مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۷۱۰ تا ۷۷۷
پرتو خورشید بر دیوار تافت تابشِ عاریّتی دیوار یافت
بر کلوخی دل چه بندی ای سلیم؟ واطلب اصلی که تابد او مقیم
ای که تو هم عاشقی بر عقلِ خویش خویش بر صورتپرستان دیده بیش،
پرتو عقل است آن بر حسّ تو عاریت میدان ذهب بر مسّ تو [1]
چون زراندودست خوبی در بشر ورنه چون شد شاهد تَر پیره خَر؟ [2]
چون فرشته بود همچون دیو شد کان ملاحت اندرو عاریّه بُد
اندک اندک میستانند آن جمال اندک اندک خشک میگردد نهال [3]
رو نُعَمِّره نُنَکِّسهُ بخوان دل طلب کن دل منه بر استخوان [4]
کان جمالِ دل جمال باقی است دولتش از آبِ حیوان ساقی است
خود هم او آب است و هم ساقی و مست هر سه یک شد چون طلسم تو شکست [5]
آن یکی را تو ندانی از قیاس بندگی کُن ژاژ کم خا ناشناس [6]
معنی تو صورتست و عاریت بر مُناسب شادی و بر قافیت [7]
معنی آن باشد که بستاند ترا بینیاز از نقش گرداند ترا [8]
معنی آن نبود که کور و کَر کُند مرد را بر نقش عاشقتر کند
کور را قِسمت خیال غمفزاست بهرهی چشم این خیالات فناست
حرفِ قرآن را ضریران معدنند خَر نبینند و به پالان برزنند [9]
چون تو بینایی پی خَر رو که جَست چند پالان دوزی ای پالانپرست؟
خر چو هست، آید یقین پالان ترا کم نگردد نان، چو باشد جان ترا
پُشت خر دکّان و مال و مکسب است دُرِّ قلبت مایهی صد قالب است [10]
خر برهنه برنشین ای بوالفضول خَر برهنه نی که راکب شد رسول؟
النَبِیُّ قد رَکِب مُعرَورِیا وَالنَبیُّ قِیلَ سَافَر ماشِیا [11]
شُد خَرِ نفس تو، بر میخیش بَند چند بگریزد ز کار و بار، چَند؟
بارِ صبر و شکر، او را بُردَنیست خواه در صد سال و خواهی سی و بیست [12]
هیچ وازر وِزر غیری برنداشت هیچ کس ندرود تا چیزی نکاشت [13]
طمع خام است آن مخور خام ای پسر خام خوردن علّت آرد در بشر [14]
کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مَه کار و مَه دکان [15]
کارِ بخت است آن و آن هم نادر است کسب باید کرد تا تن قادر است
کسب کردن گنج را مانع کی است؟ پا مَکش از کار آن خود در پی است
تا نگردی تو گرفتار اگر که اگر این کردمی یا آن دِگر
کز اگر گفتن رسول با وفاق منع کرد و گفت آن هست از نفاق [16]
کان منافق در اگر گفتن بمُرد وز اگر گفتن بجز حَسرت نبُرد [17]
مَثل
آن غریبی خانه میجُست از شتاب دوستی بُردش سوی خانهی خراب
گفت او این را اگر سقفی بُدی پهلوی من مر ترا مَسکن شدی
هم عیال تو بیاسودی اگر در میانه داشتی حُجرهی دگر
گفت آری پهلوی یاران بِه است لیک ای جان در اگر نتوان نشست
این همه عالم طلبکار خوشند وَز خوش تَزویر اندر آتشند [18]
طالب زر گشته جمله پیر و خام لیک قلب از زر نداند چشمِ عام
پرتوی بر قلب زد خالص، ببین بی محک زر را مکن از ظَن گُزین [19]
گر محک داری گُزین کن ور نه رو نزد دانا خویشتن را کن گرو
یا محک باید میان جان خویش ور ندانی ره مرو تنها تو پیش
بانگ غولان هست بانگ آشنا آشنایی که کشد سوی فنا 2/750
بانگ میدارد که هان ای کاروان سوی من آیید نَک راه و نشان
نام هر یک میبَرد غول ای فلان تا کند آن خواجه را از آفلان
چون رسد آنجا ببیند گرگ و شیر عمر ضایع، راه دور و روز دیر
چون بود آن بانگِ غول آخر، بگو؟ مال خواهم جاه خواهم و آبِ رو
از درون خویش این آوازها منع کن تا کشف گردد رازها
ذکر حق کن بانگ غولان را بسوز چشم نرگس را ازین کرکس بدوز
صبح کاذب را ز صادق واشناس رنگِ می را باز دان از رنگِ کاس [20]
تا بود کز دیدگانِ هفت رنگ دیدهای پیدا کند صبر و درنگ [21]
رنگها بینی بجز این رنگها گوهران بینی به جای سنگها
گوهر چه؟ بلکه دریایی شوی آفتابِ چرخپیمایی شوی
کارکُن در کارگَه باشد نهان تو برو در کارگَه، بینَش عیان
