مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۹۰۶ تا ۹۵۹
قسم غلام در صدق و وفای یار خود از طهارت ظنّ خود
گفت نه واللهِ بالله العظیم مالک المُلک و به رَحمان و رحیم
آن خدایی که فرستاد انبیا نه به حاجت بل به فَضل و کبریا [1]
آن خداوندی که از خاکِ ذلیل آفرید او شهسواران جلیل
پاکشان کرد از مزاجِ خاکیان بگذرانید از تَکِ افلاکیان [2]
بر گرفت از نار و نور صاف ساخت وانگه او بر جملهی انوار تاخت [3]
آن سَنابرقی که بر ارواح تافت تا که آدم معرفت زان نور یافت [4]
آن کز آدم رُست و دَست شیث چید پس خلیفهش کرد آدم کآن بدید [5]
نوح از آن گوهر که برخوردار بود در هوای بحرِ جان دُربار بود [6]
جان ابراهیم از آن انوارِ زَفت بیحذر در شعلههای نار رفت
چون که اسمعیل در جویش فتاد پیش دشنهی آبدارش سر نهاد [7]
جان داوود از شعاعش گرم شد آهن اندر دستبافش نرم شد [8]
چون سلیمان بُد وصالش را رضیع دیو گَشتش بنده فرمان و مطیع [9]
در قضا یعقوب چون بنهاد سَر چشم روشن کرد از بوی پسر
یوسف مهرو چو دید آن آفتاب شد چنان بیدار در تعبیرِ خواب
چون عصا از دست موسی آب خورد مُلکت فرعون را یک لقمه کرد [10]
نردبانش عیسی مریم چو یافت بر فراز گُنبد چارم شتافت
چون محمّد یافت آن ملک و نَعیم قرص مه را کرد او در دَمْ دو نیم
چون ابوبکر آیت توفیق شد با چنان شه صاحب و صدّیق شد [11]
چون عُمَر شیدای آن معشوق شد حقّ و باطل را چو دل فاروق شد
چون که عثمان آن عیان را عین گشت نور فایض بود و ذی النورین گشت [12]
چون ز رویش مرتضی شد دُرفشان گشت او شیرِ خدا در مَرجِ جان [13]
چون جنید از جُند او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد [14]
بایزید اندر مزیدش راه دید نام قُطبُ العارفین از حق شنید [15]
چون که کرخی کرخِ او را شد حرس شد خلیفهی عشق و ربّانی نفس [16]
پور اَدهم مرکب آن سو راند شاد گشت او سلطانِ سلطانان داد [17]
وان شقیق از شقّ آن راه شگرف گشت او خورشید رای و تیزطَرْف [18]
صد هزاران پادشاهان نهان سرفرازانند زان سوی جهان [19]
نامشان از رشکِ حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را برنخواند
حقّ آن نور و حق نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان،
بحرِ جان و جانِ بحر ار گویمش نیست لایق، نام نو میجویمش
حقّ آن آنی که این و آن ازوست مغزها نِسبت بدو باشند پوست
که صفات خواجهتاش و یار من هست صد چندان که این گفتار من
آن چه میدانم ز وصف آن ندیم باورت ناید چه گویم ای کریم
شاه گفت اکنون از آن خود بگو چند گویی آن این و آن او
تو چه داری و چه حاصل کردهای؟ از تک دریا چه دُرّ آوردهای؟ [20]
روز مرگ این حسِّ تو باطل شود نور جان داری که یارِ دل شود؟
در لحد کین چشم را خاک آگَند هست آن چه گور را روشن کُند؟
آن زمان که دست و پایت بردَرَد پرّ و بالت هست تا جان برپَرد؟
آن زمان کین جان حیوانی نماند جان باقی بایدت بر جا نِشاند
