مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۴۳۱ تا ۱۵۱۰
فهم کردن مُریدان کی ذاالنّون دیوانه نشد، قاصد کرده است [1]
دوستان در قصّهی ذاالنّون شدند سوی زندان و در آن رایی زدند
کین مگر قاصد کند یا حکمتیست؟ او درین دین قبلهای و آیتیست
دورِ دور از عقل چون دریای او تا جنون باشد سَفَهفرمای او [2]
حاش لله از کمالِ جاه او کاَبرِ بیماری بپوشد ماه او
او ز شَرِّ عامه اندر خانه شد او ز ننگِ عاقلان دیوانه شد
او ز عارِ عقلِ کُندِ تنپَرست قاصدا رفتست و دیوانه شدست
که ببندیدم قَوی وَز ساز گاو بر سر و پُشتم بزن وین را مکاو [3]
تا ز زخم لَخت یابم من حیات چون قتیل از گاوِ موسی ای ثقات
تا ز زخمِ لَختِ گاوی خوش شوم همچو کُشته و گاوِ موسی گَش شوم
زنده شد کُشته ز زخم دُمّ گاو همچو مِس از کیمیا شد زرّ ساو [4]
کُشته برجَست و بگفت اسرار را وانمود آن زُمرهی خونخوار را
گفت روشن کین جماعت کُشتهاند کین زمان در خَصمیام آشفتهاند
چون که کُشته گردد این جسم گران زنده گردد هستی اسراردان
جان او بیند بهشت و نار را بازداند جملهی اسرار را
وانماید خونیان دیو را وانماید دام خدعه و ریو را [5]
گاو کُشتن هست از شرط طریق تا شود از زخمِ دُمّش جان مُفیق [6]
گاوِ نفس خویش را زوتر بکُش تا شود روح خفی زنده و به هُش
رجوع به حکایت ذاالنّون رحمة الله علیه
چون رسیدند آن نفر نزدیک او بانگ برزد هی کیانید؟ اِتَّقو
با ادب گفتند ما از دوستان بهر پرسش آمدیم اینجا به جان [7]
چونی ای دریای عقل ذوفنون؟ این چه بهتان است بر عقلت جنون؟ 1/1450
دود گلخن کی رسد در آفتاب؟ چون شود عنقا شکسته از غُراب؟
وامگیر از ما بیان کن این سخُن ما مُحبّانیم با ما این مکُن
مر مُحبّان را نشاید دور کرد یا به روپوش و دغل مغرور کرد [8]
راز را اندر میان آور شها رو مکن در ابر پنهانی مها
ما مُحِبّ و صادق و دلخستهایم در دو عالم دل به تو دربستهایم
فحش آغازید و دشنام از گزاف گفت او دیوانگانه زی و قاف [9]
برجهید و سنگ پرّان کرد و چوب جملگی بگریختند از بیمِ کوب
قهقهه خندید و جُنبانید سَر گفت باد ریش این یاران نگر [10]
دوستان بین، کو نشان دوستان؟ دوستان را رنج باشد همچو جان
کی کران گیرد ز رنج دوست، دوست؟ رنجْ مغز و دوستی آن را چو پوست
نی نشان دوستی شد سرخوشی در بلا و آفت و محنتکشی؟
دوست همچون زر، بلا چون آتش است زرِّ خالص در دل آتش خوش است [11]
امتحان کردن خواجهی لقمان، زیرکی لقمان را
نی که لقمان را که بندهی پاک بود روز و شب در بندگی چالاک بود
خواجهاش میداشتی در کار پیش بهترش دیدی ز فرزندان خویش
زآن که لقمان گرچه بندهزاد بود خواجه بود و از هوا آزاد بود [12]
گفت شاهی شیخ را اندر سخُن چیزی از بخشش ز من درخواست کُن
گفت ای شه شرم ناید مر ترا که چنین گویی مرا؟ زین برتر آ
من دو بنده دارم و ایشان حقیر وآن دو بر تو حاکمانند و امیر
گفت شه آن دو چِهاند؟ این زلّت است گفت آن یک خشم و دیگر شهوت است [13]
شاه آن دان کو ز شاهی فارغ است بی مه و خورشید نورش بازغ است [14]
مخزن آن دارد که مخزن ذات اوست هستی او دارد که با هستی عدوست [15]
خواجهی لقمان به ظاهر خواجهوش در حقیقتْ بنده، لقمان خواجهاش
در جهانِ بازگونه زین بسیست در نظرشان گوهری کَم از خسیست
مر بیابان را مَفازه نام شد نام و رنگی عقلشان را دام شد [16]
یک گُرُه را خود مُعرِّف جامه است در قبا گویند کو از عامه است [17]
یک گُرُه را ظاهر سالوسِ زهد نور باید تا بود جاسوس زهد
نور باید پاک از تقلید و غَول تا شناسد مرد را بی فعل و قول [18]
در رود در قلبِ او از راهِ عقل نقد او بیند نباشد بندِ نَقل
بندگانِ خاصِّ علّامُ الغُیوب در جهانِ جان جَواسیس القُلوب [19]
در درون دل درآید چون خیال پیش او مکشوف باشد سرِّ حال
در تن گنجشک چیست از برگ و ساز که شود پوشیده آن بر عقلِ باز؟
آن که واقف گشت بر اسرار هو سِرّ مخلوقات چه بود پیش او؟
آن که بر افلاک رفتارش بود بر زمین رفتن چه دشوارش بود؟ [20]
