مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۷۷۸ تا ۸۴۳
ملامت کردن مردم شخصی را کی مادرش را کُشت به تُهمت
آن یکی از خشم مادر را بکُشت هم به زخم خنجر و هم زخم مُشت
آن یکی گفتش که از بد گوهری یاد ناوردی تو حقِّ مادری؟
هی تو مادر را چرا کُشتی بگو؟ او چه کرد آخر بگو ای زشتخو
گفت کاری کرد کآن عاِر وی است کُشتمش کآن خاکْ ستّارِ وی است
گفت آن کس را بکُش ای محتشَم گفت پس هر روز مردی را کُشَم؟
کُشتم او را رَستم از خونهای خلق نای او بُرَّم بِه است از نایِ خَلق
نفسِ تُست آن مادر بَد خاصیت که فساد اوست در هر ناحیت [1]
هین بکُش او را که بهر آن دنی هر دمی قصدِ عزیزی میکنی
از وی این دنیای خوش بر تُست تنگ از پی او با حق و با خلقْ جنگ
نَفسْ کُشتی باز رَستی ز اعتذار کس ترا دشمن نماند در دیار [2]
گر شِکال آرد کسی بر گُفتِ ما از برای انبیا و اولیا،
کانبیا را نی که نفسِ کُشته بود پس چراشان دشمنان بود و حسود،
گوش نِه تو ای طلبکار صواب بشنو این اِشکال و شُبهت را جواب
دشمن خود بودهاند آن مُنکران زخم بر خود میزدند ایشان چنان
دشمن آن باشد که قصدِ جان کند دشمن آن نبود که خود جان میکَنَد
نیست خُفّاشک عدُوّ آفتاب او عدوّ خویش آمد در حجاب
تابش خورشید او را میکُشد رنج او خورشید هرگز کی کَشد؟
دشمن آن باشد کزو آید عذاب مانع آید لعل را از آفتاب [3]
مانع خویشند جملهی کافران از شعاعِ جوهرِ پیغامبران
کی حجاب چشم آن فردند خلق؟ چشم خود را کور و کَژ کردند خلق [4]
چون غلام هندوی کو کین کشد از ستیزهیِ خواجه خود را میکُشد
سرنگون میافتد از بام سَرا تا زیانی کرده باشد خواجه را
گر شود بیمار دشمن با طبیب ور کند کودک عداوت با ادیب 2/800
در حقیقت رهزن جان خودند راه عقل و جان خود را خود زدند
گازری گر خشم گیرد ز آفتاب ماهیی گر خشم میگیرد ز آب
تو یکی بنگر، کِرا دارد زیان؟ عاقبت که بود سیاهاختر از آن؟ [5]
گر ترا حقّ آفریند زشترو هان مشو هم زشترو هم زشتخو
ور برد کَفشت، مرو در سنگلاخ ور دو شاخ استت، مشو تو چار شاخ [6]
تو حسودی کز فلان من کمترم میفزاید کمتری در اخترم [7]
خود حسد نُقصان و عیبی دیگرست بلکه از جمله کَمیها بتّرست
آن بلیس از ننگ و عارِ کمتری خویش را افکند در صد ابتری
از حسد میخواست تا بالا بود خود چه بالا، بلکه خونپالا بود [8]
آن ابوجهل از محمّد ننگ داشت وز حسد خود را به بالا میفراشت
بوالحَکَم نامش بُد و بوجهل شد ای بسا اهل از حسد نااهل شد
من ندیدم در جهان جُست و جو هیچ اهلیّت به از خوی نکو [9]
انبیا را واسطه زان کرد حق تا پدید آید حسدها در قلق [10]
زآن که کس را از خدا عاری نبود حاسد حق هیچ دیّاری نبود [11]
آن کسی کِش مثلِ خود پنداشتی زان سبب با او حسد برداشتی [12]
چون مقرَّر شد بزرگیّ رسول پس حسد ناید کسی را از قبول
پس بهر دوری وَلیّی قایم است تا قیامت آزمایش دایم است
هر که را خوی نکو باشد بِرَست هر کسی کو شیشهدل باشد شکست [13]
پس امامِ حیّ قایم آن ولیست خواه از نسل عُمَر خواه از علیست [14]
