مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۵۱۱ تا ۱۶۰۱
ظاهر شدن فضل و زیرکی لقمان پیش امتحان کنندگان
هر طعامی کآوریدندی به وی کَس سوی لقمان فرستادی ز پی [1]
تا که لقمان دست سوی آن بَرد قاصدا تا خواجه پسخوردش خورد
سؤر او خوردی و شور انگیختی هر طعامی کو نخوردی ریختی [2]
ور بخوردی، بیدل و بیاشتها این بود پیوندیِ بیانتها
خربزه آورده بودند ارمغان گفت رو فرزند، لقمان را بخوان
چون بُرید و داد او را یک بُرین همچو شکّر خوردش و چون انگبین
از خوشی که خورد، داد او را دوم تا رسید آن گرچها تا هفدهم [3]
ماند گرچی گفت این را من خورم تا چه شیرین خربزه است این بنگرم
او چنین خوش میخورد کز ذوق او طبعها شد مُشتَهِی و لقمهجو [4]
چون بخورد از تلخیش آتش فروخت هم زبان کرد آبله، هم حلق سوخت
ساعتی بیخود شد از تلخیّ آن بعد از آن گفتش که ای جان و جهان
نوش چون کردی تو چندین زهر را؟ لطف چون انگاشتی این قهر را؟
این چه صبر است این صَبوری ازچه روست؟ یا مگر پیش تو این جانت عدوست؟
چون نیاوردی به حیلت حُجّتی که مرا عذریست بس کُن ساعتی؟
گفت من از دست نعمتبخش تو خوردهام چندان که از شرمم دوتو
شرمم آمد که یکی تلخ از کفت من ننوشم ای تو صاحبمعرفت
چون همه اجزام از اِنعام تو رُستهاند و غرق دانه و دام تو [5]
گر ز یک تلخی کنم فریاد و داد خاک صد ره بر سَرِ اجزام باد
لذّتِ دستِ شکربَخشت بداشت اندرین بِطّیخ تلخی کی گذاشت؟ [6]
از محبّت تلخها شیرین شود از محبّت مِسّها زرّین شود
از محبّت دُردها صافی شود از محبّت دَردها شافی شود [7]
از محبّت مُرده زنده میکنند از محبّت شاه بنده میکنند
این محبّت هم نتیجهی دانش است کی گزافه بر چنین تختی نشست؟
دانش ناقص کجا این عشق زاد؟ عشق زاید ناقص امّا بر جَماد
بر جمادی رنگ مطلوبی چو دید از صفیری بانگ محبوبی شنید [8]
دانش ناقص نداند فرق را لاجرم خورشید داند برق را [9]
چون که ملعون خواند ناقص را رسول بود در تأویلْ نُقصان عقول [10]
زآن که ناقصتن بود مرحوم رحم نیست بر مرحوم، لایق لَعن و زَخم [11]
نقص عقل است آن که بد رنجوری است موجب لعنت، سزای دوری است [12]
زآن که تکمیل خردها دور نیست لیک تکمیل بدن مقدور نیست
کفر و فرعونیّ هر گَبر بعید جمله از نقصان عقل آمد پدید
بهر نقصان بدن آمد فرج در نُبی که ما عَلَی الاعمی حَرَج [13]
برقْ آفل باشد و بس بیوفا آفل از باقی ندانی بیصفا
برق خندد، بَر کی میخندد بگو؟ بر کسی که دل نهد بر نور او
نورهای چرخ ببریدهپی است آن چو لاشرقی و لاغربی کی است [14]
برق را خو یَخطَفُ الاَبصار دان نور باقی را همه اَنصار دان [15]
بر کفِ دریا فرس را راندن نامهای در نور برقی خواندن [16]
از حریصی عاقبت نادیدن است بر دل و بر عقل خود خندیدن است
عاقبتبین است عقل از خاصیَت نفس باشد کو نبیند عاقبت
عقل کو مغلوب نفس، او نفس شد مشتری ماتِ زُحَل شد نحس شد
هم درین نحسی بگردان این نظر در کسی که کرد نَحسَت درنِگَر 2/1551
آن نظر که بنگرد این جرّ و مَد او ز نحسی سوی سعدی نقب زد
زان همیگرداندت حالی به حال ضِد به ضِد پیداکنان در انتقال
تا که خوفت زاید از ذات الشّمال لذّت ذاتَ الیَمین یُرجِی الرّجال [17]
تا دو پَر باشی که مرغ یک پَره عاجز آید از پریدن ای سَره [18]
یا رها کن تا نیایم در کلام یا بده دستور تا گویم تَمام
ورنه این خواهی نه آن فرمان تراست کس چه داند مر ترا مقصد کجاست
جان ابراهیم باید تا به نور بیند اندر نار فردوس و قُصور
