسرت خورد
و
آن نظر که بنگرد این جر و مد او ز نحسی سوی سعدی نقب زد
[13]- عُنُق: گردن
آن یکی را بیگهان آمد قنق ساخت او را همچو طوق اندر عنق د پنجم
[14]- جَوز: گردو
مویز: انگور درشت خشکیده، مقابل کشمش که انگور ریز خشک شده است. (شهیدی)
[15]- نزدیک است با:
صورت سرکش گدازان کن به رنج تا ببینی زیر او وحدت چو گنج
ور تو نگدازی عنایتهای او خود گدازد ای دلم مولای او د یکم
[16]- حلقه: جمع، صوفیان در خانقاه دایرهوار مینشستند تا صدر و ذیلی نباشد. (شرح شهیدی)
اما گویا حلقه سماع مقصود است که مناسب هم هست با وجد و طرب. مق با این بیت دیوان (که بر سماعخانه مزار مولانا نصب است):
خصوصا حلقهای کاندر سماعند همی گردند و کعبه در میانست دیوان
مُستَفید: سودجو، فایدهطلب:
اللَّه اللَّه، اللَّه ای وافی مرید گر چه در تقلید هستی مستفید د پنجم
[17]- مَنبَل: دارویی گیاهی که برای بهبود زخمهای تازه بکار برند.
منبلم بیزخم ناساید تنم عاشقم بر زخمها برمیتنم د سوم
[18]- شیرگرم: نیمگرم، ولرم. مق:
«درک وجدانی... بداند و فرق کند... گرم از سرد و سوزان از شیرگرم و تر از خشک...» د پنجم
[19]- پُشک: پشکل
[20]- ناظر است به مثل گونه: اذا کنتَ فی حاجةٍ مُرسِلاً- فاَرسِل حَکیماً و لاتُوصِهِ. (سرّ نی ص 180)
[21]- خواب خرگوشی: کنایه از فریب و اغفال. گویند خرگوش به هنگام خواب یکی از دو چشمش باز و یا هر دو چشمش نیمه باز است و بیننده خرگوش را بیدار پندارد. (شرح شهیدی)
در رباعیات دارد:
دادی همه را به وعده خواب خرگوشی وز تیغِ فراق، گردن خواب زدی
[22]- مانده: خسته و امروزه هم در افغانستان رایج است که «مانده شدم...».
[23]- گَو: گودال
همچو آب از مَشک باریدن گرفت در گَو و در غارها مسکن گرفت د دوم
[24]- واقعه: در تعبیر مولانا بیشتر به معنی خواب است. ناخوش واقعه: رویای بد و خواب آشفته. مق:
چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دمبهدم میگشت بیش د پنجم
القارعه: سوره صد و یکم قرآن که آن را خصوصاً به هنگام ترس و تشویش میخواندهاند.
[25]- لین: نرمی، مهربانی. واژه قرآنی است: «قَوْلاً لَيِّناً». مق با:
نرم گو لیکن مگو غیر صواب وسوسه مفروش در لین الخطاب د چهارم
[26]- سَنَد: محکم و استوار.
سبب باید سند: دلیل معتبر و محکم میخواهد
[27]- گویا نظر دارد به [49:12] يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا کثِيراً مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ
[28]- حدیث است: الحَزمُ سُوءُ الظّن
حزم سوءُ الظَّنّ گفته است آن رسول هر قدم را دام میدان ای فضول د سوم
[29]- پالَهَنگ: افسار (شهیدی). پالهنگ مرکب از پالا (بالا، اسب) و هنگ (کشیدن) ریسمان، دوال یا کمربندی است که بر یک طرف لگام اسب یا چارپای دیگر بندند و آن را کشند. این بیت مولانا، به ظاهر نشان از آن دارد که پالهنگ دقیقاً منطبق بر افسار نبوده است:
قطار شتر بین که گشتند مست ندانند افسار از پالهنگ دیوان
[30]- این ذکر و دعای خر، یادآور دعای دیگری از همین چارپای مظلوم است در دفتر پنجم که:
«خارش و مالش مر اسبان را بدید پوز بالا کرد کای ربِّ مجید:
نه که مخلوق توام؟ گیرم خرم! از چه زار و پشت ریش و لاغرم؟»
[31]- جوع البقر یا جوع الکلب: گرسنگی شدید (آینه دوم، عبدالکریم سروش) . دکتر شهیدی جوع بقری را آن دانسته است که شکم سیر ولی اعضا گرسنه باشند و این وصف با حال خر صوفی مناسبت چندانی ندارد.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...