مَهدی و هادی وی است ای راهجو هم نهان و هم نشسته پیش رو
او چو نورست و خِرَد جبریل اوست و آن ولیّ کَم ازو قندیل اوست [15]
و آن که زین قندیلْ کَم، مِشکات ماست نور را در مرتبه ترتیبهاست
ز آن که هفصد پرده دارد نورِ حق پردههای نور دان چندین طبق [16]
از پس هر پرده قومی را مقام صف صفاند این پردههاشان تا امام
اهل صفِّ آخرین از ضعف خویش چشمشان طاقت ندارد نورِ بیش
و آن صفِ پیش از ضعیفیّ بصر تاب نارد روشنایی بیشتر
روشنایی کو حیاتِ اوَّل است رنجِ جان و فتنهی این احول است [17]
احولیها اندک اندک کَم شود چون ز هفصد بگذرد او یَم شود
آتشی که اصلاحِ آهن یا زَر است کی صلاح آبی و سیب تَر است؟
سیب و آبی خامیی دارد خفیف نی چو آهن، تابشی خواهد لطیف
لیک آهن را لطیف آن شعلههاست کو جذوب تابش آن اژدهاست [18]
هست آن آهن فقیر سختکَش زیر پُتک و آتش است او سرخ و خوش
حاجبِ آتش بود بی واسطه در دل آتش رود بیرابطه
بیحجاب آبِ و فرزندان آب پختگی ز آتش نیابند و خطاب [19]
واسطه دیگی بود یا تابهای همچو پا را در رَوش پاتابهای [20]
یا مکانی در میان تا آن هوا میشود سوزان و میآرد به ما
پس فقیر آنست کو بیواسطه است شعلهها را با وجودش رابطه است
پس دلِ عالَم وی است ایرا که تن میرسد از واسطهی این دل به فَن [21]
دل نباشد، تن چه داند گفت و گو؟ دل نجوید، تن چه داند جُست و جو؟
پس نظرگاه شعاع آن آهن است پس نظرگاه خدا دل، نه تن است
بس مثال و شرح خواهد این کلام لیک ترسم تا نلغزد وَهمِ عام
تا نگردد نیکویّ ما بَدی این که گفتم هم نبُد جز بیخودی
پای کژ را کفشِ کژ بهتر بود مر گدا را دستگه بر در بود [22]
[1]- این حکایت و مضمون در فیه مافیه: «گفت مادر را چرا کشتی؟ گفت چیزی دیدم لایق نبود. گفت آن بیگانه را میبایست کُشتن، گفت هر روز یکی را کشم؟ اکنون هرچه ترا پیش آید نفس خود را ادب کن تا هر روز با یکی جنگ نباید کردن.» تصحیح توفیق سبحانی ص ۱۴۱
[2]- اعتذار را شهیدی «پوزش خواستن» معنی کرده و آن را مرتبط با گناهان نفس دانسته است. اعتذار اما در مثنوی ببیشتر به معنی بهانهجویی است که مناسب با سیاق کلام در ابیات پیشین هم هست. مق:
خشم در تو شد بیان اختیار تا نگویی جبریانه اعتذار د پنجم
همچنین این بیت دیوان:
گفتم که ناتوانم و رنجورم از فراق گفتا بگیر هین که گهِ اعتذار نیست..
[3]- آن که لعل را از آفتاب منع میکند با لعل دشمنی کرده است و نه با آفتاب.
[4]- فرد: پیامبر، خورشید هم میتوان گرفت.
[5]- یکی: باری، نوبتی
یکی سوی ایشان نگر تا کهاند بر این گونه تازان ز بهر چهاند فردوسی
[6]- برد: هر دو صورت بَرَد (توسّط دزدی به مثال) و بُرَد (پاره شود) خواندهاند.
دو شاخ و چهار شاخ: شهیدی توضیح میدهد که هر دو نوعی شکنجه و تعذیب بوده است. چهار شاخ که امروزه در ترکیب «چارشاخ ماندن» باقی مانده، گویا، چنان که از بیت هم برمیآید، شکنجه بدتری بوده است. به معنی ساده لفظی آن هم میتوان گرفت، دو عیبت را چهار عیب نکن.