کار چون بر کارکُن پرده تنید خارجِ آن کار نتوانیش دید
کارگَه چون جایِ باشِ عامِل است آن که بیرونست از وی غافل است [22]
پس درآ در کارگَه یعنی عدم تا ببینی صُنع و صانع را به هم
کارگَه چون جای روشندیدگیست پس بُرون کارگَه پوشیدگیست
رو به هَستی داشت فرعون عَنود لاجرم از کارگاهش کور بود
لاجرم میخواست تبدیلِ قَدَر تا قضا را بازگرداند ز دَر
خود قضا بر سِبلَت آن حیلهمند زیر لب میکرد هر دم ریشخند
صد هزاران طفل کُشت او بیگناه تا بگردد حکم و تقدیر اله
تا که موسیِّ نَبی ناید برون کرد در گردن هزاران ظلم و خون
آن همه خون کرد و موسی زاده شد وز برای قهرِ او آماده شد [23]
گر بدیدی کارگاه لایزال دست و پایش خشک گشتی ز احتیال [24]
اندرون خانهاش موسی مُعاف وز برون میکُشت طفلان را گزاف
همچو صاحبنفس کو تن پَرورد بر دگر کس ظَنِّ حِقدی میبَرد [25]
کین عدو و آن حسود و دشمن است خود حسود و دشمن او آن تن است
او چو فرعون و تنش موسیّ او او به بیرون میدَود که کو عدو
نفسش اندر خانهی تن نازنین بر دگر کَس دست میخاید به کین [26]
[1]- پرتو عقلست آن بر حسّ تو. این بیت را مولانا میگوید و میگذرد. سروش میگوید که یعنی این عقل تو هم پرتوی از عقل کلی است. در این صورت، این نقدی عام بر عقل (جزیی) خواهد بود. اما گویا بتوان به این معنی گرفت که تو به عقل خویش عاشق و مفتون شدهای اما آن عقلی نازک و کمجان است، سایه و انعکاسی از عقل است بر آن حسّ و به واقع زیر سلطه حسّ است و البته «حُکم، آن خو راست کان غالبتر است، چون که زر بیش از مِسّ آمد آن زر است». نزدیک به آنچه در باب دل میآورد که «پس دل خود را مگو کاین هم دل است...». معانی دیگر هم میتوان تصور کرد.
[2]- شاهد تر: نوجوان. رطب البدن!
[3]- اندک اندک میستانند آن جمال.. گرچه کمی «پهلو میرویم از چپ و راست»، اما بیاوریم که این «اندک اندک» از تعبیرات و تاکیدات بسیار مورد علاقه و توجه مولاناست. اندک اندک خشک میگردد نهال، چنان که نفسهای ما، اندک اندک جان ما را میدزدند همان گونه که باد اندک اندک آب را از ظرف میبرد. چنان که آب را باید اندک اندک بر نار زد تا مبدّل به نور شود. هم نور را باید اندک اندک بر چشم زد تا دیده اندک اندک با نور روز خو کند. حیات کودک بسته به آن است که اندک اندک از شیر و پستان ببرد تا به بازی و لعبت به بُستان رود و از آنجا اندک اندک راه به دریای عقل گشاید و چون ذوقی از نهانخانه یقین میچشد، اندک اندک رخت عشق آنجا کشد. خلاصه آن که نیستان و هستان اندک اندک میروند و میآیند و این همه از آن روست که «تدریج از شعار آن شه است».
[4]- ق [36:68]وَ مَنْ نُعَمِّرْهُ نُنَکسْهُ فِی الْخَلْقِ أَ فَلا یعْقِلُونَ (و کسی را عمر دراز دهیم، خلقتش را باژگونه کنیم...)
[5]- طلسم در ادبیات ما بیشتر (امّا نه فقط) به معنی نقش یا تصویری است غیرواقعی و بیشتر جادویی. این معنی را در این بیت دفتر پنجم میبینیم:
ور نه با تو گفتمی شرح طلسم کان خیالی مینماید، نیست جسم
اینجا شکستن طلسم را معانی متفاوت و گاه بسیار دوری کردهاند چون حدود جسمانی آدمی و غیره اما گویا به همان معنی وهم است. یعنی آنگاه که از وهم و خطای بینایی خود بگذری، هر سه را یکی خواهی دید.
[6]- آن جمال دل را، یا آن اتّحاد (آب و ساقی و مست) را، تو که «بر قیاس اقترانی قانعی» از این راه نخواهی دانست... «یار بینش شو نه فرزند قیاس...»
[7]- بر مُناسب شادی و بر قافیت: تو بر صورت و ظاهر عاشقی و آن موجب شادی توست، بر تناسبها و بر قافیهها (نه بر معنی). ترجمه نیکلسون:
Your reality is the form and that which is borrowed: you rejoice in what is relative and (secondary like) rhyme.
