مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۷۷۲ تا ۱۸۴۷
وحی آمدن موسی را علیه السّلام در عذر آن شبان
بعد از آن در سِرّ موسی حق نهفت رازهایی گفت کان ناید به گفت
بر دل موسی سخنها ریختند دیدن و گفتن بهم آمیختند
چند بیخود گشت و چند آمد به خود چند پرّید از ازل سوی ابد
بعد ازین گر شرح گویم ابلهیست زآن که شرح این وَرای آگهیست
ور بگویم عقلها را برکَند ور نویسم بس قلمها بشکند
چون که موسی این عتاب از حق شنید در بیابان در پی چوپان دوید
بر نشان پای آن سرگشته راند گَرد از پَرّهی بیابان بَرفشاند [1]
گامِ پای مَردم شوریده خود هم ز گام دیگران پیدا بود
یک قدم چون رخ ز بالا تا نشیب یک قدم چون پیل رفته بر وِریب [2]
گاه چون موجی برافرازان علم گاه چون ماهی روانه بر شکم
گاه بر خاکی نبشته حال خود همچو رمّالی که رَملی برزند [3]
عاقبت دریافت او را و بدید گفت مژده دِه که دستوری رسید
هیچ آدابیّ و ترتیبی مجو هرچه میخواهد دل تنگت بگو
کفر تو دین است و دینت نور جان آمنی وز تو جهانی در امان
ای مُعافِ یَفعلُ الله ما یَشا بیمحابا رو زبان را برگُشا [4]
گفت ای موسی از آن بگذشتهام من کنون در خون دل آغشتهام
من زِ سِدرهی منتهی بگذشتهام صد هزاران ساله زان سو رفتهام [5]
تازیانه برزدی اسپم بگشت گُنبدی کرد و ز گردون برگذشت [6]
محرم ناسوت ما لاهوت باد آفرین بر دست و بر بازوت باد [7]
حال من اکنون برون از گفتن است این چه میگویم نه احوال من است
نقش میبینی که در آیینهایست نقش تُست آن، نقش آن آیینه نیست
دَم که مَرد نایی اندر نای کرد درخور نای است نه درخوردِ مَرد
هان و هان گر حمد گویی گر سپاس همچو نافَرجام آن چوپان شناس [8]
حمد تو نسبت بدان گر بهتر است لیک آن نسبت به حق هم ابتر است
چند گویی چون غِطا برداشتند کین نبودست آن که میپنداشتند [9]
این قبول ذکر تو از رحمت است چون نماز مُستحاضه رخصت است [10]
با نماز او بیالودست خون ذکر تو آلودهی تشبیه و چون [11]
خون پلید است و بآبی میرود لیک باطن را نجاستها بود
کان به غیر آب لطف کردگار کم نگردد از درونِ مَردِ کار 2/1800
در سجودت کاش رو گردانیی معنی سبحان ربّی دانیی
کای سجودم چون وجودم ناسزا مر بَدی را تو نکویی دِه جزا
این زمین از حلم حق دارد اثر تا نجاست بُرد و گُلها داد بَر
تا بپوشد او پلیدیهای ما در عوض برروید از وی غنچهها
پس چو کافر دید کو در داد و جود کمتر و بیمایهتر از خاک بود،
از وجود او گُل و میوه نَرُست جز فساد جمله پاکیها نجُست،
گفت واپس رفتهام من در ذَهاب حَسرتا یا لَیتَنی کُنتُ تُراب [12]
کاش از خاکی سفر نگزیدمی همچو خاکی دانهای میچیدمی
چون سفر کردم مرا راه آزمود زین سفر کردن رهآوردم چه بود
زان همه میلش سوی خاک است کو در سفر سودی نبیند پیش رو
روی واپس کردنش آن حرص و آز روی در ره کردنش صدق و نیاز
هر گیا را کِش بود میلِ عُلا در مزیدست و حیات و در نَما [13]
چون که گردانید سر سوی زمین در کمی و خشکی و نقص و غبین [14]
میل روحت چون سوی بالا بود در تزاید مرجعت آنجا بود
ور نگوساری سرت سوی زمین آفلی، حق لا یُحبُّ الافلین [15]