[7]- لت دوم: (و هر روز) هم کمتر میشوم. یا (با قبول کمتر بودن از فلان) جایگاهم بدتر میشود....
[8]- خونپالا: خونریز، آن که خون گریه کند. پالودن به معنی فروریختن است. در شاهنامه:
حلق ببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خونپالای خویش
سرآمد مرا روزگار پزشک تو بر من مپالای خونین سرشک فردوسی
نیمبیت دوم ابهامی دارد. گویا به این معنی که شیطان میخواست تا بالا باشد (قالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ)، چه بالا، که میخواست (از حرص خود) خونریز باشد («تا که دشمنزادگان را میکُشم» چنانکه قابیل به وسوسه او هابیل را کشت؟). شهیدی معنی کرده که: «چه بالایی، که اینک اشک خونین میریزد.»
[9]- اهلیّت: شایستگی، سزاواری
پس تفحص کرد کاین سعی که بود؟ شاه را اهلیّت من کی نمود؟ د چهارم
استاد فروزانفر چندین حدیث برای مضمون بیت آورده است. اما مولانا اینجا اشاره به حدیث یا خبری ندارد.
[10]- قلق: اضطراب، در اینجا به معنی تشویش و تحریک است.
تا به آخر چون بگردانی ورق از پشیمانی نیفتم در قلق د ششم
[11]- دیّار: رک:
خانه خالی ماند و یک دیّار نه جز طبیب و جز همان بیمار نه د یکم
[12]- چنان که پیشتر آمده بود که:
گفته اینک ما بشر ایشان بشر ما و ایشان بستهی خوابیم و خور د یکم
[13]- چنان که در دفتر آخر درباره فرزندان جان و دل (و نه آب و گلِ) پیامبر میآورد:
آن خلیفهزادگان مقبلش زادهاند از عنصر جان و دلش،
گر ز بغداد و هری یا از ریاند بی مزاج آب و گل نسل ویاند د ششم
[14]- شیشهدل: نازکدل، سست و کمتحمّل. مق:
تو چه دانی ذوق صبر ای شیشهدل؟ خاصه صبر از بهر آن نقشِ چگل د دوم
[15]- او چو نور است..: همچنان اشاره به آن امامِ حیّ قایم است...
خِرَد جبریل اوست: یعنی خرد فرستاده اوست؟ خرد همچون جبریل است که نمیتواند از مقامی بالاتر برود و به او نزدیک شود؟ نیکلسون در ترجمه، خرد را عقل کلّی دانسته است. نیاز به بررسی دارد.
[16]- برای احادیث با مضمون حجب نورانی و ظلمانی، رک به احادیث مثنوی. هیچ یک از احادیث البته اشاره به هفتصد ندارند اما مولانا در فیه مافیه باز همین هفتصد را دارد: «پس آنچه میگویند هفتصد پرده است از ظلمت و هفتصد از نور...»
[17]- آن روشنایی که مایه حیات اولی است مایه هلاک آخری است.
[18]- اژدها: آتش
[19]- ظاهراً باید اینگونه خوانده شود: بی حجابی، آب و فرزندان آب... نسخه نیکلسون هم بیحجابی آمده... مثنوی به خطِ نسخِ وصال شیرازی را هم دیدم که آنجا هم بیحجابی است. ترجمه نیکلسون: Without some screen, water and water's children get no cooking
شهیدی و سروش فرزندان آب را میوه دانستهاند.
[20]- پاتابه: پاپیچ، آنچه به دور پا (بیشتر به قصد دفع سرما) میپیچیدهاند. در قصه موسی و شبان:
چارق و پاتابه لایق مر تراست آفتابی را چُنینها کی رواست؟ د دوم
[21]- «ولی» به موجب مرتبتش واسطه فیض الهی است پس چون قلب این عالم است در مقابل دیگر خلق که در حکم تناند.
[22]- جای گدا بر درگاه است و به موجب جایگاهش رخصت آمدن به درون را ندارد. (شرح شهیدی)
کم مبادا زین جهان این دید و داد...