در کف داود کآهن گشت موم موم چه بود در کف او ای ظَلوم؟ [21]
بود لقمان بندهشکلی خواجهای بندگی بر ظاهرش دیباجهای [22]
چون رود خواجه به جای ناشناس در غلام خویش پوشاند لباس
او بپوشد جامههای آن غلام مر غلام خویش را سازد امام
در پِیاش چون بندگان در ره شود تا نباید زو کسی آگه شود
گوید ای بنده تو رو بر صدر شین من بگیرم کفش چون بندهی کِهین
تو درشتی کن مرا دشنام ده مر مرا تو هیچ توقیری منه [23]
ترک خدمت، خدمت تو داشتم تا به غربت تخم حیلت کاشتم [24]
خواجگان این بندگیها کردهاند تا گمان آید که ایشان بندهاند
چشمپُر بودند و سیر از خواجگی کارها را کردهاند آمادگی [25]
وین غلامان هوا بر عکس آن خویشتن بنموده خواجهی عقل و جان
آید از خواجه رَه افکندگی ناید از بنده به غیر بندگی [26]
پس از آن عالم بدین عالم چنان تَعبیتها هست برعکس این بدان [27]
خواجهی لقمان ازین حال نهان بود واقف دیده بود از وی نشان
راز میدانست و خوش میراند خر از برای مصلحت آن راهبَر [28]
مر ورا آزاد کردی از نخست لیک خشنودیّ لقمان را بجُست
زآن که لقمان را مراد این بود تا کَس نداند سِرّ آن شیر و فتَی 2/1500
چه عجب گر سِر ز بَد پنهان کنی این عجب که سِر ز خود پنهان کنی
کار پنهان کن تو از چشمان خود تا بود کارت سلیم از چشم بَد
خویش را تسلیم کن بر دام مُزد وانگه از خود بی ز خود چیزی بدُزد [29]
میدهند افیون به مَرد زخممند تا که پیکان از تنش بیرون کنند
وقت مرگ از رنج او را میدرند او بدان مشغول شد جان میبَرند
چون به هر فکری که دل خواهی سپرد از تو چیزی در نهان خواهند بُرد
پس بدان مشغول شو کان بهتر است تا ز تو چیزی برد کان کهتر است
هرچه تحصیلی کنی ای مُعتنی میدرآید دُزد از آن سو کایمنی [30]
بار بازرگان چو در آب اوفتد دست اندر کالهی بهتر زند
چون که چیزی فوت خواهد شد در آب ترک کمتر گوی و بهتر را بیاب
[1]- قاصد: از قصد، به عمد
گفت آخِر او ز من مسکینتَر است گفت قاصد کرده است او را زر است د دوم
[2]- لت دوم: که جنون او را به سفاهت وادارد.
[3]- ساز گاو: لَخت یا پارهای از گاو که بنابر قصه قرآنی به کشته زدند و مقتول زنده شد و قاتل را نمود. [2:73] فَقُلْنا اضْرِبُوهُ بِبَعْضِها کذلِک یحْی اللَّهُ الْمَوْتی. امّا معنی ساز در اینجا چندان روشن نیست. سروش آن را عضو دانسته. نیکلسون دُمِ گاو ترجمه کرده، with the tail of a cow smite me محتملاً با توجه به چند بیت بعد که «زنده شد کُشته ز زخمِ دُمِّ گاو». شهیدی هم تلویحاً معنی آن را مبهم دانسته است.
وین را مکاو: گویا از ان رو که غرابت عقلی دارد. مولانا در جایی همین مثال را در باب نشانههای قطع اسباب در قرآن میآورد:
جمله قرآن هست در قطعِ سبب عزّ درویش و هلاک بولهب...
دُمِّ گاو کشته بر مقتول زن تا شود زنده همان دم در کفن
حلقببریده جهد از جای خویش خون خود جوید ز خونپالای خویش د سوم
[4]- ساو: زر و طلای خالص را گویند که شکسته و ریزه ریزه شده باشد. خردهی زر که آتش ندیده باشد. (لغت نامه)
چو حورانند نرگسها همه سیمین طبق بر سر نهاده بر طبقها بر ز زرّ ساو ساغرها منوچهری
[5]- خونی: قاتل، کشنده
باز رو سوی علی و خونیاش وان کرم با خونی و افزونیاش د یکم
[6]- مُفیق: بهبود یافته، هوشیار، بیدار
روا بود چو تو خورشید و در زمین سایه؟ روا بود چو تو ساقی و در زمانه مفیق؟ دیوان
[7]- به جان: از سر جان و دل
[8]- مغرور: فریفته
مال دنیا شد تبسّمهای حق کرد ما را مست و مغرور و خَلَق د یکم
[9]- زی و قاف: حرفهای بیمعنی و آشفته
[10]- باد ریش: شهیدی آن را به معنی حماقت دانسته است، مرتبط با دشنام «ریش بین» اما گویا همان لاف و گزاف مقصود باشد. مق با مصیبتنامه عطار:
تا منیِّ تو زبون میداردت باد ریشت سرنگون میداردت
تا كه از پندار آیی، مستِ خواب خاك می بس بادِ ریشت را جواب
[11]- وصال شیرازی در حاشیه مثنوی خود، توضیحی بر این بیت آورده: «البلاء للولاء کاللّهب للذّهب، یعنی بلا برای دوستان، چنان که آتش برای طلاست».
