مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۵۲۲ تا ۱۵۸۵
رنجور شدن آدمی به وَهمِ تعظیم خلق و رغبت مشتریان به وی و حکایت معلّم [1]
کودکانِ مکتبی از اوستاد رنج دیدند از ملال و اجتهاد
مشورت کردند در تعویقِ کار تا معلّم درفتد در اضطرار
چون نمیآید ورا رنجوریی؟ که بگیرد چند روز او دوریی؟
تا رهیم از حبس و تنگی و ز کار هست او چون سنگ خارا برقرار
آن یکی زیرکتر این تدبیر کرد که بگوید اوستا، چونی تو زرد؟
خیر باشد رنگ تو بر جای نیست این اثر یا از هوا یا از تبیست؟
اندکی اندر خیال افتد از این تو برادر هم مدد کن این چنین
چون در آیی از درِ مکتب بگو خیر باشد اوستا احوال تو
آن خیالش اندکی افزون شود کز خیالی عاقلی مجنون شود
آن سوم و آن چارم و پنجم چنین در پی ما غم نمایند و حنین
تا چو سی کودک تواتُر این خبر متّفق گویند یابد مستقر
هر یکی گفتش که شاباش ای ذکی باد بختت بر عنایت متّکی
متّفق گشتند در عهدِ وثیق که نگرداند سخن را یک رفیق
بعد از آن سوگند داد او جمله را تا که غمّازی نگوید ماجرا
رای آن کودک بچربید از همه عقل او در پیش میرفت از رمه
آن تفاوت هست در عقلِ بشر که میان شاهدان اندر صور [2]
زین قِبَل فرمود احمد در مقال در زبان پنهان بود حسنِ رجال [3]
عقول خلق متفاوت است در اصل فطرت و نزد معتزله متساوی است و تفاوت عقول از تحصیلِ علم است
اختلاف عقلها در اصل بود بر وفاق سُنّیان باید شنود
بر خلاف قولِ اهلِ اعتزال که عقول از اصل دارند اعتدال [4]
تجربه و تعلیم بیش و کم کند تا یکی را از یکی اعلم کند
باطل است این زآنکه رایِ کودکی که ندارد تجربه در مسلکی،
بردمید اندیشهای ز آن طفلِ خرد پیر با صد تجربه بویی نبرد
خود فزون آن به، که آن از فطرت است تا ز افزونی که جهد و فکرت است
تو بگو دادهی خدا بهتر بود؟ یا که لنگی راهوارانه رود؟ [5]
در وَهم افگندن کودکان استاد را
روز گشت و آمدند آن کودکان بر همین فکرت ز خانه تا دکان
جمله اِستادند بیرون منتظِر تا درآید اوّل آن یارِ مُصِر
زآن که منبع او بُدهست این رای را سَر امام آید همیشه پای را
ای مقلِّد تو مجو پیشی بر آن کاو بود منبع ز نورِ آسمان
او درآمد گفت اُستا را سلام خیر باشد، رنگ رویت زردفام 3/1550
گفت استا نیست رنجی مر مرا تو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد امّا غبارِ وَهمِ بَد اندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد دیگری گفت این چنین اندکی آن وَهم افزون شد بدین
همچنین تا وَهم او قوّت گرفت ماند اندر حال خود بس در شگفت
بیمار شدن فرعون هم به وَهم از تعظیم خلقان
سجدهی خلق از زن و از طفل و مرد زد دل فرعون را رنجور کرد
گفتن هر یک خداوند و مَلِک آن چنان کردش ز وَهمی مُنهتِک، [6]
که به دعوی الهی شد دلیر اژدها گشت و نمیشد هیچ سیر
عقل جزوی آفتش وَهم است و ظن زآن که در ظلمات شد او را وطن
بر زمین گر نیم گز راهی بود آدمی بیوَهم ایمن میرود
بر سر دیوار عالی گر روی گر دو گز عرضش بود کج میشوی [7]
بلکه میافتی ز لرزهی دل به وَهم ترس وَهمی را نکو بنگر بفهم [8]
رنجور شدن استاد به وَهم
گشت استا سست از وَهم و ز بیم برجهید و میکشانید او گلیم [9]
خشمگین با زن که مهر اوست سست من بدین حالم نپرسید و نجُست
خود مرا آگه نکرد از رنگِ من قصد دارد تا رهد از ننگ من