پایه پایه بر رود بر ماه و خور تا نماند همچو حلقه بند در
چون خلیل از آسمان هفتمین بگذرد که لا اُحِبُّ الآفلین
این جهانِ تن غلطانداز شد جز مر آن را کو ز شهوت باز شد
تتمّهی حسد آن حشم بر آن غلام خاص
قصّهی شاه و امیران و حسد بر غلامِ خاص و سلطانِ خرد،
دور ماند از جَرّ جرّار کلام باز باید گشت و کرد آن را تمام [19]
باغبان مُلکِ با اقبال و بخت چون درختی را نداند از درخت؟ [20]
آن درختی را که تلخ و رَد بود و آن درختی که یکَش هفصد بود [21]
کی برابر دارد اندر تربیت چون ببیندشان به چشم عاقبت
کان درختان را نهایت چیست بَر گرچه یکسانند این دم در نظر
شیخ کو یَنظُر بنُورِ الله شد از نهایت وز نخست آگاه شد
چشمِ آخُربین ببست از بهر حق چشمِ آخِربین گشاد اندر سبق
آن حسودان بَد درختان بودهاند تلخگوهر شوربختان بودهاند
از حسد جوشان و کف میریختند در نهانی مکر میانگیختند
تا غلام خاص را گردن زنند بیخ او را از زمانه برکَنند
چون شود فانی چو جانش شاه بود؟ بیخ او در عصمت الله بود [22]
شاه از آن اسرار واقف آمده همچو بوبَکر رَبابی تن زده [23]
در تماشای دل بَدگوهران میزدی خُنبک بر آن کوزهگران [24]
مکر میسازند قومی حیلهمند تا که شه را در فُقاعی درکُنند [25]
پادشاهی بس عظیمی بیکَران در فقاعی کی بگنجد ای خران؟
از برای شاه دامی دوختند آخر این تدبیر ازو آموختند
نحسْ شاگردی که با استاد خویش همسری آغازد و آید به پیش
با کدام اُستاد؟ اُستاد جهان پیش او یکسان هویدا و نهان
چشم او یَنظُر بنُورِ الله شده پردههای جهل را خارِق بُده
از دلِ سوراخ چون کهنه گلیم پردهای بندد به پیش آن حکیم
پرده میخندد برو با صد دهان هر دهانی گشته اشکافی بر آن
گوید آن استاد مر شاگرد را ای کم از سگ نیستَت با من وفا
خود مرا استا مگیر آهنگُسِل همچو خود شاگرد گیر و کوردل [26]
نه از منت یاریست در جان و روان؟ بی منت آبی نمیگردد روان؟
پس دل من کارگاه بخت تُست چه شکنی این کارگاه ای نادرست؟
گوییش پنهان زنم آتشزنه نی به قلب از قلب باشد روزنه؟ [27]
آخر از روزن ببیند فکر تو دل گواهیی دهد زین ذکر تو
گیر در رویت نمالد از کرم هرچه گویی خندد و گوید نعم [28]
او نمیخندد ز ذوق مالشت او همیخندد بر آن اِسگالشت [29]
پس خِداعی را خِداعی شد جزا کاسه زن کوزه بخور اینک سزا [30]
گر بُدی با تو ورا خندهی رضا صد هزاران گل شکفتی مر ترا
چون دل او در رضا آرد عمل آفتابی دان که آید در حمل [31]
زو بخندد هم نهار و هم بهار در هم آمیزد شکوفه و سبزهزار
صد هزاران بلبل و قمری نوا افکنند اندر جهان بینوا
چون که برگ روحِ خود زرد و سیاه میببینی، چون ندانی خشم شاه؟
آفتاب شاه در بُرج عتاب میکند روها سیه همچون کتاب
آن عطارد را ورقها جان ماست آن سپیدی و آن سیه میزان ماست [32]
باز منشوری نویسد سرخ و سبز تا رهند ارواح از سودا و عجز 2/1600
سرخ و سبز افتاد نسخ نوبهار چون خط قوس و قُزَح در اعتبار [33]
[1]- قصه در اسرار التوحید که یکی از منابع محتمل مولاناست «روزی دهقانی نشسته بود، برزگر او را خیار نوباوه آورده بود. دهقان حساب خانه برگرفت، هر یکی را یکی بنهاد و یکی به غلام داد کی بر پای ایستاده بود، دهقان را هیچ نماند و غلام خیار میخورد، خواجه را آرزو کرد، غلام را گفت پارهی از آن خیار به من ده، غلام پارهی از آن خیار به خواجه داد. دهقان چون به دهان برد تلخ یافت، گفت ای غلام خیاری بدین تلخی را بدین خوشی میخوری؟ گفت از دست خداوندی کی چندین گاه شیرین خورده باشم به یک تلخی چه عذر دارم کی رد کنم؟».