[12]- بندهزاد: طفلی که از بندهای در خانهی مالک بنده متولد شود. این طفل بنده مالک بوده است. (شرح شهیدی)
[13]- زلّت: خطا، لغزش. شاه میگوید که این سخن خطاست...
[14]- بازغ: درخشان:
زآن که بینایی که نورش بازغ است از دلیل چون عصا بس فارغ است د یکم
[15]- لت اول را مق با این بیت که:
شاه آن باشد که از خود شه بود نه به مخزنها و لشکر شه شود د دوم
[16]- مفازه: اسم مکان از فوز به معنی جای رستگاری. این نام را بر بیابان بی آب و علف نهادهاند به علاقه تضاد، و سپس در آن شهرت گرفته. (شرح شهیدی) همچنین مق:
ز انکه نامی بیند و معنیش نی چون بیابان را مفازه گفتنی د پنجم
[17]- قبا: به نظر میرسد در زمان مولانا مانند قرون بعد قبا لباس همگانی بودهاست در صورتی که پیش از آن لباس امرا، بزرگان و حتی سلاطین بودهاست. (شرح شهیدی)
[18]- غول: در این بیت، هر چیز که موجب گمراهی شود. (شرح شهیدی)
[19]- جواسیس القلوب: جاسوسان دلها، که اسرار دلها بر آنها آشکارست. در دفتر چهارم گوید:
«دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بیاین همه نیز از راه دل که انّهم جواسیس القلوب فجالسوهُم بالصّدق».
و در دفتر پنجم:
و آن طبیب روح در جانش رود وز ره جان اندر ایمانش رود
حاجتش ناید به فعل و قول خوب احذروهم هُم جواسیس القلوب
در اصل سخن احمد بن عاصم انطالکی (قرن سوم) است در تذکرة الاولیا: «و گفت: چون با اهل صدق بنشینید به صدق نشینید که ایشان جاسوسان دلهااند و در دلهای شما روند و بیرون آیند.»
مق و رک به توضیحات شفیعی کدکنی بر دیوان غزلیات ص ۳۷۸
[20]- رفتار: رفتن، گام برداشتن
[21]- ظلوم: ستمکار (بر خویشتن). اینجا مقصود خطاب است.
[22]- لقمان خواجهای بندهشکل بود و بندگی بر ظاهرش چون عنوانی بود بر کتابی.
[23]- توقیر: حرمت، بزرگداشت. در لغتنامه با همین شاهد.
[24]- خدمتی که از تو توقّع دارم، ترک خدمت است.
[25]- برای لت دوم چند معنی میتوان متصور شد. آمادگی به معنی تعبیه که سه بیت بعد میآید. در این صورت، یعنی کارها را، از برای نمایش، اینگونه تعبیه کردهاند. به معنی آمادگی، میتوان گفت که آن خواجگان پنهان، کارهای آخرت را آماده میکنند و یا با احتمال بیشتر، با این تمرین بندگی، خود را برای بندگی خداوند آماده میکنند. نیکلسون هم این معنی را برگرفته است: (hence) they have made ready for (doing) the work (of slaves).
[26]- آید از خواجه رَهِ افکندگی: مبهم مینماید. چگونه از خواجه، همچون بنده در مصرع بعد، توقع افکندگی میرود؟ گویا مقصود خواجگان و سروران روحانی است که در مقابل خدا خود را افکنده میدانند. مق با ترجمه نیکلسون:
From the master (the spiritual man) comes the practice of self-abasement; from the slave (the sensual man) comes naught but slavishness.
[27]- تعبیت: در لغت آماده کردن لشگر است (شهیدی)، تعبیه، ترتیب دادن، نقشه ریختن
از قضا این تعبیه کی نادِرست؟ از قضا دان کو قضا را مُنکرست د یکم
[28]- خر راندن: پوشاندن آنچه دانسته است و گذشتن. رک:
داند و خر را همی راند خموش در رُخَت خندد برای رویپوش د یکم
[29]- مقصود اخلاص است. امید مزد و پاداش در ابتدا وسپس نادیده انگاشتن خود را.
[30]- معتنی: اعتنا کننده، پردازنده به کار (شرح شهیدی)
کیست آن کت میکشد ای مُعتنی؟ آن که مینگذاردت کاین دم زنی؟ د سوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...