مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۸۴۴ تا ۹۰۵
امتحان پادشاه به آن دو غلام کی نو خریده بود
پادشاهی دو غلام ارزان خرید با یکی زان دو سخن گفت و شنید
یافتش زیرکدل و شیرینجواب از لب شکّر چه زاید؟ شکّرآب
آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پَرده است بَر دَرگاهِ جان
چون که بادی پَرده را در هم کشید سِرّ صحن خانه شد بر ما پدید
کاندر آن خانه گُهر یا گَندم است گنج زر یا جمله مار و کزدم است
یا درو گنج است و ماری بر کَران زآن که نبود گنجِ زر بی پاسبان
بیتأمّل او سخن گفتی چنان کز پسِ پانصد تأمّل دیگران 2/850
گفتیی در باطنش دریاستی جمله دریا گوهر گویاستی
نور هر گوهر کزو تابان شدی حق و باطل را ازو فُرقان شدی
نورِ فُرقان فرق کردی بهر ما ذرّه ذرّه حقّ و باطل را جدا [1]
نورِ گوهر نور چشمِ ما شدی هم سؤال و هم جواب از ما بُدی
چشم کَژ کردی دو دیدی قرص ماه چون سؤال است این نظر در اِشتباه [2]
راست گردان چشم را در ماهتاب تا یکی بینی تو مَه را نک جواب [3]
فکرتت که کَژ مبین نیکو نگر هست هم نور و شعاع آن گُهر
هر جوابی کان ز گوش آید به دِل چشم گفت از من شنو آن را بهِل [4]
گوش دلّاله است و چشم اهلِ وصال چشمْ صاحبحال و گوشْ اصحابِ قال [5]
در شنودِ گوش، تبدیلِ صِفات در عیانِ دیدهها تبدیل ذات [6]
ز آتش ار علمت یقین شد از سخُن پختگی جو در یقین منزل مکن
تا نسوزی نیست آن عین الیقین این یقین خواهی در آتش درنشین
گوش چون نافذ بود دیده شود ورنه قُل در گوش پیچیده شود [7]
این سخن پایان ندارد باز گرد تا که شه با آن غلامانش چه کرد
به راه کردن شاه یکی را از آن دو غلام و ازین دیگر پرسیدن
آن غلامک را چو دید اهل ذَکا آن دگر را کرد اشارت که بیا [8]
کافِ رحمت گفتمش تصغیر نیست جَد گُود فرزندکم تحقیر نیست
چون بیامد آن دوم در پیش شاه بود او گندهدهان دندان سیاه
گرچه شه ناخوش شد از گفتار او جُست و جویی کرد هم ز اسرار او
گفت با این شکل و این گندِ دهان دور بنشین لیک آن سوتر مران
که تو اهل نامه و رقعه بُدی نه جلیس و یار و همبقعه بُدی
تا علاجِ آن دهان تو کنیم تو حبیب و ما طبیب پُرفنیم
بهر کیکی نوگلیمی سوختن نیست لایق، از تو دیده دوختن [9]
با همه بنشین دو سه دستان بگو تا ببینم صورت عقلت نکو [10]
آن ذکی را پس فرستاد او به کار سوی حمّامی که رو خود را بخار [11]
وین دگر را گفت خَه تو زیرکی صد غلامی در حقیقت نه یکی
آن نهای که خواجهتاش تو نمود از تو ما را سَرد میکرد آن حسود
گفت او دزد و کژ است و کژنشین حیز و نامرد و چُنین است و چُنین
گفت: پیوسته بُدست او راستگو راستگویی من ندیدستم چو او
راستگویی در نهادش خِلقتیست هرچه گوید، من نگویم آن تَهیست [12]
کژ ندانم آن نکواندیش را متّهم دارم وجود خویش را
باشد او در من ببیند عیبها من نبینم در وجودِ خود شَها
هر کسی گر عیب خود دیدی ز پیش کی بُدی فارغ وی از اصلاح خویش؟
غافلاند این خلق از خود ای پدر لاجرم گویند عیبِ همدگر
من نبینم روی خود را ای شَمَن من ببینم روی تو، تو روی من [13]
آن کسی که او ببیند روی خویش نورِ او از نورِ خلقان است بیش
گر بمیرد دید او باقی بود زآن که دیدش دید خلّاقی بود [14]
نور حسّی نبود آن نوری که او روی خود محسوس بیند پیش رو
گفت اکنون عیبهای او بگو آنچنان که گفت او از عیب تو
تا بدانم که تو غمخوار منی کدخدای مُلکت و کار منی [15]
گفت ای شه من بگویم عیبهاش گرچه هست او مر مرا خوش خواجهتاش
عیب او مِهر و وفا و مَردمی عیب او صدق و ذکا و همدمی
کمترین عیبش جَوامردی و داد آن جوامردی که جان را هم بداد
صد هزاران جان خدا کرده پدید چه جوامردی بود کان را ندید؟ [16]
ور بدیدی کی به جان بُخلش بُدی؟ بهرِ یک جان کی چنین غمگین شدی؟
بر لب جو بُخلِ آب آن را بود کو ز جوی آب نابینا بود
گفت پیغامبر که هر که از یقین داند او پاداش خود در یوم دین، [17]
که یکی را دَه عوض میآیدش هر زمان جودی دگرگون زایدش [18]
جود، جمله از عوضها دیدن است پس عوض دیدن ضدِ ترسیدن است
بُخل نادیدن بود اَعواض را شاد دارد دیدِ دُرّ خوّاض را [19]
پس به عالم هیچ کس نبود بخیل زآن که کس چیزی نبازد بیبدیل [20]
پس سخا از چشم آمد نه ز دست دید دارد کار، جُز بینا نرست 2/900
عیب دیگر این که خودبین نیست او هست او در هستی خود عیبجو
عیبگوی و عیبجوی خود بُدست با همه نیکو و با خود بَد بُدست
گفت شه جَلدی مکن در مدح یار مدحِ خود در ضمنِ مدح او میار [21]
زآن که من در امتحان آرم ورا شرمساری آیدت در ماوَرا [22]
[1]- شهیدی «فرقان» را در اینجا قرآن دانسته است. اینجا مولانا از نور گوهر دریای وجود آن غلام فاصله میگیرد و از نور فرقان میگوید که حق و باطل را از هم جدا میکند. آن را تخصیص به قرآن یا غیر آن نکرده است چنان که به مثال نیکلسون آن را عقل کلی دانسته است.
