مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۰۲۱ تا ۱۰۶۷
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم با شما نامحرمان ما خامُشیم
چون شما سوی جمادی میروید محرم جان جمادان چون شوید؟ [1]
از جمادی عالمِ جانها روید غلغل اجزای عالم بشنوید
فاش تسبیح جمادات آیدت وسوسهی تاویلها نَربایدت [2]
چون ندارد جان تو قندیلها بهرِ بینش کردهای تاویلها
که غرض تسبیح ظاهر کی بود؟ دعویِ دیدن خیال غَی بود [3]
بلکه مر بیننده را دیدار آن وقت عبرت میکند تسبیحخوان
پس چو از تسبیح یادت میدهد آن دلالت همچو گفتن میبود [4]
این بود تاویلِ اهل اعتزال و آنِ آنکس کاو ندارد نورِ حال
چون ز حس بیرون نیامد آدمی باشد از تصویر غیبی اعجمی [5]
این سخن پایان ندارد، مارگیر میکشید آن مار را با صد زَحیر
تا به بغداد آمد آن هنگامهجو تا نهد هنگامهای بر چارسو [6]
بر لب شَطّ مرد هنگامه نهاد غلغله در شهر بغداد اوفتاد
مارگیری اژدها آورده است بوالعجب نادر شکاری کرده است [7]
جمع آمد صد هزاران خامریش صید او گشته چو او از ابلهیش [8]
منتظر ایشان و هم او منتظر تا که جمع آیند خلق مُنتَشِر
مردم ِهنگامه افزونتر شود کدیه و توزیع نیکوتر رود [9]
جمع آمد صد هزاران ژاژخا حلقه کرده پشت پا بر پشت پا
مرد را از زن خبر نه ز ازدحام رفته در هم چون قیامت خاص و عام
چون همی حُرّاقه جنبانید او میکشیدند اهل هنگامه گلو [10]
و اژدها کز زمهریر افسرده بود زیر صد گونه پلاس و پرده بود، [11]
بسته بودش با رسنهای غلیظ احتیاطی کرده بودش آن حفیظ، [12]
در درنگ انتظار و اتّفاق تافت بر آن مارْ خورشیدِ عراق [13]
آفتابِ گرمسِیرش گرم کرد رفت از اعضای او اَخلاطِ سرد
مرده بود و زنده گشت او از شگفت اژدها بر خویش جنبیدن گرفت
خلق را از جنبش آن مردهمار گشتشان آن یک تحیّر صد هزار
با تحیّر نعرهها انگیختند جملگان از جنبشش بگریختند
میسُکُست او بند و زآن بانگ بلند هر طرف میرفت چاقاچاقِ بند [14]
بندها بسکُست و بیرون شد ز زیر اژدهایی زشت غُرّان همچو شیر
در هزیمت بس خلایق کشته شد از فتاده و کشتگان صد پشته شد
مارگیر از ترس بر جا خشک گشت که چه آوردم من از کهسار و دشت؟
گرگ را بیدار کرد آن کور میش رفت نادان سوی عزراییل خویش 3/1050
اژدها یک لقمه کرد آن گیج را سهل باشد خونخوری حجّاج را [15]
خویش را بر اُستُنی پیچید و بست استخوان خورده را در هم شکست
نفست اژدرهاست، او کی مرده است؟ از غم و بیآلتی افسرده است
گر بیابد آلت فرعون او که به امر او همیرفت آب جو، [16]
آن گه او بنیاد فرعونی کند راه صد موسی و صد هارون زند
کرمک است آن اژدها از دست فقر پشّهای گردد ز جاه و مالْ صَقر [17]
اژدها را دار در برف فراق هین مَکَش او را به خورشید عراق
تا فسرده میبود آن اژدهات لقمهی اویی چو او یابد نجات
مات کن او را و ایمن شو ز مات رحم کم کن نیست او ز اهل صِلات [18]
کان تَفِ خورشیدِ شهوت برزند آن خُفاش مردهریگت پر زند [19]
میکشانش در جهاد و در قتال مردوار اللَّهُ یُجزِیک الوِصال [20]
چون که آن مرد اژدها را آورید در هوای گرم و خوش شد آن مَرید، [21]
لاجرم آن فتنهها کرد ای عزیز بیست همچندان که ما گفتیم نیز
تو طمع داری که او را بیجفا بسته داری در وقار و در وفا؟
هر خسی را این تمنّا کی رسد موسیی باید که اژدرها کُشد [22]
صد هزاران خلق ز اژدرهای او در هزیمت کشته شد از رای او
[1]- مق با:
خاک و آب و باد و نار با شرر بیخبر با ما و با حق باخبر
ما به عکس آن ز غیر حق خبیر بیخبر از حق و از چندین نذیر
لاجرم اَشفَقنَ مِنها جملهشان کُند شد ز آمیز حیوان حملهشان
گفت بیزاریم جمله زین حیات کو بود با خلق حی با حق مَوات د دوم
[2]- ق [17:44] تُسَبِّحُ لَهُ السَّماواتُ السَّبْعُ وَ الْأَرْضُ وَ مَنْ فِيهِنَّ وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلاَّ يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَ لکنْ لا تَفْقَهُونَ تَسْبِيحَهُمْ
جمله عالم خود مُسبِّح آمدند نیست آن تسبیحِ جبری مُزدمند د سوم
[3]- غیّ: گمراهی، به معنی بیهودگی هم آمده است.
