مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۲۴۳ تا ۳۲۳
گمان بُردن کاروانیان که بهیمهی صوفی رنجورست
چون که صوفی برنشست و شد روان رو درافتادن گرفت او هر زمان
هر زمانش خلق برمیداشتند جمله رنجورش همیپنداشتند
آن یکی گوشش همیپیچید سخت وان دگر در زیر کامش جُست لَخت [1]
وان دگر در نعل او میجُست سنگ وان دگر در چشم او میدید زنگ [2]
باز میگفتند ای شیخ این ز چیست؟ دی نمیگفتی که شکر این خَر قویست؟
گفت آن خر کو به شب لاحول خورد جز بدین شیوه نداند راه کَرد
چون که قوتِ خَر به شب لاحول بود شب مُسبِّح بود و روز اندر سجود
آدمیخوارند اغلب مردمان از سلام علیکشان کم جو امان 2/250
خانهی دیوست دلهای همه کم پذیر از دیومَردم دَمدمه
از دمِ دیو آن که او لاحول خورد همچو آن خر در سَر آید در نَبرد
هر که در دنیا خورد تلبیسِ دیو وز عدوّ دوسترو تعظیم و ریو، [3]
در ره اسلام و بر پول صراط در سَر آید همچو آن خر از خُباط [4]
عشوههای یار بَد منیوش هین دام بین ایمن مرو تو بر زمین [5]
صد هزار ابلیس لاحولآر بین آدما ابلیس را در مار بین [6]
دم دهد گوید ترا ای جان و دوست تا چو قصّابی کشد از دوست پوست [7]
دم دهد تا پوستت بیرون کشد وای او کز دشمنان اَفیون چشد
سر نهد بر پای تو قصّابوار دم دهد تا خونْت ریزد زار زار
همچو شیری صید خود را خویش کُن ترک عشوهی اَجنبی و خویش کن [8]
همچو خادم دان مُراعات خَسان بیکسی بهتر ز عشوهی ناکسان
در زمین مردمان خانه مَکُن کارِ خود کُن کار بیگانه مکُن [9]
کیست بیگانه تن خاکی تو کز برای اوست غمناکی تو
تا تو تن را چَرب و شیرین میدهی جوهر خود را نبینی فربهی
گر میان مُشک تن را جا شود روزِ مردن گَندِ او پیدا شود
مُشک را بر تن مزن بر دِل بمال مُشک چه بود؟ نام پاکِ ذوالجلال
آن منافق مشک بر تن مینهد روح را در قعر گلخن مینهد [10]
بر زبانْ نامِ حق و در جانِ او گَندها از فکر بیایمان او
ذکر با او همچو سبزهی گلخنست بر سر مَبرَز گُلست و سوسنست [11]
آن نبات آنجا یقین عاریّتست جای آن گُل مجلسست و عِشرتست
طیّبات آید به سوی طیّبین للخبیثین الخبیثات است هین [12]
کین مدار آنها که از کین گمرهند گورشان پهلوی کینداران نهند [13]
اصل کینه دوزخست و کینِ تو جزو آن کلّست و خصم دین تو
چون تو جزو دوزخی پس هوش دار جزو سوی کُلّ خود گیرد قرار
ور تو جزو جنّتی ای نامدار عیش تو باشد ز جنّت پایدار
تلخ با تلخان یقین مُلحَق شود کی دَمِ باطل قرین حق شود؟
ای برادر تو همان اندیشهای مابقی تو استخوان و ریشهای [14]
گر گُلست اندیشهی تو، گلشنی ور بود خاری، تو هیمهی گلخنی
گر گلابی، بر سَرِ جَیبت زنند ور تو چون بَولی، بُرونت افکنند
طبلهها در پیش عطّاران ببین جنس را با جنس خود کرده قرین
جنسها با جنسها آمیخته زین تَجانُس زینتی انگیخته
گر درآمیزند عود و شکّرش برگزیند یک یک از یکدیگرش