[2]- لت دوم: اشتباه در اینجا یعنی مشابهت، شباهت (سروش). در معنی خود اشتباه، خطا و سرگشتگی هم میتوان گرفت. این خطا دیدن (این نظر در اشتباه) همچون سوال است، و دیدنِ یکیِ قرصِ ماه همچون جواب. این است که هم سوال و هم جواب در ماست.
[3]- ماهتاب: ماه
آسمانی بس بلند و پر ضیا آفتاب و ماهتاب و صد سُها د سوم
[4]- مق:
کرد مردی از سخندانی سؤال حق و باطل چیست ای نیکو مقال؟
گوش را بگرفت و گفت این باطل است چشم حق است و یقینش حاصل است د پنجم
[5]- دلاله: واسطه میان خواستار و خواسته. در لفظ و معنی، مق با:
گوش انگیزد خیال و آن خیال هست دلّالهی وصال آن جمال
جهد کن تا این خیال افزون شود تا دلاله رهبرِ مجنون شود د پنجم
[6]- تبدیل صفات و ذات: چنان که در ابیات بعد آورده است. اگر علم الیقین از آتش، موجب دگرگونی صفات گردد، از نور و روشنایی و گرمی، عین الیقین، سوختن و مایه تبدیل ذات است. شنیدن در اینجا خبردار شدن و دیدن به معنی تجربه کردن و محقّق شدن است.
[7]- قُل: شهیدی «قل» را بحثهای لفظی دانسته ولی گویا اشاره دارد به «قل» های قرآن که عموماً در ابتدای آیات میآید: قُل یا ایها الذین آمنو... مق:
امر قُلْ زین آمدش کای راستین کم نخواهد شد بگو دریاست این د پنجم
به این معنی که اگر گوش نافذ نبود، کلامِ حق هم در گوش میپیچد و تاثیری نخواهد داشت.
[8]- ذکا: ذکاء، تیزهوشی، اهل ذکا: ذکی، زیرک، تیزهوش
[9]- مق:
بهر کیکی تو گِلیمی را مسوز وز صُداع هر مگس مگذار روز د یکم
[10]- دستان گفتن: گفت و گو کردن، داستان گفتن
[11]- خاریدن: ستردن دلاک شوخ را به مالش با کیسه یا لیف از تن: «گرماوهبان را در اثنای خاریدن دست بر آن عضو آمد» (سندبادنامه به نقل از لغتنامه)
[12]- تهی: به معنی خالی از حقیقت، بیمعنی، دروغ. مانند:
ز آن تغافل کن چو داعی رهی امر بَلِّغْ هست، نبود آن تهی د چهارم
[13]- شمن: بتپرست و اینجا خطابی کلّی است. در اصل به معنی راهب بودایی.
یاد میکن آن زمانی را که من چون صنم بودم، تو بودی چون شمن د یکم
[14]- دید خلّاقی: منسوب به خالق. دید خدایی (شرح شهیدی)
[15]- کدخدا: اینجا به معنی پیشکار و کارگزار
[16]- کان: که آن و از آن مقصود «صد هزاران جان»
[17]- حدیث: من أیقَنَ بِالخَلَفِ جادَ بِالعَطِیَّةِ (احادیث مثنوی)
[18]- ق [6:160] مَنْ جاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثالِها... (آن که نیکی آورد...). مق:
هر یکی جان را ستاند ده بها از نُبی خوان عشرةً أمثالها د سوم
[19]- خوّاض: خوضکننده، غوطهخورنده، غوّاص
[20]- بدیل: نظیر، عوض، بدل. بیبدیل: بینظیر و اینجا جایگزین
بیت مبهم است چرا که نادیدگان اعواض در عالم هستند.
[21]- جَلدی: تیزی، تندروی و شتابزدگی (که در مثنوی گویا بیشتر از سر اعتماد به نفس یا زیرکی برمیخیزد).
گفت توبه کردم ای سلطان که من از سر جَلدی نلافم هیچ فن د دوم
قوم گفتندش مکن جَلدی، برو تا نگردد جامه و جانت گرو د سوم
[22]- ماورا: آن سو، طرف دیگر و یا پایان کار
کم مبادا زین جهان این دید و داد...