همین داستان را عطار در منطق الطیر به نظم درآورده است و از برخی شواهد در لفظ برمیآید که مولانا از او برگرفته باشد:
پادشاهی بود نیکو شیوهای چاکری را داد روزی میوهای
میوۀ او خوش همیخورد آن غلام همچو آن نیکوتر و خوشتر طعام
از خوشی کان چاکرش میخورد آن پادشه نیز آرزو میکرد آن
گفت یک نیمه بمن ده ای غلام زانکه بس خوش میخوری تو این طعام
داد او آن میوه و چون شه چشید تلخ بُد زان ابروان درهم کشید
گفت هرگز ای غلام این خود که کرد؟ این چنین تلخی چنین شیرین که خورد؟
آن رهی با شاه گفت ای شهریار من ز دستت تحفه دیدم صد هزار
چون ز دستت هر دمم گنجی رسد کی به یک تلخی مرا رنجی رسد؟
[2]- سؤر: پسخورد، نیمخورده. حدیث است که: فی سؤر المؤمن شفاءٌ مِن سبعینَ داء. (شرح شهیدی) و شیخ بهایی در اشاره به همین حدیث است که آورده:
سرور عالم، شه دنیت و دین سؤر مومن را شفا گفت ای حزین
سؤر رسطالیس و سؤر بوعلی کی شفا گفته نبی منجلی؟
[3]- گرچ: در فرهنگ معین به شکل کرج و کرچ با هر سه صدا بر روی حرف اول و سکون حرف دوم آمدهاست. قطعه، تکّه، بریده از هندوانه و یا خربزه. (شرح شهیدی)
[4]- مشتهی: خواهان، بسیار خواهنده
شیخ کامل بود و طالب مُشتهِی مَرد چابک بود و مرکب درگهی د یکم
[5]- میتواند اشارهای باشد به بندهزاد بودن لقمان
[6]- بداشت به معنی مانع شدن از حجّت آوردن. برخی آن را متمّم لذت دانستهاند که خربزه تلخ، لذّت دست تو داشت. (شرح شهیدی)
بطّیخ: خربزه، هر چیز شبیه به خربزه، برخی فرهنگها آن را خیار و کدو هم دانستهاند.
ای ضیاء الحق حسام الدّین درآر این سرِ خر را در آن بطیخزار د چهارم
[7]- شافی: به همان معنی شفا دهنده
هر کجا بیماری مزمن بدی یاد اوشان داروی شافی شدی د چهارم
[8]- اشاره به عشقهای صورتی. میگوید «در جمادی دل چه بندی ای سلیم؟» که رنگی از مطلوب دارند، یا صفیری که چون بانگ محبوب مینمایند.
[9]- پس روشنایی (رعد و) برق را به جای خورشید میگیرد.
[10]- النّاقص مَلعُونٌ، که در احادیث مثنوی به عنوان حدیث آمده است و شهیدی آن را مثل دانستهاست. (شرح شهیدی)
[11]- مرحوم رحم: ظاهراً اشارهای است به حدیث: ذِهابُ البصرِ مغفرةٌ لِلذنوبِ و ذِهابُ السّمعِ مغفرةٌ لِلذُّنوبِ و ما نقص مِن الجسدِ فعَلی قدرِ ذلک (احادیث مثنوی)
[12]- مق با:
گفت رنج احمقی قهر خداست رنج و کوری نیست قهر، آن ابتلاست د سوم
[13]- رک:
گر تو کوری نیست بر اعمی حرج ورنه رو کالصَّبرُ مفتاح الفرج د دوم
[14]- نورهای چرخ: نور خورشید، ماه و ستارگان که دوامی ندارند. (شرح شهیدی)
ق [24:35] اللَّهُ نُورُ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ مَثَلُ نُورِهِ کمِشْکاةٍ... لا شَرْقِیةٍ وَ لا غَرْبِیةٍ...
[15]- ق [2:20] یکادُ الْبَرْقُ یخْطَفُ أَبْصارَهُمْ... (نزدیك است كه برق [نور] چشمانشان را برباید..)