طبلهها بشکست و جانها ریختند نیک و بد در همدگر آمیختند
حق فرستاد انبیا را با ورق تا گُزید این دانهها را بر طبق [15]
پیش ازیشان ما همه یکسان بُدیم کس ندانستی که ما نیک و بَدیم [16]
قلب و نیکو در جهان بودی روان چون همه شب بود و ما چون شبروان
تا برآمد آفتاب انبیا گفت ای غش دور شو صافی بیا [17]
چشم داند فرق کردن رنگ را چشم داند لعل را و سنگ را
چشم داند گوهر و خاشاک را چشم را زان میخلد خاشاکها
دشمن روزند این قَلّابَکان عاشق روزند آن زرهای کان [18]
زآن که روزست آینهی تعریف او تا ببیند اشرفی تشریف او [19]
حق قیامت را لقب زان روز کرد روز بنماید جمالِ سرخ و زرد
پس حقیقتْ روزْ سِرّ اولیاست روز پیش ماهشان چون سایههاست
عکسِ رازِ مرد حق دانید روز عکسِ ستّاریش شامِ چشمدوز [20]
زان سبب فرمود یزدان والضُّحی والضُّحی نور ضمیر مُصطَفی
قول دیگر کین ضُحی را خواستْ دوست هم برای آن که این هم عکسِ اوست [21]
ورنه بر فانی قسم گفتن خطاست خود فنا چه لایق گفت خداست؟ [22]
از خلیلی لا اُحِبُّ الآفلین پس فنا چون خواست ربّ العالمین؟ [23]
لا اُحبّ الآفلین گفت آن خلیل کی فنا خواهد ازین ربّ جلیل
باز واللَّیل است ستّاری او وان تنِ خاکیِ زنگاری او 2/300
آفتابش چون برآمد زان فلک با شب تن گفت هین ما ودَّعَک [24]
وصلْ پیدا گشت از عین بلا زان حلاوت شد عبارت ما قَلی
هر عبارت خود نشان حالتیست حالْ چون دست و عبارت آلتیست
آلت زرگر به دست کفشگر همچو دانهی کِشت کرده ریگ دَر [25]
و آلت اسکاف پیش بَرزگر پیش سگ کَه، استخوان در پیش خر [26]
بود انا الحق در لب منصور، نور بود انا الله در لب فرعون، زور [27]
شد عصا اندر کف موسی گوا شد عصا اندر کف ساحر هَبا [28]
زین سبب عیسی بدان همراه خود در نیاموزید آن اسم صمد
کو نداند، نقص بر آلت نهد سنگ بر گِل زن تو، آتش کی جهد؟
دست و آلت همچو سنگ و آهنست جفت باید، جفت شرط زادنست
آن که بیجُفتست و بیآلت یکیست در عدد شکّست و آن یک بیشکیست [29]
آن که دو گفت و سه گفت و بیش ازین متّفق باشند در واحد یقین
احولی چون دفع شد، یکسان شوند دو سه گویان هم یکی گویان شوند
گر یکیگویی تو در میدان او گِرد بر میگَرد از چوگان او [30]
گوی، آنگه راست و بینقصان شود کو ز زخمِ دستِ شه رقصان شود
گوش دار ای احول اینها را به هوش داروی دیده بکش از راه گوش
پس کلامِ پاک در دلهای کور مینپاید میرود تا اصلِ نور
وآن فسون دیو در دلهای کژ میرود چون کفش کژ در پای کژ
گرچه حِکمت را به تکرار آوری چون تو نااهلی شود از تو بَری
ورچه بنویسی نشانش میکنی ورچه میلافی بیانش میکنی [31]
او ز تو رو دَرکشد ای پرستیز بندها را بگسلد وز تو گریز [32]
ور نخوانی و ببیند سوز تو علم باشد مرغِ دستآموز تو
او نپاید پیشِ هر نااوستا همچو طاووسی به خانهی روستا
[1]- لَخت: تکه، پاره. در دهان خر پیِ چیزی میگشتند.