شرط من جا بِالحَسَن نه کَردن است این حَسَن را سوی حضرت بُردن است [21]
جوهری داری ز انسان یا خری؟ این عَرَضها که فنا شد چون بَری؟ [22]
این عَرَضهای نماز و روزه را چون که لایَبقَی زَمَانَین انتَفی [23]
نَقل نتوان کرد مر اَعراض را لیک از جوهر بَرند اَمراض را [24]
تا مبدَّل گشت جوهر زین عَرَض چون ز پرهیزی که زایل شد مرض
گشت پرهیزِ عَرَض، جوهر، به جَهد شد دهان تلخ از پرهیز، شهد 2/950
از زراعت خاکها شد سُنبله داروی مو کرد مو را سلسله [25]
آن نکاح زن عَرَض بُد، شد فنا جوهرِ فرزند حاصل شد ز ما
جفت کردن اسپ و اشتر را عَرَض جوهر کُرّه بزاییدن غرض
هست آن بُستان نشاندن هم عَرَض کِشت، جوهر گشت بستان نک غرض [26]
هم عَرَض دان کیمیا بُردن به کار جوهری زان کیمیا گر شد بیار
صیقلی کردن عَرَض باشد شها زین عَرَض جوهر همیزاید صفا [27]
پس مگو که من عملها کردهام دخلِ آن اعراض را بنما مَرَم
این صفت کردن عَرَض باشد خمش سایهی بُز را پی قُربان مَکُش [28]
[1]- به فضل و کبریا: از سر بخشش و جلالت خود، از سر رحمت و عظمت خود..
[2]- از تک افلاکیان: تک به معنی دویدن، تند دویدن... مق:
آدمی کو علَّم الاَسما بَگَست در تک چون برق این سگ بیتکست د دوم
یعنی از افلاکیان جلو زدند. ترجمه نیکلسون: and caused them to outrun the celestials
[3]- برگرفت از نار..: گویا به این معنی که نار را از آنها برگرفت، نار را از آنها گرفت و نور صاف ماند. توجیهات دیگر هم آوردهاند.
لت دوم هم گرهی دارد. به ظاهر مرجع او، همان نور صاف است که سپس بر همه انوار میتازد (پیشی میگیرد) و در ابیات بعد نام چندی از آن برگیرندگان نور از انبیا و اولیا را میآورد...
[4]- سنابرق: روشنی، درخشش. واژه قرآنی است [24:43]... يَکادُ سَنا بَرْقِهِ يَذْهَبُ بِالْأَبْصارِ. مق:
تا کجا؟ آن جا که جا را راه نیست جز سنابرق مهِ الله نیست د ششم
[5]- شَیث: پیامبر پس از آدم. نامش در قرآن نیامده. قاموس کتاب مقدس وی را فرزند سوم آدم دانستهاست. (شرح شهیدی). نام او در مثنوی، مانند همین جا، بیشتر با آدم و نوح آمده است:
از خدا بویی نه او را، نه اثر دعویش افزون ز شیث و بوالبشر د یکم
چون نظر بر ظرف افتد روح را پس دو بیند شیث را و نوح را د پنجم
[6]- لت دوم: به ظاهر یعنی در عشق و آرزوی آن بحر جان، گوهربار بود، به آن درّ و گوهر رسیده بود.
[7]- مناسبت جوی و صفت آبدار. (شرح شهیدی)
[8]- دستباف: (در اینجا) بافته و ساخته دست. مق:
خود اگر کفرست و گر ایمان او دستباف حضرت است و آن او د دوم
ق [34:10] وَ لَقَدْ آتَینا داوُدَ مِنَّا فَضْلاً... وَ أَلَنَّا لَهُ الْحَدِیدَ
[9]- رضیع: شیرخوار
پس رسولش گفت ای طفل رضیع چیست نامت بازگو و شو مطیع د سوم
بنده فرمان: بندهی فرمان، بنده. بارها در مثنوی آمده است:
باز گفتند ار کساد و گر روا چیست بر ما بنده فرمانیم ما د چهارم
اشاره به این که دیوان برای سلیمان کار میکردند «کار کن دیوا، سلیمان زنده است».