[16]- کف دریا: کف روی آب دریا. تعبیر اسبتازی بر روی آب دریا سابقه دارد. رک شرح شهیدی
[17]- ذات الیمین و ذات الشمال, پهلوی راست و چپ در قصه اصحاب کهف. همچنین رک:
میکشدشان بی تکلّف در فعال بیخبر ذاتَ الیَمین ذاتَ الشِّمال د یکم
لت دوم: و لذت ذات الیمین مردان را امیدوار کند.
[18]- دو پر، مقصود خوف و رجاست.
سره: گزیده و اینجا همان خطاب مقصود است.
چون رهاند خویشتن را ای سَره هیچ کس در شش جهت از ششدره د دوم
[19]- الکلامُ یَجُرُّ الکلامَ: مثل است (سخن سخن را میکشد).
این نخواندی کالکلام ای مستهام فی شُجونٍ جرَّهُ جَرَّ الکلام
هین مشو شارع در آن حرف رشد که سخن زو مر سخن را میکشد د ششم
[20]- بازگشت است به داستان شاه و غلام او و این که شاه خدم و حشم را میشناسد، چنان که باغبان درختان را.
[21]- مأخوذ از: [2:261] ...کمَثَلِ حَبَّةٍ أَنْبَتَتْ سَبْعَ سَنابِلَ فِی کلِّ سُنْبُلَةٍ مِائَةُ حَبَّةٍ ...
[22]- عصمت: حفظ، نگاهبانی
[23]- بوبکر ربابی: برخی شارحان او را از مشایخ دانستهاند که گویند هفت سال خاموشی گزیده بود. در آثار متقدم بیشتر او را به هزل گویی یاد کردهاند. رک شرح شهیدی. مولانا چندین بار از او ذکری آورده:
همچو بوبکر ربابی تن زنم دست چون داود در آهن زنم د دوم
هلا تن زن چو بوبکر ربابی که تا من جان شوم وز تن برآیم دیوان
و گاه مانند یکی از معاصران که موجب شده تا برخی محققان چون دکتر زرینکوب (رک سرّ نی) احتمال دهند که در حلقه یاران مولانا هم فردی به این نام بوده است:
ای مونس ما خواجه ابوبکر ربابی گر دلشدهای چند پی نان و کبابی دیوان
[24]- خنبک زدن: رک:
چون ملایک مانع آن میشدند بر ملایک خُفیه خُنبک میزدند د دوم
[25]- فقاع: شرابی بوده است که از جو و مویز و جز آن میساختهاند. در فقاع و یا در کوزه فقاع کردن: فریب دادن (شرح شهیدی). مق با:
بوی خُمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم دیوان
[26]- آهنگسل: آهن گسلنده، صفت استاد است.
[27]- انَّ مِنَ القَلبِ الی القَلبِ رَوزِنةٌ. مثل است. (شرح شهیدی). از ابیات پایانی مثنوی است که:
در دل من آن سخن ز آن میمنه است ز انکه از دل جانب دل روزنهست د ششم
تو میگویی که پنهانی مکری میکنم و به او زیان میرسانم، نمیدانی که...
[28]- در روی مالیدن: به روی آوردن، آشکار ساختن، نشان دادن (شرح شهیدی) در ظاهر به معنی گوشمالی دادن است و این معنی مشکل مالش را در بیت بعد مرتفع میکند.
[29]- دکتر شهیدی معنی مالش را در این بیت ظاهر آرایی دانستهاست. گوشمالی مناسبتر مینماید اگر آن را تنبیه مقدر بدانیم.
[30]- دکتر شهیدی لت اول را اشاره به این آیه دانسته است: [4:142] إِنَّ الْمُنافِقِينَ يُخادِعُونَ اللَّهَ وَ هُوَ خادِعُهُمْ
کاسه زن...: نظیر کلوخ انداز را پاداش سنگ است (سعدی) و یا زدی ضربتی، ضربتی نوش کن. در دیوان میآورد:
گر تو بدین کژ نگری، کاسه زنی کوزه خوری سایه عدل صمدم جز که مناسب نتنم
و در رباعیات:
با کاسهی می درآمد آن رشک پری گفتا که اگر کاسه زنی کوزه خوری
[31]- لت اول: یعنی اگر رضایت آن استاد را به دست آورد...
حَمَل: ماه اول بهار
[32]- عطارد را دبیر فلک دانستهاند و در اینجا استعاره است از شیخ کامل (شهیدی)
[33]- نسخ به معنی نوشتن در مقابل معنی دیگر که از اعتبار انداختن است.
در اعتبار: اعتبار معانی متفاوت دارد و اینجا «در اعتبار» به ظاهر یعنی اعتباری (ذهنی، فکری) در مقابل واقعی، مانند:
نقش جنسیت ندارد آب و نان ز اعتبارِ آخِر آن را جنس دان د یکم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...