پرسیدن موسی از حق سرِّ غلبهی ظالمان را [16]
گفت موسی ای کریم کارساز ای که یک دم ذِکر تو عمر دراز
نقش کژمژ دیدم اندر آب و گِل چون ملایک اعتراضی کرد دل [17]
که چه مقصود است نقشی ساختن واندرو تخم فساد انداختن؟
آتش ظلم و فساد افروختن مسجد و سجدهکُنان را سوختن
مایهی خونابه و زَردآبه را جوش دادن از برای لابه را [18]
من یقین دانم که عین حکمت است لیک مقصودم عیان و رؤیت است
آن یقین میگویدم خاموش کُن حرصِ رؤیت گویدم نه، جوش کن
مر ملایک را نمودی سِرِّ خویش کین چنین نوشی همی ارزد به نیش
عرضه کردی نورِ آدم را عیان بر ملایک گشت مشکلها بیان [19]
حشر تو گوید که سِرِّ مرگ چیست میوهها گویند سِرِّ برگ چیست [20]
سِرّ خون و نطفه حُسن آدمیست سابق هر بیشیی آخر کمیست
لوح را اوّل بشوید بیوقوف آنگهی بر وی نویسد او حروف [21]
خون کند دل را و اشک مُستهان برنویسد بر وی اسرار آنگهان
وقت شُستن لوح را باید شناخت که مر آن را دفتری خواهند ساخت
چون اساس خانهای میافکنند اوّلین بنیاد را بر میکَنند
گِل بَرآرند اوّل از قعر زمین تا به آخر برکشی ماءِ مَعین
از حجامت کودکان گِریند زار که نمیدانند ایشان سِرِّ کار
مَرد خود زر میدهد حجّام را مینوازد نیش خون آشام را [22]
میدَود حمّال زی بار گران میرُباید بار را از دیگران [23]
جنگ حمّالان برای بار بین این چنین است اجتهادِ کاربین
چون گرانیها اساس راحت است تلخها هم پیشوای نعمت است
حُفَّتِ الجنَّه بِمَکروهاتنا حُفَّتِ النِّیرانُ مِن شهواتِنا [24]
تخممایهی آتشت شاخِ تر است سوختهی آتش قرین کوثرست [25]
هر که در زندان قرین محنتیست آن جزای لقمهای و شهوتیست
هر که در قصری قرینِ دولتیست آن جزای کارزار و محنتیست
هر که را دیدی به زرّ و سیم فَرد دان که اندر کسب کردن صبر کرد
بیسبب بیند چو دیده شد گذار تو که در حسّی سبب را گوش دار [26]
آن که بیرون از طبایع جان اوست مَنصبِ خَرقِ سببها آن اوست
بیسبب بیند نه از آب و گیا چشمْ چشمهی معجزات انبیا
این سبب همچون طبیب است و علیل این سبب همچون چراغ است و فتیل [27]
شب چراغت را فتیل نو بتاب پاک دان زینها چراغ آفتاب [28]
رو تو کهگل ساز بهرِ سقف خان سقف گردون را ز کهگل پاک دان
[1]- پرّه: دامنه، اطراف، کناره بیابان. مق با نظامی، خسرو و شیرین:
چو لشکر جمع شد بر پرّه کوه زمین بر کوه میبالید ز انبوه
(شهیدی آن را از ویس و رامین دانسته است و شاید هم نظامی با اندک تغییری از فخرالدین اسعد گرگانی گرفته باشد).
و در مقالات شمس: «شخصی را دید از پرهی بیابان تنها میآید».
[2]- وریب: اوریب، کج
اشاره به حرکات مهرههای شطرنج.
[3]- رمّال: آنکه رمل اندازد. رمل به معنی ریگ است و رمّالان در قدیم مقداری ریگ نرم بر تخته میریختند و بر آن خطها میکشیدند و خانهها پدید میآوردند که بر آن اعدادی مینوشتند و نتایجی میگرفتند... (شرح شهیدی)
او میزند، من کیستم؟ من صورتم خاکیستم رمّال بر خاکی زند نقش صوابی یا خطا دیوان
[4]- یفعل الله...: رک:
حاکم است و یفعلُ الله ما یشا کو ز عین دَرد انگیزد دوا د دوم
معاف یفعل الله ما یشا: آن که حق وی را معاف کرده و بر او تکلیفی نیست.