او به حُسن و جلوهی خود مست گشت بیخبر کز بام افتادم چو طشت
آمد و در را به تندی واگشاد کودکان اندر پی آن اوستاد
گفت زن خیر است، چون زود آمدی؟ که مبادا ذات نیکت را بَدی
گفت کوری؟ رنگ و حال من ببین از غمم بیگانگان اندر حنین
تو درون خانه از بغض و نفاق مینبینی حال من در احتراق؟ [10]
گفت زن ای خواجه عیبی نیستت وَهم و ظنِّ لاش بیمعنیستت [11]
گفتش ای غَر تو هنوزی در لجاج؟ مینبینی این تغیّر و ارتجاج؟ [12]
گر تو کور و کر شدی ما را چه جُرم؟ ما در این رنجیم و در اندوه و گُرم
گفت ای خواجه بیارم آینَه تا بدانی که ندارم من گنه
گفت رو، مه تو رهی مه آینهت دایما در بغض و کینی و عِنت [13]
جامهی خواب مرا رو گستران تا بخُسبم که سرِ من شد گران [14]
زن توقّف کرد مردش بانگ زد کای عدو زوتر، تو را این میسزد [15]
در جامهی خواب افتادن استاد و نالیدن او از وَهمِ رنجوری
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز گفتْ امکان نه و باطن پر ز سوز [16]
گر بگویم متّهم دارد مرا ور نگویم جِدّ شود این ماجرا
فالِ بد رنجور گرداند همی آدمی را که نبودستش غمی
قولِ پیغمبر قَبولُه یُفرَضُ اِن تَمارَضْتُم لَدَیْنا تَمرَضُوا [17]
گر بگویم او خیالی برزند فعل دارد زن که خلوت میکند [18]
مر مرا از خانه بیرون میکند بهر فسقی فعل و افسون میکند [19]
جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد آه آه و ناله از وی میبزاد
کودکان آن جا نشستند و نهان درس میخواندند با صد اندُهان
کاین همه کردیم و ما زندانیایم بَد بنایی بود ما بَد بانیایم [20]
[1]- مأخذ آن حكايتی است مذكور در فردوس الحكمة «وَ بَلَغَنی اَيضاً اَنَّ صبيَاناً عَبَثُوا بمُعَلِّمهم فَمَا زَالُوا يَقُولُونَ انَّ لَونَكَ مُتَغَيّرٌ وَ قُوَاكَ ضَعيفٌ حَتَّی اذَا انصَرَفَ الَی مَنزله لاَمَ امرَأتَهُ عَلَی اَنَّهُ لَم تُخبرهُ بمَا أَخبَرَهُ الصِّبيَانُ ». ماخذ قصص مثنوی
[2]- اما سعدی خوب گفته است که «هر کس را عقل خود به کمال نماید و فرزند خود به جمال». (گلستان)
[3]- «مرحوم فروزانفر مستند آن را فرمودهی امير مؤمنان (ع) آورده است كه: المَرءُ مَخبُوءٌ تَحتَ لِسانِهِ. (نهج البلاغه، كلمات قصار: ١۴٨ ) ليكن بهتر است مرجع آن را در اين سخن از رسول اكرم (ص) دانست كه: الجَمالُ فِی اللِّسانِ. (سفينة البحار، ذيل لسان، از روضة الواعظين)» (شرح شهیدی). همچنین مق با:
آدمی مخفیست در زیر زبان این زبان پَرده است بَر دَرگاهِ جان د دوم
[4]- و همین سخن در دفتر چهارم هم آمده است که:
تفاوت عقول در اصلِ فطرت، خلاف معتزله که ایشان گویند در اصلْ عقولِ جزوی برابرند این فزونی و تفاوت از تعلّم است و ریاضت و تجربه
این تفاوت عقلها را نیک دان در مراتب از زمین تا آسمان
هست عقلی همچو قرصِ آفتاب هست عقلی کمتر از زُهره و شهاب
هست عقلی چون چراغی سرخوشی هست عقلی چون ستارهی آتشی
زآن که ابر از پیش آن چون واجَهَد نورِ یزدانبین خردها بردهد د چهارم
[5]- لت دوم: لنگی خود را چون راهوار نشان دهد. در خصوص رهواری، رک:
چند آن لنگیّ تو رهوار شد چند جانت بی غم و آزار شد د سوم
[6]- مُنهتِک: پردهدریده، مردِ بیپروا که از بیپردگی و رسوایی باک ندارد. (لغتنامه) اینجا متوهّم مناسب است.