چند کوبیم آهن سردی ز غی؟ در دمیدن در قفس هین تا به کی؟ د سوم
[4]- همین سخن را مولانا در فیه مافیه بسط داده است که متن آن را اینجا میآوریم: «در قیامت همه اعضای آدمی یک یک جدا جدا از دست و پای و غیره سخن گویند، فلسفیان این را تأویل میکنند که دست سخن چون گوید؟ مگر بر دست علامتی و نشانی پیدا شود که آن به جای سخن باشد. همچنان که ریشی یا دُمّلی بر دست برآید توان گفتن که دست سخن میگوید. خبر میدهد که گرمی خوردهام که دستم چنین شده است. یا دست مجروح باشد یا سیاه گشته باشد، گویند که دست سخن میگوید. خبر میدهد که بر من کارد رسیده است یا خود را بر دیگ سیاه مالیدهام. سخن گفتن دست و باقی اعضا باین طریق باشد. سنیّان گویند که حاشا و کلاّ بلکه این دست و پا محسوس سخن گویند چنان که زبان میگوید. در روز قیامت آدمی منکر میشود که من ندزدیدهام، دست گوید آری دزدیدی، من ستدم، به زبان فصیح. آن شخص رو با دست و پا کند که تو سخنگوی نبودی، سخن چون میگویی؟ گوید که اَنْطَقَنَا اللهُّ الَّذِی اَنْطَقَ کُلَّ شَیْیءٍ مرا آن کس در سخن آورد که همه چیزها را در سخن آورد و در و دیوار و سنگ و کلوخ را در سخن میآورد. آن خالقی که آن همه را نطق میبخشد مرا نیز در نطق آورد چنانکه زبان ترا در نطق آورد. زبان تو گوشت پارهیی، دست، گوشت پارهیی. سخن گفتن گوشت پارهی زبان چه معقول است؟ از آنکه بسیار دیدی ترا محال نمینماید و اگر نه نزدِ حق زبان بهانه است. چون فرمودش که سخن گو، سخن گفت و به هرچه بفرماید و حکم کند سخن گوید.» فیه مافیه، تصحیح سبحانی، ص ۱۰۰
[5]- اعجمی: اینجا به معنی بیخبر و ناآگاه
نشنود نغمهی پری را آدمی کو بود ز اسرار پریان اعجمی د یکم
[6]- هنگامه به معنی معرکه و هنگامه نهادن یعنی معرکه گرفتن. مق:
گفت دیدم اندر این بحر عمیق بحث میکردند روزی دو فریق
در جدال و در خصام و در ستوه گشت هنگامه بر آن دو کس گروه د چهارم
[7]- بوالعجب: به معنی شعبدهباز
بوالعجب میناگری کز یک عمل بست چندین خاصیت را بر زُحل د چهارم
همچنین به معنی شگفتیآور و عجیب و غریب هم آمده است.