[5]- سدره منتهی: مأخوذ از: [53:14] عِنْدَ سِدْرَةِ الْمُنْتَهی [53:15] عِنْدَها جَنَّةُ الْمَأْوی.
سدره را درختی دانستهاند در آسمان که حدّ فرشتگان است و در شب معراج جبرئیل در آنجا متوقف شد. گذشتن از آن نشانه عروج آدمی است. مق:
چون گذشت احمد ز سدره و مرصدش و ز مقام جبرئیل و از حدش... د چهارم
[6]- گنبدی کردن: خیز برداشتن، جست و خیز
دور بود از شیر و آن شیر از نبرد تا به نزدیک آمدن صبری نکرد
گنبدی کرد از بلندی شیر هول خود نبودش قوت و امکان حول د پنجم
و در دیوان:
چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم
[7]- ناسوت عالم جسمانی و لاهوت عالم روحانی است. محرم این عالم ناسوت ما، دیگر لاهوت است. یعنی از این عالم ناسوت، دیگر چشم به عالم دیگر دارم، از همین جا، همراز و همسایه آن عالم شدم...
[8]- نافرجام: لغو، بیهودهو این صفتِ حمد یا ستایش چوپان است، نه خود چوپان. مق:
گفت نافرجام و فحش و دمدمه من نتانم بازگفتن آن همه د ششم
[9]- بیت را چند گونه میتوان استنباط کرد:
چند بار پیش آمده که چون پرده برافتاده و حقیقت مکشوف شده، گفتهای «این نبوده است آن که میپنداشتند / میپنداشتم»؟ و یا:
چند بار میگویی (که حمد من نسبت به او بهتر است، که من بهترم... )، چون پرده برافتد، خواهی دانست که... و یا:
چندبار میگویی که چون پرده بردارند، هیچ یک از اینها مقبول نیست... حال آن که (در بیت بعد)، این قبول ذکر تو از رحمت است...
شواهد تشخیص قطعی اندک است اما معنی اول و دوم مناسبتر است. نیکلسون به ظاهر معنی نخست را برگرفته است:
How often will you say, when the lid has been raised, “This was not what they were thinking (it was)!”
[10]- مستحاضه: در اصطلاح فقها زنی است که خون از او آید نه در وقت عادت... و نماز بر وی واجب است به خلاف حیض که در وقت حیض نماز بر وی نیست. (شرح شهیدی) گویا در فقه شیعه واجب است و چنان که مولانا میآید در فقه حنفی رخصت است.
رُخصت: در فقه برداشته شدن حکم است از مکلَّف به سبب عذری، بدون تحریم آن و مقابل رخصت عزیمت است و آن رجوع به حُکم است پس از رفع عذر.
[11]- آلودهی چون بودن: برای خدا کیفیتی قایل بودن. مق:
در این بودم که این چون است و آن چون چنین حیران آن بیچون نبودم دیوان
[12]- ذهاب: سفر، مق:
در بیانِ این سه کم جنبان لبت از ذهاب و از ذهب وز مذهبت د یکم
ق [78:40] ...یوْمَ ینْظُرُ الْمَرْءُ ما قَدَّمَتْ یداهُ وَ یقُولُ الْکافِرُ یا لَیتَنِی کنْتُ تُراباً. مق:
با فراقت کافران را نیست تاب میگُوَد یا لَیتنی کُنتُ تراب د سوم
این سفر از جمادی خاک است تا نامی گیاه تا مردم یا آدمی. چنان که در ابیات بعد اشاره میکند.