[2]- زنگ: چرک گوشه چشم (شرح شهیدی)، سیاهی
[3]- ریو: مکر و حیله
میستانم گَه به مکر و گَه به ریو تا برآرند از پشیمانی غریو د دوم
تلبیس: فریب، دروغ
هیچ سحر و هیچ تلبیس و دغل مینبندد پرده بر اهل دُوَل د چهارم
[4]- پول: پُل. مولانا هر دو صورت را در این بیت دیوان به کار برده است:
تو جوی بیکرانی، پیشت جهان چو پولی حاشا که با چنین جو بر پُل گذار ماند
خُباط: دیوانگی و خبط دماغ، بیشتر به معنی سهو و لغزش به کار رفته است:
احتیاطش کرد از سهو و خُباط چون قضا آید چه سودست احتیاط؟ د دوم
حزم چه بود؟ در دو تدبیر احتیاط از دو آن گیری که دور است از خُباط د سوم
[5]- عشوه: مکر، فریب
فریب و عشوه تو تلقین کنی دو عالم را ولی مرا مددی ده چو خنب بگشادی دیوان
[6]- اشاره به روایاتی که در برخی تفاسیر و قصص قرآنی آمده و در آن شیطان در سر مار جا میگیرد و به بهشت میآید و سپس آدم و حوّا را میفرماید.
[7]- دمیدن، اشاره به شیوه قصابان در کندن پوست حیوان ذبح شده. مق با دیوان:
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرّد نهلد کُشته خود را کُشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند، ز دم خود کندش پُر تو ببینی دم یزدان به کجاهات رساند
[8]- خویش در نیمبیت اول، خود و در نیمبیت دوم خویشاوند است. صیدت را خودت بگیر...
[9]- معارف بهاءولد: «و اگر جایی نایستی و دلت فرونیاید، در بنای تن خود و قالب خود تدبیر میکنی و صحّت وی میورزی، پس چنان باشد که در زمین مردمان و بر چه ویران بنا میکنی». معارف، تصحیح فروزانفر، ص ۵۵
سروش میگوید که اینجا مولانا به آن قاعده فقهی نظر دارد که «الزرع للزارّع ولو کان غاصباً» امّا این رابطه چندان روشن نیست.
[10]- گلخن: تون (آتشگاه) حمام و نیز جایی که در آن خس و خاشاک ریزند.
شهوت دنیا مثال گُلخن است که از او حمّام تقوی روشن است د چهارم
[11]- روایت است که: اِیَّاکُم وَ خَضراءَ الدِّمَنِ (از گل روییده در مزبله پرهیز کنید) (احادیث مثنوی)
مَبرَز: آبریز، مستراح
شیرگیر و خوش شد انگشتک بزد سوی مبرز رفت تا میزک کند... د ششم
[12]- رک:
الخبیثاتُ الخبیثین حکمتست زشت را هم زشت جُفت و بابتَست د یکم
[13]- ظاهراً محمل کلام کینورزی خادم است با صوفی و تعجّب صوفی از علت کینداری او
[14]- فیه مافیه: «پرسیدندمعنیاینبیت:
ایبرادرتوهماناندیشهای مابقیتواستخوانوریشهای
فرمودکهتوبه اینمعنینظرکنکههماناندیشه،اشارتبه آناندیشهیمخصوصاستوآنرابه اندیشهعبارت کردیمجهتتوسّع،اماّفیالحقیقهآناندیشهنیستواگرهستاینجنساندیشهنیستکهمردمفهمکردهاند. ماراغرضاینمعنیبودازلفظاندیشهواگرکسیاینمعنیراخواهدکهنازلترتأویلکندجهتفهمعوام بگویدکهاَلْاِنْسَانُحَیَوَانٌنَاطِقٌونطقْاندیشهباشدخواهیمُضمَرخواهیمُظهَروغیرآنحیوانباشدپس درستآمدکهانسانعبارتازاندیشهاستباقیاستخوانوریشهاست.»