[8]- خامریش: کنایت از نادان، بیخرد
صد هزاران خامریشان همچو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو د ششم
[9]- کُدیه: معرب از کلمهی گدا و گدایی فارسی، دریوزه و دریوزهگری
از شما کی کدیهی زر میکنیم؟ ما شما را کیمیاگر میکنیم د چهارم
توزیع: جمعآوری پول. مق:
تا خر از هر که بود من وا خرم ورنه توزیعی کُنند ایشان زرم د دوم
[10]- حُرّاقه: حُرّاق پارچه نیمسوخته که برای آتشزنه بکار رود (نیکلسون، مطابق نقل شهیدی) در اینجا به ظاهر همان پارچه کهنهای است که بر روی مار کشیده بودند. (شهیدی). نیکلسون در ترجمه اما همان معنای پارچه را آورده است: the cloth (which covered the dragon),. ملاهادی آن را «آلت لعب» دانسته است. سعدی هم در بوستان، در وصف پوشش درویشی گوید:
دو صد رقعه بالای هم دوخته ز حُرّاق و او در میان سوخته
دو معنی محتمل دیگر هم برای حُراقه می توان قایل شد. یکی این که پارچهای بوده که بر سر دست یا چوبی کرده و میگرداندهاند برای جلب توجه خلق. احتمال دیگر این که شاید مشعلی بوده که با آن بازی میکردهاند. مق با دیوان:
هر کس که پری خوتر در شیشه کنم زودتر برخوانم افسونش حُرّاقه بجنبانم دیوان
گلو کشیدن: فریاد برآوردن (شهیدی). نیکلسون گلو را گردن دانسته و ترجمه کرده که گردنشان را بالا میگرفتند (تا بهتر ببینند). (the crowd strained their throats (necks,. همچنین ملاهادی «یعنی گردن را برای تماشا میکشیدند».
[11]- زمهریر: سختی سرما، سرمای بسیار سخت و شدید. واژه قرآنی است: [76:13] مُتَّکئِينَ فِيها عَلَی الْأَرائِک لا يَرَوْنَ فِيها شَمْساً وَ لا زَمْهَرِيراً
[12]- حفیظ: نگهبان
چون بدزدم؟ چون حفیظ مخزن اوست چون نباشم سخترو؟ پُشتِ من اوست د سوم
[13]- اتّفاق: جمع شدن مردم
[14]- چاقاچاق: (صوت مرکب) طراق طراق، شراق شراق، چاق چاق، صدایی که از شکستن چیزی برخیزد (لغتنامه). مق با:
بر کوه زد اشراق او، بشنو تو چاقاچاق او خود کوه مسکین که بود، آنجا که شد موسی زبون؟ دیوان
[15]- حجّاج: حجاج بن یوسف ثقفی (و 95 هـ.ق) که از جانب عبدالملک پسر مروان حکومت حجاز داشت و سپس عراق به آن ضمیمه شد و به خونریزی و سفاکی مشهور بود. اینجا باید به شکل ممال، حجّیج، خواند.
[16]- اشاره به سخن فرعون: [43:51] وَ نادی فِرْعَوْنُ فِی قَوْمِهِ قالَ یا قَوْمِ أَ لَیسَ لِی مُلْک مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْرِی مِنْ تَحْتِی أَ فَلا تُبْصِرُونَ (و فرعون در میان قومش آواز درداد كه ای قوم من آیا فرمانروایی مصر از آن من نیست و آیا این رودها از زیر [قصر] من روان نیست؛ آیا نمینگرید؟). به ظاهر در زبان فرعون، بیشتر وصف شکوه و شوکت دستگاه خود است تا ادّعای فرمان به آب.
[17]- صقر: هر مرغ شکاری، باز، شاهین و جز آن. (لغتنامه). معرّب چرغ یا چرخ فارسی است.
کاو همیترساندت هر دم ز فقر همچو کبکش صید کن ای نره صقر د پنجم
[18]- صلات: ج صِلَة، عطایا. یعنی لایق پاداش نیست. همین شاهد در لغتنامه. شهیدی هم جدای پاداش، بر معنی پیوند در صلت تکیه کرده و آورده که او در خور دوستی و عنایت نیست. نیکلسون هم ترجمه کرده است:
it is not one of them that deserve favours;
صَلاة البته به معنی نماز است اما اینجا مقصود نیست .
[19]- مردهریگ یا مُردریگ: در زبان مولانا، به معنی وامانده و منفور هم آمدهاست.
میل تو سوی مُغیلان است و ریگ تا چه گل چینی ز خار مردریگ د یکم
گفت قاضی خیز ازین زندان برو سوی خانهی مُردریگ خویش شو د دوم
[20]- اللَّهُ یُجزِیک الوِصال: خداوند به تو پاداشِ وصال دهد. مق:
هل جنونی فی هواک مستطاب قل بلی و اللَّه یجزیک الثواب د پنجم
[21]- مَرید: سرکش و نافرمان، خبیث هم گفتهاند. مق:
خواجهی حازم بسی عذر آورید بس بهانه کرد با دیو مَرید د سوم
سلطان ولد، مُریدانی را که باعث رنجش و آزار شمس شدند، «مُریدِ مَرید» خوانده است.
[22]- یادآور بیت:
در تو نمرودیست آتش در مرو رفت خواهی اوّل ابراهیم شو د یکم
کم مبادا زین جهان این دید و داد...