[13]- در نما: در رشد و نموّ
تا چهل سالش به جذب جزوها حق حریصش کرده باشد در نما د سوم
[14]- غبین: غبن، زیان، ضرر، گول خوردن در معامله
همچنین در غیب انواع است این در زیان و سود و در رِبح و غبین د یکم
[15]- نگوسار: نگونسار، واژگون
آن چنان عقل را چه خواهی کرد که نگوسار یک نبیذ آید دیوان
[16]- گویا این نگوساری کافران است که مولانا را به یاد علّت خلقت ظالمان و بلکه غلبه آنها میاندازد...
[17]- چون ملایک اعتراضی کرد: اشاره به [2:30] وَ إِذْ قالَ رَبُّک لِلْمَلائِکةِ إِنِّي جاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قالُوا أَ تَجْعَلُ فِيها مَنْ يُفْسِدُ فِيها وَ يَسْفِک الدِّماءَ... (و چون پروردگارت به فرشتگان گفت من جانشینی در زمین میگمارم، گفتند آیا كسی را در آن میگماری كه در آن فساد میكند و خونها میریزد...)
[18]- مایهی خونابه و زَردآبه را جوش دادن: ساختن اشک و گریستن. (شرح شهیدی). به این معنی مق با:
اشک خون است و به غم آبی شده مینیرزد خاک خون بیهده د پنجم
سروش مایه خونابه و زردابه را اخلاط آدمی میداند، (خون و صفرا). مقصود آن که چرا باید ستمکاری آفرید تا مظلومان از دست او چنین بنالند و خون گریه کنند.
[19]- اشاره به [2:31] وَ عَلَّمَ آدَمَ الْأَسْماءَ کلَّها ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَی الْمَلائِکةِ ... [2:33] ...فَلَمَّا أَنْبَأَهُمْ بِأَسْمائِهِمْ قالَ أَ لَمْ أَقُلْ لَکمْ إِنِّي أَعْلَمُ غَيْبَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ وَ أَعْلَمُ ما تُبْدُونَ وَ ما کنْتُمْ تَکتُمُونَ
[20]- در واقع همین پرسش و پاسخ، درباره اصل خلقت و مرگ آدمی، در دفتر چهارم بین موسی و خداوند مذکور است:
مطالبه کردن موسی علیه السّلام حضرت را که خلقتَ خلقاً و اهلکتَهم و جواب آمدن
گفت موسی ای خداوند حساب نقش کردی باز چون کردی خراب...
[21]- لوح یا تخته که در مکتب استفاده میشد و مقصود نوآموز است. شهیدی فاعل را خداوند دانسته و آورده که فرض نوآموز که موجب تشبیه آن با خداوند است مناسب نیست.
[22]- نظیر آن در دفتر یکم:
بچه میلرزد از آن نیش حَجام مادر مشفق در آن دم شادکام د یکم
[23]- نظیر در دفتر سوم:
جنگ میکردند حمّالان پَریر تو مکَش تا من کَشم حملش چو شیر
زانکه زآن رنجش همیدیدند سود حمل را هر یک ز دیگر میرُبود د سوم
[24]- حدیث است: حُفَّتِ الجنَّةُ بالِمَکاره وَ حُفَّتِ النَّارُ بالشَّهواتِ (گرداگرد بهشت را نادوستداشتنیها گرفته و گرداگرد آتش را خواستنیها) (احادیث مثنوی) و (شرح شهیدی). همچنین مق:
بیمُرادی شد قلاووز بهشت حُفَّتِ الجنَّة شنو ای خوش سرشت د سوم
حُفَّت الجنة مکاره را رسید حُفَّت النار از هوا آمد پدید د پنجم
[25]- در اشاره به حدیث بالا، شاخِ تر شهوات و سوختهی آتش ریاضتکشیده است.
[26]- مقصود آنکه برخی از چرخه اسباب و سلسله علت و معلولی گذشتهاند اما این مقام آنان است که از عالم حس گذشتهاند و توصیه برای عام آن است که در امور خود اسباب را در دیده آرند.
[27]- علیل: بیمار، دچار علّت و مریضی
که طمع لاغر کند زرد و ذلیل نیست او از علّتِ ابدان علیل د پنجم
[28]- مق:
این چراغ شمس کاو روشن بود نه از فتیل و پنبه و روغن بود د سوم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...