بیت را مق با:
نفس از بَس مدحها فرعون شد کُن ذلیلَ النَفس هَوناً لا تَسُد د یکم
[7]- عالی: بلند
تا که این دیوار، عالیگردن است مانعِ این سَر فرود آوردن است د دوم
[8]- بفهم: میتواند «به فهم» باشد تا فعل امری؟ آن را به فهم خود بنگر؟ بعید است. نیکلسون هم همان فعل امری ترجمه کرده است: . Consider well and understand the fear that is due to imagination.
[9]- گلیم دو گونه بوده است، یکی آنکه از پشم یا موی بافته بود و میپوشیدند و دیگری فرش زیرانداز. در این بیت به معنی نخست است یعنی چون خود را بیمار میپنداشت در رفتن پوشش خود را میکشانید. (شرح شهیدی)
بیفزاییم که همین امروز هم در افغانستان از «پتو» جامهای را مراد میکنند که به دور خود میپیچند.
[10]- احتراق: آتش گرفتن، سوختن و اینجا تب. همین شاهد در لغتنامه
[11]- لاش: ظاهراً از لاشیء عربی. هیچ
غیب و آینده بریشان گشت فاش ذکرِ ماضی پیش ایشان گشت لاش د یکم
[12]- غر: زن فاحشه و قحبه
تا بدین گرزِ گران کوبم سرش آن سر بیدانش مادر غرش د پنجم
«همچنان اربابُ الباب روایت کردند که چون حضرت مولانا از کس رنجیدی و مکابرهی او از حدّ شدی غر خواهر گفتی و درهمش کوفتی؛ چه اصطلاح شتم خراسانیان همین بوده است.« (مناقب العارفین).
ارتجاج: لرز، لرزه، زلزله، رجف، جنبیدن (لغتنامه). همین شاهد از مثنوی
[13]- مه به معنی نفی، مق با:
کان فلانی یافت گنجی ناگهان من همان خواهم مَه کار و مَه دکان د دوم
لت اول: نفرینگونه بوده است. نه تو بمانی و نه آینهات.
عنت: گناه، فسق و فجور و سرکشیست. در زبان مولانا بیشتر معنی ستیزهگری و غضب دارد. مق:
پادشاهان خون کنند از مصلحت لیک رحمتشان فزون است از عنت د چهارم
[14]- رو گستران: برو و بگستر
[15]- این میسزد: یعنی این سزای توست که اینگونه خطابت کنم.
[16]- امکان گفتن نبود و...
[17]- قَبولُه یُفرَضُ: پذیرفتنش واجب است.
اِن تَمارَضْتُم لَدَیْنا تَمرَضُوا: اگر نزد ما خود را به بیماری بزنید، بیمار خواهید شد.
در خصوص حدیث رک:
گفت پیغمبر که رنجوری به لاغ رنج آرد تا بمیرد چون چراغ د یکم
[18]- فعل دارد: یعنی کاری دارد که میخواهد خانه را خلوت کند...
[19]- در ادامه بیت پیشین، گفته زن است که (این مرد از سر خیال خود) میاندیشد من برای فسقی بهانه میآورم و میخواهم او را از خانه بیرون کنم.
[20]- بد بانیایم: سازندگان بدی هستیم.
کم مبادا زین جهان این دید و داد...