[15]- ورق: کتاب، رک به آیه در توضیح بیت بعد.
[16]- در نسخ دیگر: پیش ازین ما امّت واحد بُدیم.. مأخوذ از: [2:213] کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ وَ أَنْزَلَ مَعَهُمُ الْکتابَ بِالْحَقِّ لِیحْکمَ بَینَ النَّاسِ
[17]- غِشّ: مغشوش، ناسره
[18]- قَلّاب: افراد متقلّب، قُلّاب: اجناس تقلبی. کاف جهت تصغیر است. (آینه دوم، عبدالکریم سروش)
[19]- آینه تعریف: وسیله شناخت
اشرفی: سکه طلا. تا ببیند...: تا اشرفی، سکّه اصل، کرامت و بزرگیش را ببیند.
[20]- روز مظهر رازگشایی او و شب مظهر خطاپوشی اوست.
[21]- ق [93:1] وَ الضُّحی [93:2] وَ اللَّیلِ إِذا سَجی [93:3] ما وَدَّعَک رَبُّک وَ ما قَلی. (سوگند به روز روشن، و سوگند به شب چون بیارمد، پروردگارت تو را وانگذاشته، و دشمن نداشته است). اشاره مولانا به تفسیری است که ضحی را باطن رسول اکرم و لیل را تن جسمانی او میداند. در قول دیگر ضحی پرتوی از نور الهی است (این ضحی را خواستْ دوست) و لیل هم ستّاری اوست. رک به شرح شهیدی
[22]- سروش به درستی میگوید که مولانا اینجا سخت در وادی تأویل درغلطیده است. اگر بر این مبنا در پی تعبیری غیر فانی از والضّحی برآییم، این راه را باید تا والتین و الزیتون و دیگر قسمها ادامه داد.
[23]- برای مرجع قرآنی رک:
اندرین وادی مرو بی این دلیل لا اُحبّ الآفلین گو چون خلیل
این بیت در حاشیه نسخه اساس آمده و سروش آن را به داخل متن برده است (و شهیدی نیاورده). واضح است که شکل دیگری از بیت بعدی است و به احتمال زیاد باید ویرایشی از بیت ابتدایی (که بیت پسین است) باشد.
[24]- به شبِ تن گفت «ما ودَّعَک» یا به روز روح؟ گویا به این معنی که تو را تنها به شب وانمیگذارم...
[25]- ریگ در: در ریگزار. مق با:
جان برای امر او داریم ما گر به ریگی گوید او کاریم ما د سوم
[26]- اسکاف: کفشگر، کفشدوز
تن چو کفشی، جان حیوانی در او چون کفشگر رازدار شاه کی خوانند هر اسکاف را؟ دیوان
[27]- منصور: ابومغیث حسین بن منصور حلّاج، عارف مشهور مقتول به سال 309 هجری قمری
زور: دروغ، فریب
شرح روضه گر دروغ و زور نیست پس چرا چشمت از او مخمور نیست؟ د پنجم
[28]- هبا: تباه، ضایع
عیب کار نیک را منما به ما تا نگردیم از رَوِش سرد و هبا د چهارم
[29]- تنها بیجفت و بیآلت خداوندست. همگان در یک وجود الهی متفقند اما در بیشی او تردید دارند چنان که در بیت بعد میآورد.
[30]- یکیگوی: صنعتی است که مولانا به کار برده. هم به معنی یکیگو، یعنی موحّد، و هم یک عدد گوی در بازی چوگان. مق با این بیت در دیوان:
اینک آن چوگان سلطانی که در میدان روح هر یکیگو را به وحدت سالک میدان کند
گِرد بر میگرد...: در دستان او و به اراده او باش
[31]- نشان کردن: علامت نهادن تا یافتنش آسان باشد. (شهیدی).
[32]- وز تو گریز: از تو گریزد. مق با:
خر ز دورش دید و برگشت و گریز تا به زیرِ کوه تازان نعلریز د پنجم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...