[8]- یادآور بیت سنایی:
علم کز تو ترا بنستاند جهل از آن علم به بود صدبار
سروش معتقد است که این ابیات نقدی است بر اوحدالدین کرمانی و شیوه او «زان مینگرم به چشم سَر در صورت...». در این خصوص، رک:
گرچه شد معنی درین صورت پدید صورت از معنی قریب است و بعید د یکم
[9]- مصرع دوم گویا مثلی بوده است که شهیدی از امثال و حکم اینگونه میآورد «پالان بزنی چو برنیایی با خر» و همچنین «به خر دستش نمیرسد پالانش را میزند». اما در این دو شاهد، ذکری از ندیدن خر نیست. اینجا به هر شکل مشغول شدن به پالان است در جایی که خر جَسته و گریخته است.
[10]- لت دوم: مقصود قالبی که برای درّ و گوهر میسازند. قلب در اینجا به معنی تقلّبی نیست، بلکه به همان معنی دل است. گوهر دل آدمی (یا جان او)، مایه صد تن است...
[11]- ترجمه: «پیامبر بر چارپایی بیپالان سوار میشد و گویند پیامبر پیاده سفر میکرد.». روایت است که پیامبر بر خر بیپالان سوار میشد. «کانَ یَرکِب الحِمارَ عُریاناً لَیسَ عَلَیهِ شَیءٌ» (احادیث مثنوی)
[12]- باید بار صبر و شکُر را ببرد. باید که بر نفسِ خود این بار را بگذاری..
[13]- «وزر» بار است و «وازر» باربردارنده یا حملکننده. ماخوذ از عبارتی قرآنی در چند موضع از جمله: ق [35:18] وَ لا تَزِرُ وازِرَةٌ وِزْرَ أُخْری
[14]- طمع خام: تمنای امری که ممکن نباشد، کنایه از توقع داشتن به چیزی که قابل حصول نباشد. (لغت نامه). در مثنوی بارها آمده است:
گوش تو پر بوده است از طمع خام پس طمع کَر میکند کور ای غلام د دوم
[15]- مه: نه
گفت رو، مه تو رهی مه آینهت دایما در بغض و کینی و عِنت د سوم
[16]- حدیث: ایّاکُم وَ اللَّوَّ فَانَّ اَللَّوَّ یفتحُ عَمَلَ الشَّیطانِ (از اگر بپرهیزید که اگر، کار شیطان را میگشاید) (احادیث مثنوی)
[17]- دکتر شهیدی اگر گفتن منافق را اشاره به این آیه دانسته است: [6:148] سَیقُولُ الَّذِینَ أَشْرَکوا لَوْ شاءَ اللَّهُ ما أَشْرَکنا وَ لا آباؤُنا (مشرکان خواهند گفت اگر خدای خواستی، ما و پدرانمان مشرک نبودیم)
[18]- تزویر: از مصدر زور (دروغ): آراستن به دروغ، حیلت سازی (شرح شهیدی)
مرغکان در طمع دانه شادمان سوی آن تزویر پرّان و دوان د سوم
[19]- زرّ خالص بر آن ناسره پرتوی زده است... زرّ خالص بارها در مثنوی آمده است: «زر خالص در دل آتش خوشست» و یا:
زرّ خالص را و زرگر را خطر باشد از قَلّابِ خاین بیشتر د دوم
[20]- کاس: کاسه، ظرف
رزق ما در کاس زرّین شد عقار و آن سگان را آب تتماج و تغار د ششم
آمیختگی رنگ می و کاسه، یادآور شعر مشهور عراقی است که همزمان و حتی در قونیه معاشر مولانا بود (و آن هم البته متاثر از شعر صاحب بن عباد):
از صفای می و لطافت جام در هم آمیخت رنگ جام و مدام
همه جام است و نیست گویی می یا مُدام است و نیست گویی جام
[21]- دیده هفت رنگ: چشم ظاهربین که هفت رنگ ظاهری را میبیند.
دیدهی این هفت رنگِ جسمها درنیابد زین نقاب، آن روح را د ششم
[22]- جایِ باش: اقامتگاه. مق:
با حکیم او قصّهها میگفت فاش از مقام و خواجگان و شهر و باش د یکم
[23]- وز برای قهر او: برای جنگ با او...
[24]- احتیال: حیله کردن، حیلت به کار بردن
دیدبان دل نبیند در مجال کز کدامین رُکنِ جان آید خیال
گر بدیدی مطلعش را، ز احتیال بند کردی راهِ هر ناخوش خیال د سوم
[25]- حِقد: کینه
کاین ولیّ اللَّه را چون میزنی؟ این چه حقد است ای عدوی روشنی؟ د ششم
[26]- «بر کسی تهمت منه بر خویش گرد». یادآور:
کاو ندارد خود هنر الا همان که تسلّس میکند با این و آن د پنجم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...