[10]- آب خورد: شهیدی آن را نیرو گرفتن دانستهاست و ممکن است اشاره به زدن عصا به آب نیل و شکافتن آن باشد.
[11]- صاحب: اشاره به همراهی ابوبکر با رسول در هجرت از مکه به مدینه (شرح شهیدی)، همصحبت
[12]- لت اول: چون چشمه آن نور شد...
ذی النّورَین: لقب عثمان بن عفان. گویند از آن جهت که با دو دختر پیامبر، یکی پس از دیگری، ازدواج کرده بود.
[13]- شیر خدا: اسدالله، بارها در مثنوی آمده است.
مَرج: مَرغ، مَرغزار
او بود محروم از صحرا و مَرج عمر او اندر گِرهکاریست خرج د دوم
[14]- جُنید: ابوالقاسم بن محمد، وفات 297 ه.ق.
[15]- بایزید: طیفور بن عیسی بن آدم، وفات 261 یا 264 ه.ق.
مزید: اشاره به «بایزید جواب نوشت که اینجا مرد هست که در شبانروزی دریای ازل و ابد را درمیکشد و نعره هل من مزید میزند» رک (شرح شهیدی به نقل از تذکرة الاولیا)
قطب العارفین از حق شنید: بایزید مشهور است به «سلطان العارفین» و در تذکرة الاولیا آمده است که «خطابی شنیدم که بدین یک ادب که نگاه داشتی، نامت بلند گردانیدم. چنانکه تا قیامت گویند سلطان العارفین بایزید». مولانا در دفتر سوم هر دو عنوان را آورده:
این کمینه جهد او بُد بهر دین گشت او سلطان و قطب العارفین د سوم
[16]- کرخی: ابومحفوظ معروف بن فیروزان از محله کرخ بغداد، وفات 200 ه.ق.
کرخ: شهیدی به نقل از نیکلسون، آن را واژهای آرامی به معنی سنگر یا دژ دانستهاست. دهخدا یکی از معانی کرخ را خانه و مسکن ذکر کرده اما شاهدی نیاورده است. سروش آن را همان کرخ، محلّهای در بغداد، که نام معروف کرخی برگرفته از آن است، دانسته و آن را مجازاً محله یا همان سکونتگاه دانسته است.
[17]- پور ادهم: ابراهیم ابن ادهم بن منصور بلخی. کنیت او ابواسحاق است. وفات 161 یا 162. گویند از امیر زادگان بلخ بود که به زهد روی آورد. در شام در جنگ با رومیان شرکت کرد.
مرکب آن سو راند: شهیدی آورده که این تعبیر شاید به خاطر آن است که ادهم یکی از نامهای اسب است. اما جدای این مراعات النظیر گویا اشاره به داستانی دارد که در تذکرة الاولیا آمده است: «(ابراهیم) گفت: اسب زین کنید که به شکار میروم که مرا امروز چیزی رسیده است. نمیدانم چیست. خداوندا! این حال به کجا خواهد رسید؟... در راه آوازی شنید که: انتبه، بیدار گرد... چهارم بار آواز شنود... ناگاه آهویی پدید آمد... به سخن آمد که مرا به صید تو فرستادهاند. تو مرا صید نتوانی کرد... توبهای کرد نصوح... و به خلعت فقر درپوشید»
[18]- شقیق بلخی: ابوعلی شقیق بن ابراهیم بلخی، وفات 194 ه.ق.
شقّ: قطع کردن و شقّ راه، طی کردن راه است. شهیدی میگوید که در این سخن مولانا تلمیحی است به داستانی که عطّار آورده: «وی نخست بازرگان بود و به ترکستان رفت و بر بتخانهای گذشت. بتپرستی را دید که پیش بت زاری میکرد. شقیق گفت چرا پیش آنکه تو را آفریده زاری نکنی؟ گفت اگر چنین است که تو میگویی مگر قادر نیست که در شهر تو روزی دهد تا بدینجا نیایی؟ شقیق از این سخن بیدار شد». شاهد چندانی نیست که مولانا نظر به این داستان داشته باشد.
تیزطرْف: تیزچشم. طَرْف به معنی چشم است. مق:
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف پیش و پس یک دم نبیند هیچ طَرْف د یکم
[19]- گویا اشاره به حدیث قدسی: اولیائی تَحتَ قِبابی لایَعرِفُهُم غَیری.
رشک اینجا به معنی غیرت. مانند:
عیبها از رَدِّ پیران عیب شد غیبها از رشک ایشان غیب شد د دوم
[20]- تک: ته، قعر. خوانش شهیدی از نسخه قونیه تگ است.
ای تو شیری در تک این چاه فَرد نفسْ چون خرگوش خونت ریخت و خورد د یکم
[21]- ق [6:160] مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها... (آن که نیکی آورد...). به این معنی که وعده حق منوط به انجام کار نیکو نیست، بلکه باید آن فعل را به عالم باقی برد (به واقع تاثیر آن که بر روح یا جان آدمی میماند و قابل انتقال میگردد).
[22]- از این جا مولانا بحثی بلندبالا در باب عرض و جوهر را آغاز میکند. از این رو، سخن یا تعریف او را در فیه مافیه میآوریم که «تو جوهری و هر دو جهان مر ترا عرض. چون عرض است بر عرض نباید ماندن زیرا این جوهر چون نافهی مشک است و این عالم و خوشیها همچون بوی مشک، این بوی مشک نماند زیرا عرض است هرکه ازین بوی مُشک را طلبید نه بوی را و بر بوی قانع نشد نیک است اما هر که بر بوی مشک قرار گرفت آن بَد است زیرا دست به چیزی زده است که آن در دست او نماند، زیرا بوی صفت مُشک است چندان که مُشک را روی درین عالم است به وی میرسد چون در حجاب رود و روی در عالم دیگر آرد آنها که به بوی زنده بودند بمیرند زیرا بوی ملازم مشک بود آن جا رفت که مشک جلوه میکند. پس نیکبخت آنست که از بوی بر وی زند و عین او شود بعد از آن او را فنا نماند و در عین ذات مشک باقی شد و حُکم مشک گیرد بعد از آن وی به عالم بوی رساند...»
[23]- لایبقی...: در مکتب اشعری، عرض در دو زمان نمیماند و پیوسته در تجدد است. (شهیدی). برای تفصیل در مباحث کلامی مرتبط، رک به آینه دوم، عبدالکریم سروش.
[24]- اگرچه عرض قابل نقل نیست اما زوال پذیر هست چنانکه بیماری (عرض) از تن (جوهر) زایل میشود و هم در آن تأثیر میکند و آن را مبدّل میکند.
[25]- لت دوم: داروی مو، از مو زنجیری ساخت. یعنی آن را درمان کرد...
[26]- در لت دوم «بستان» را میتوان مانند مصرع اول بُستان خواند. یعنی کِشت (همان بُستان نشاندن) عرض است و اینک بُستان که جوهر است. یا کشت را به معنی محصول گرفت که جوهر است و بستان را در لت دوم بِستان (بگیر) خواند و آن را جناسی دانست که مولانا به کار برده است. نیکلسون ترجمه کرده:
the produce of the garden became the substance—behold the object (for which the garden was planted)! (گویا بنگر بوده است در چاپ نیکلسون به جای بستان؟)
[27]- شها خطاب به شاه نیست، چرا که گوینده خودِ شاه است در خطاب به غلام.
[28]- این صفت کردن..: این توصیفات همه عرض است..
کم مبادا زین جهان این دید و داد...